دو غنچه یاس
زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی
ای چشم تو از هر چه غزل گیراتر بلبل از عشق تو خواند غزل زیباتر تو برگی از کتاب جان می مانی این قصه ناخوانده بخوان خواناتر این شعرکه از تو در دلم پیدا شد هرمصرع آن را تو بخوان شیواتر از سینه من ربوده شد غم دیدی ؟ آینه از چشم تو شد میناتر در هوسم گر چه بودگرمی آن دستانت خنده بر لب میزنی تا کنیم سرماتر تو یی غنچه نشکفته این باغ الهی مرغم زغمت خواند ، باز کنش شیداتر گر خواب بود هر چه زتو می دیدم رویایی منی در آغوش توام رویاتر یوسف از مرحله زیر به آن بالا شد کور کرد ولی بعد بکرد بیناتر تویی بنده نوازی که مرا بند بکرد پیر آغوش تو گشتم تو کنم برناتر گر که از کنار من دوری و هی مینالی از اشک تو شد این همه شعرها تر بر قله عشق خانه تو می سازی از قلب رئوف من کجا کوشاتر ای گل به چه میبالی گر زیبایی؟ بر او بنما رخ که هست آراتر او قبله عشق است به این معنایی از دل به تو نزدیک بشد آشناتر گفتم که مهی و ماه شد مهمانت از اوج فلک نشسته ای بالاتر لب تشنه کویر آب را می فهمد در سکوت شب جغد پریشانی مگر ناله های آمده از خراب را می فهمد دلیل غمزدگی این شهر است مگر ساقی که تشنه شراب را می فهمد؟ غمی نهفته دارم چشماش و دوست میدارم اخر برایش اشکی باقی نمی گذارم هرچند که دور من هستم عاشق ولی نه مستم در کنارت خدایا من او را می پرستم دردم ببین که تنها یارم بکرده زیبا آخر چرا تو قسمت ما را بکردی جدا کاش میشد دوباره بر میگشت این روزگارم ان وقت ترا من تنها داشتم در کنارم دستم، دلم، سرم نه تنم درد میکند خون است جگرم او مرا طرد میکند بی وفا نیست سحر، گر که برانم مهتاب شب در آغوش من و صبح مرا رد میکند بی تو آن می به چه کار آمد و آید مرا جگرم سوزد و از عشق مرا سرد میکند شام آخر که بخفتم در کویت ببین غم دوری تو اینگونه مرا زرد میکند دارم از تو مینویسم ای خیس کننده گونه هایم گاه گاهی قطره هایت در آغوشم میمیرند دارم از تو می نویسم ای رسوا کنده من در نگاه اولم تو را می بیند که فوران کرده ای از این چشمه همیشه جوشان دار م از تو ای شکوه لحظه های بی تو بودن ای آرام کننده جان و ای سکوت بغض گرفته مینویسم از تو مینویسم ای رسم شکایت از یار ای جلوه روشنایی چشم وای صیقل دهنده قلب گر تو نبودی چه چیز آرامشم میداد و چه کس پناهم میداد رفیق و دوست من از تو می نویسم تا آخر عمر که تنها تو برایم مانده ای ای غم که می آید در و دیوار شاعر می شود اشک بر دیده ببین جلدی چه ظاهر می شود خون به لب می ماند و سوزی به بادم می دهد بار دیگر خنجرم بر قلب ماهر می شود دوستت دارم پریشان ، شانه میخواهی چه کار؟ گریه هایم به کنار ، دیوانه میخواهی چه کار؟ دور از تو مانده این دل تنها و بی کس غریب جان من من را ببین ، بیگانه میخواهی چه کار؟ در صفایت ای صنم من بلبلی شیدا شوم ناز تو را خود میکشم، دُردانه میخواهی چه کار؟ یاد تو ، ای وای دلم ، یک لحظه آرامش نداشت چون گلی پژمرده ام ، گلخانه میخواهی چه کار؟ می را به جام خوش بلا عمریست اهدا میکنم ساقی شکر شکن ،میخانه می خواهی چه کار؟ ................................ دوستت دارم پریشان شانه می خواهی چه کار؟ راست میگویی اگر اشکی برای من ببار صید چشمهای تو شد این چشمک چشمهای من می چکد از لب ببین، خون چون اب انار می شود آخر به دامت، باز نکن رحمی به من جان من بستان دگر ، بگذار بمانم آن کنار یک روز من و دل به حسرت عشق طناب جان را زغم بریدیم به پای صبرش نشسته بودیم چه نازها که خریده بودیم خلاصه آخر نیامد آن یار ما هم تا آخر با بال خسته از عشق او دل بریده بودیم سحرگاهان با غم تو من از محراب شبم میگذرم در همان اول صبح خالیم از غم و از تاب و تبم میگذرم بر عکس رخت بوسه زدم دل به لبم گفت این آب حیات است به سرابی داده ای مفت دیده بر قامت رعنا بیافتد وای من باد نفرت بر وزد اندر گلو و نای من
سیراب مگرسراب را می فهمد؟
اشک



.jpg)
| Design By : Night Skin |


