تبليغاتX
دو غنچه یاس


دو غنچه یاس

زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی

چه زود آخر خط نقطه میذاری دلا...!

بال و پر آشفته ای با چه میپری دلا؟

دور شو چشمه ها خشکیده اند بی سراب تنها یک کویر داغ

فارغ از قطره ای آب

 اشکی از نطفه خاموش در سکوت گریه ها

تنها یک بوته خار ........در مسیر ....نوازش گر باد

تک چراغ شهر ما...بی سو مانده از خداست

میدونم شب همه جا خالی از مهر و وفاست!؟

ظلمت یک نا رفیق که  بودنش بی ادعاست!!!

خوب برم ...............این ظالمانست میدونم ............

اما بیشترینظلم من اینجا موندنست

بیشترین ظلم من.................. اینجا موندنست...میدونم

ببخش

نوشته شده در 88/04/31ساعت 8:57 توسط دل| |

یه استکان چای

با یه حبه قند کوچولو

تا ته استکان و دید

دوباره شست و دوباره ریخت

ادامه داره خستگی

فردا یه روز دیگه است

استکان هم یه جور دیگه است

چای و چای ریزش خودمونیم

اما نه انگار چای سیاه شده نکنه اصلا قهوه این روزا مد شده

پس یه فنجون قهوه بی شکر تلخ تلخ

می نوشیم که تلخی مد روز شده

نوش جان

نوشته شده در 88/04/22ساعت 9:26 توسط دل| |

بارون بهارحالا دیگه تو ببار..........................ببار ببار

دلهای که پر غبارند توی این شهر زیادند

شبها هم تیره و تارند

درختهای خشکیده انارند

می خونند روی یه شاخه ....کلاغند یا که هزارند

تو ببار مثل همیشه  از تو هیچی کم نمیشه

که دلها سوخته از آتش خفته زیر یک خاکستر سردند

 ته دره... توی صحرای........ توی سردر یه رویا

آخ که تنها بی نصیبم لب دریا با شکوه سرخ یک غروب زیبا

تو ببار و بشور گرد و غبار روزگار ......که من از ثانیه ای دلخوشم به خدا به خداااااااااااااا

تو ببار که ما هم اینجا غرق اشکهای زیادیم غرق یک توهم شاد غرق یک دنیا نیازیم

تو ببار که تا همیشه غمها دور بشند از ریشه  من که تا آخر راهم جای پایم تر نمیشه

تو ببار ای بارون غم نکنه به شادی بستی رعد و برق این دلم را به هزار غصه و یک درد به امید مرگ من نشستی

پس ببار هر جا که هستی توی ابرها تو چرا سبک نشستی

می تونی خود رها کن بیا و مارا فرا کن ما را از رویا جدا کن

تو ببار برای مستی که دلشو خود شکسته دستی .........دستی دستی

 

نوشته شده در 88/04/16ساعت 8:18 توسط دل| |


Design By : Night Skin