تبليغاتX
دو غنچه یاس


دو غنچه یاس

زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی

از شعرها فرشته الهام من پرید

به قلب خسته من موج غم رسید

 خوش بودم با خاطراتش در زمین

شب که آمد قطره از چشمم چکید

یاد آن روزها بکردم در همان کودکیم

دشتی از گلهای سرخ توی دفترم کشید

گر چه آمد خزان چشمکش را زود ربود

اما او عاشق بود و دست از این دنیا کشید

رفت و بر بالا نشست با همه دلتنگیش

آمد امروز این خبر بوی عطرش می وزید

کاش او افسانه بود در زمانهای قدیم

نه که تنها این زمان نام او را شنید

کاش بر قله عشق پرچمم افراشته بود

شاید اکنون او مرا از همان بالا می دید

 

از شعرها فرشته الهام من پرید

آن مرغک عاشق از دام من پرید

من ماندم و یک آه در سینه حبس

که با وصال تو شب از شام من پرید

وقتی امد خبر از کوچکی فاصله ها

بوی غمت ازدل بدنام من پرید

گر به قفس عادت کرده بود دلم

سبک بال آمد و از کام من پرید

من دل از این دنیای فانی بریده ام

پس چرا دیر کبوتر از بام من پرید

 

نوشته شده در 88/06/24ساعت 11:2 توسط دل| |

بگذار با تو باشم در لحظه های آخر

اشک شب سپیدم نکرده غم راباور

بگذار با تو باشم امشب که شب قدر است

هر چند دلم شکسته قرآن گرفته بر سر

بازا خدای خوبان من زارم و پریشان

از غم چو خون چشمام پر می کنند ساغر

امشب شب چراغان پر نور گشته مهتاب

من هم توبه کردم بخشای خدای برتر

امشب دعای من بود این جوشن کبیرت

دیگر ندانم فردا آیم دوباره از در

تو بهترین صلاوت دورم من از سخاوت

تو عاشقی و معشوق از هر سری تو سرور

بگذار با تو باشم این لحظه های آخر

اشک سپید من را هرگز نکردی باور

بگذار با تو باشم ای سنبل نجابت

دیگر دو چشم مستم هرگز نبینه کافر

بگذار با تو باشم در غربتم و تنها

باز در کنار من باش تا غم نباشه یاور

نوشته شده در 88/06/22ساعت 11:9 توسط دل| |

 

این روزها گریه ندارد هیچ سودی

رنگ بر در خانه ما می زند نابودی 

شادی در سایه ماه یک زبان بسته ناز

می برد خنده زلب این شبم به زودی

مشت ما خالی اگر یک روزی باز شود

می بینی تنها همان دانه پوچ نخودی

غم در این بادیه با زخم دل تنها نشست

گل میخک به سر خاک بشود داودی

دیده بر ساقی و می اشک ماتم بریخت

مستی از ما گرفت شاه و این مسجودی

اشک از حلقه گریزان که شود در ره دل

با هم آغاز کند خنده دل  مسدودی

ماه ما ماه عذاب مهتاب امسال بگفت

بانگ ما بانگ خدا کاش شود بهبودی

زور زند نفت چراغ شعله را ساز کند

باد و طوفان بوزید تا بماند یک

 

این روزها گریه ندارد هیچ سودی

چون یار مرا ترک کند به  زودی

افسوس من اینجاست که خود می داند 

با اشک و غم من نشود بهبودی

گریه شب دگر وقت تلف کردن هاست

ای خدا  کاش که تو باز کنارم بودی

روزگار خواب حرام کرد به این دیده من

خورشید هم تاب نیاورد که شد نابودی

این روزها سایه غم اگر سنگین است

چون تاب تحمل نیاورد گل داوودی

حیف که فریاد با بغض گلو مسدود است

ورنه آن یار نمی گفت که تو هم مردودی

ورنه آن یار نمی گفت که تو هم مردودی

 

نوشته شده در 88/06/09ساعت 12:39 توسط دل| |

روزگار می گذرد اما هر روز بیشتر از پیش سایه سنگین

 پشیمانی مرا در خود حبس میکند

چگونه فرار کنم از سلول تنهاییم

چگونه فراموش کنم آنچه در ذهنم پرورانده بودم

 و اکنون خسته از خواسته هایم به گمراهی میروم

کاش به پایان برسد روزگارم که در ته مانده جام شرابم قصه مستی نهفته است

و تشنه کامیم به خیانت رقم میخورد آخ که هوس کردم دروغ را

شاید از حالم بی خبرم که دائم به قلم میزنم

 تهمت که چرا دل را می ازاری و سیاهی به جا میگذاری

طرف صحبت نه دیگر دل است و دلکش که گناهم

 از توانم افزون شد و تنها درمانده ام از یک حسرت

که در گوشه کنار ذهنم مغز مرا میخورد و

کاش نمیشد آنچه اکنون شده است

 

 

نوشته شده در 88/06/05ساعت 11:34 توسط دل| |


Design By : Night Skin