دو غنچه یاس
زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی
عزیز من تو داری باز برام لبخند میزنی ........چرا می خوای به دلم دستبند بزنی عزیز من تو باز داری برام چشمک میزنی........نشستی باز گل به زلف کودک میزنی عزیزمن هم رنگ دریا شدی باز ....... هم دم خواب و رویا شدی باز تو آسمان آبی آبی شدی باز .........دو بال پرواز خیالی شدی باز عزیزمن تو چرا به شیشه داری رنگ میزنی .......یک عالمه حرفهای قشنگ میزنی عزیز من تو بگو که چرا باز گرفتارت شدم .........دربدر و اسیر و دلدارت شدم عزیز من دلم میخواست که فراموشت کنم ..........دور بشم و بجای خود گلها را در آغوشت کنم عزیز من دلم می خواست باز یار پریشونم بشی...... باز بیای و دعای بارونم بشی عزیز من دلم میخواست سر به بیابون نزنی .......این همه عشق منو گناه مجنون نزنی عزیز من می خوام که چشماتو هدیه به خورشید ببرم ......هر روز بیام ببینمت غنچه امید ببرم عزیز من لب بام به چه امید نشستی باز .....................که باز بیاد به امید شکار صید نشستی باز





| Design By : Night Skin |


