دو غنچه یاس
زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی
اشکهای رقص باران میچکد از آسمان قطره های خون من میریزه پای یاران لرزش تن زتب میگیردآتش این جان دردم از جدایست امان از درد خوبان باید رفت از فریاد به سکوت رسید باید خاموش شد و به یاد فراموش رسید......... باید رفت باید رفت افسوس که غروب نزدیک است باید رفت و به غروب پیوست طلوعی دیگری نیست؟ ...یک دریا خالی از اشک مانده فقط باید رفت و به دریا رسید در ساحل منتظر غروب نشست ..... قایقی آن کنار منتظر توست.... میبینی؟... باید رفت از اینجا به آسمان پیوند خورد .. آسمان آبی است و در دل گردابی است .... امان از این این موجهای خشمگین............ باید دور شد از دل و به فردای سپید نزدیک شد ...آیا طلوعی دیگر در راه هست؟ ....... از پس افق ستاره ای می درخشد ؟ .....نمیدانم افسوس که افسوسی نیست که خالی کند عقده دل را ... افسوس ...صد افسوس من ماندم و درد با یک تن لرزان ...... افسوس ......افسوس......... 









| Design By : Night Skin |


