دو غنچه یاس
زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی
دردی که جزء تو دوا نیست............ درد ی که تا عمق چشمام اشک غم من را رها نیست درد من درد حقارت این که هر کس مبتلا نیست دردی که از جان گذشته مرهم واهی گرفته پیش هر عاشقی پرسی........ درد من درد جدایست جدایییییییییییییییییست دردی که از دل گذشت و توی یک اینه پیداست توی یک گلدان خالی یا مثل گلهای قالی همه چون درد من دیدند این چنین به هم پریدند تا که از شر خجالت عرق جبین و چیدند شاید اما هر چه باشه جسم من تنها نباشه ولی از روح سپیدم این من خوب می فهمیدم درد من درد جدایست درد من درد جدایست
درد من درد جدایست..............
نوشته شده در 88/02/01ساعت
18:23 توسط دل| |
| Design By : Night Skin |


