تبليغاتX
دو غنچه یاس


دو غنچه یاس

زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی

دوش با نفس خود همدم شده ام میدانی !؟

عضوی از اهل جهنم شده ام میدانی؟

من که در روضه رضوان عدن جایم بود

حال با خاک چه سر هم شده ام میدانی؟

چون که ابلیس مرا گول زد و خامم کرد

من سراپا همه ماتم شده ام میدانی؟

وقتی شیطان به هوس بازی من میخندید

 من چرا سر به کمر خم شده ام میدانی؟

من که مغرور شدم و در سر این باد غرور

حال  از یارخودم گم شده ام میدانی؟

ای خدا گر چه من از حلقه تو دور شدم

لیک با عشق تو آدم شده ام میدانی؟

نوشته شده در 87/12/24ساعت 22:13 توسط دل| |

برفت آيا كه من رنجش نبينم؟

                                 يا كه ترسيد گل سرخش بچينم؟


برفت آرام كه من تنها بميرم

من كه در كنج اين زندان اسيرم


برفت آن ماه پري وش بي اراده

كه هر جا هست دلم با او بمانده

خودم كردم كه عشقم را پراندم

من كه تنهاش ميذاشتم تنها ماندم


خودم كردم كه لعنت بر خودم باد

كه من هستم همي لايق فرياد


.................................

........


نوشته شده در 87/12/17ساعت 14:14 توسط دل| |

می دانم كه می آیی اما چرا خاموش
می را ببین با زهر من میكنم هی نوش
ردت بجا ماند بر شیشه عمرم
شاید كه بگذاشتی تنم را بر دوش
 سنگم اگرسرد است آتش نمیخواهد
آیی كنار من دستت بذار بر روش
گر فاتحه خواندی رحمی خدا كند
تنم چو می سوزد  من را برد از هوش
گل نه نمی خواهم باران كه می خواهم
با اشك خود جانم سنگم  را تو بپوش

نوشته شده در 87/12/13ساعت 13:22 توسط دل| |

چشمهاي غمگينم يك آرزو دارد بيند تو را شاداب از غم رها آرد


چشمهاي بسته ات لبهاي غنچه ات يك تار مو آنجا تنها به گونه ات


گر سرخ روي است آن صورت ماهت من منتظر ماندم چشم دوخته به راهت

گر خاطره اي تو تو بهترين باشي من چون جفا كارم سرخ روي نگاهت

دلـم برای سرودن بهانه کم دارد
غزل چو می خواند ترانه كم دارد
دلم چو خورشیدی نشسته در آفاق

ولی بدان بی تو او خانه كم دارد

شمیم قلب من نسیم صبحگاهیست

وزد به دشت تومستانه كم دارد
غروب كه باز آید هم وقت رفتن شد

دیگر دو چشم من زمانه كم دارد

تو ماه شبگیری در این شبها گیری

به قلب من رحم كن ماهانه كم دارد
لبم شكر ریز است به زخم تو مرحم
برای می خوردن پیمانه كم دارد
قفس چرا ساختی بدور خود جانم
بشكن كه زندانم شاهانه كم دارد
بوسیدم من رویت هم چشم و ابرویت

بگذار ببوسم باز كه چانه كم دارد

 حالا بخند جانم تا شوم من قربانت

دستم به زلفانت یك شانه كم دارد
دگر چه گویم من بخواب در آغوشم
كه شب رسد تو را میخانه كم دارد
.......................................................

دلم برای سرودن بهانه كم دارد
اشكی به چشم من او كم نمی آرد
نفس به سینه ام دوباره می خشكد
شاید كه دردی هست در سینه می كارد
ای چشمه جوشان بر كوه و كوهساران
این سد هم بشكسته باران نمی بارد
گلهای گلدان خشك بر باغچه دلها
یك قطره در دریا باقی نمی گذارد

نوشته شده در 87/12/10ساعت 12:51 توسط دل| |

چرا نمی شود بگویم از شما ؟علامت سوال
چقدر دلم گرفت بهانه  تو را علامت سوال
تو می دهی مرا  جواب این سوال
چرا دهم تو را من این قدرجفا ؟ علامت سوال
گناه من همین تو را نمی دیدم چنین
حالا ای جان من  تو می شوی فدا علامت سوال
گیرم كه چشم تو  یك اشك تازه داشت
چو شبنمش كنم از برگ گل جدا ؟ علامت سوال
به نقد جام تو چون شهدی در دل است
كه نوش كنیم اگر زغم شویم رها علامت سوال
برای دو چشم من رخ تو گل بس است
در قلب من تویی باز می كنی دعا علامت سوال
دگر كنم تمام  این حرف و صد كلام
دل خسته ترزمن تو می یابی كجا؟ علامت سوال

نوشته شده در 87/12/07ساعت 10:26 توسط دل| |


Design By : Night Skin