تبليغاتX
دو غنچه یاس - يك آرزو


دو غنچه یاس

زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی

چشمهاي غمگينم يك آرزو دارد بيند تو را شاداب از غم رها آرد


چشمهاي بسته ات لبهاي غنچه ات يك تار مو آنجا تنها به گونه ات


گر سرخ روي است آن صورت ماهت من منتظر ماندم چشم دوخته به راهت

گر خاطره اي تو تو بهترين باشي من چون جفا كارم سرخ روي نگاهت

دلـم برای سرودن بهانه کم دارد
غزل چو می خواند ترانه كم دارد
دلم چو خورشیدی نشسته در آفاق

ولی بدان بی تو او خانه كم دارد

شمیم قلب من نسیم صبحگاهیست

وزد به دشت تومستانه كم دارد
غروب كه باز آید هم وقت رفتن شد

دیگر دو چشم من زمانه كم دارد

تو ماه شبگیری در این شبها گیری

به قلب من رحم كن ماهانه كم دارد
لبم شكر ریز است به زخم تو مرحم
برای می خوردن پیمانه كم دارد
قفس چرا ساختی بدور خود جانم
بشكن كه زندانم شاهانه كم دارد
بوسیدم من رویت هم چشم و ابرویت

بگذار ببوسم باز كه چانه كم دارد

 حالا بخند جانم تا شوم من قربانت

دستم به زلفانت یك شانه كم دارد
دگر چه گویم من بخواب در آغوشم
كه شب رسد تو را میخانه كم دارد
.......................................................

دلم برای سرودن بهانه كم دارد
اشكی به چشم من او كم نمی آرد
نفس به سینه ام دوباره می خشكد
شاید كه دردی هست در سینه می كارد
ای چشمه جوشان بر كوه و كوهساران
این سد هم بشكسته باران نمی بارد
گلهای گلدان خشك بر باغچه دلها
یك قطره در دریا باقی نمی گذارد

نوشته شده در 87/12/10ساعت 12:51 توسط دل| |


Design By : Night Skin