تبليغاتX
دو غنچه یاس


دو غنچه یاس

زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی

 

و اینک آسمان  بی ابر می بارد و سقفها فرو میریزند و در گوشه گوشه

 کنار این شهر چاله های هستند که نقش سراب دلها را بازی می کنند

 و باید از آنها گذشت تا که شاید آسمان باز ابری دوباره بر گزیند و ترانه

 باز باران بر سر زبانها افتد و اینک تلخی شیرینی زود گذر دیروز به زهر

شیرینی تبدیل شده که در جام شراب تنهایمان نوش خواهیم کرد و

گوییم : بدرود ای آسمان ای آسمان

 

باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه

می چکد  دانه به دانه در سکوتم در شبانه

اشکهایم باز فروکش کرده در این آشیانه

 

باز باران با ترانه قصه خوب عاشقانه

در غروب اشک ریزان ضربه هایش تازیانه

باز باران با ترانه

میزند سیلی به گوشم اما این بار عاشقانه

باز باران با ترانه

تشنه لب من مانده ام و او می زندم تازیانه

خنجر به پشتم میزند اما این بار ماهرانه ماهرانه

 

باز باران با ترانه........... قصه هایم بچه گانه

کاش میشد قطره هایش جمع کنم من شاعرانه

رنگ خون است گریه هایم گر بخواند باز ترانه....... باز باران با ترانه

 

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

گفتم که آسمانی؟  اصلا به تو نیاید

گفتا نگو دیگر این حرف کمتر آید

یک غم نهفته دارم کاش باز خنجر آید

نوشته شده در 87/09/27ساعت 15:45 توسط دل| |

 

همراه نسیم بودم در طلوع یک صبح در شبگیر زیبای زمستانی در

 کنار آبریزگاه چشمانی که در سردی زمستان یخ زده بود و ماه

نوازش سرما را به ارمغان  می برد تا خورشید در خاطره آن روز

زیبا آفتاب مهربانیش تابنده این چشمان گردد و غبار یخ زدگی

 

زمان را بزداید و چه زود گذشت.... خاطره آن روز زیبا

نوشته شده در 87/09/25ساعت 23:12 توسط دل| |

بخشی از وجودم شد تنها در دیاری دیگر گرم و روشن چون ستاره بود درخششی بر آسمان خیالم

سرد و خاموش به این میتوان فکر کرد در روزگاری که خورشید هم تاریک می تابد و سرزمینی که از انبوه خیال در خفقان به سر می برد.

 خورشید را برگدانید که دوبار لاله ها بر دشت رویده نمایند و بلبلان مست آغوش گلهای نسترن آواز دوستی بنوازند

نمیدانم که چرا دوش به دوش طوفان میروند قاصدکهای که از لطافتشان باد غبطه میخورد

آخ که کلامی بر زبانم می چرخد که گر بگویم دانم که مردمان بی شماری با صدق خود هم نواز من خواهند شد و دژخیمان دشت منتظر از بریدن سرهای بر آمده از خاک نشسته اند پس خاموش باید ماند تا این طوفان نیز بگذرد

 

نوشته شده در 87/09/24ساعت 19:6 توسط دل| |

مرا ببخش مرا ببخش چرا که بی نجابتم

هرجند که از تو من دورم ولی ببین چه راحتم

مرا ببخش مرا ببخش که این چنین بی طاقتم

قسم به چشمونت که من همیشه در اسارتم

مرا ببخش مرا ببخش که خالیه این ساعتم

برای تو بدان که من همیشه هست شفاعتم

 

 

نوشته شده در 87/09/19ساعت 18:43 توسط دل| |

به یاد بارون می باره .............چشمای خیس ستاره

باز میکنه یواش یواش..........چشمک نازش اشاره

کاش میشد رنگی بشم ........رنگی که هیچ کس نداره

کاش میشد آبی بشم ........نه آبی که آسمون داره

کاش میشد ساده بشم .......بشم مثل یک ستاره

 

سخته باشی ..اما نه .. کنار من مگه نه؟

سخته باشی اما نه ....به رنگ آبی مگه نه؟

سخته باشی اما نه....تنها و بی کس مگه نه؟

سخته در همه حال باشی و دیده نشی شایدم گاهی بشی مثل تابلو یا یک نقاشی

سخته در هر دلی که عاشق دل سوخته باشه بمونی تو آن گوشه نتونی دست روش بکشی

سخته اما میشه آسونش کنیم با این که بیتابیم بتونیم یکم نوازشش کنیم

سخته میدونم قسمتو دستکاری کنیم یا که با هاش بجنگیم یا از اول معماری کنیم

 

 

نوشته شده در 87/09/18ساعت 18:40 توسط دل| |

طنین انداز قلبم .........بوی عشق

صفای چشم محجوبم ...بوی عشق

هوای مستی و مستانه ام گر بود

همه در عطر گلهای میخکم بوی عشق

 

در این سودا چه گویم من که جزء تو نیست معبودم

به گمان کدام آروزیم همه بودی در شمیم بوی عشق

به روی این نیازم چشم نعمت بسته بودی بر خلاف این همه ظلمت به من رو سیاه عشق بخشیده بودی

خود ندانستم که دانستن همی بس نیست و فریاد باید زد که عشق را در کنار هم به آغوش محبت به قلبمان بچشانیم

کجایند آنان که گفتند که عشق را در طلوع صبح زیبا در کنار کوه و دشت و لاله باید دید نه در تاریکی ظلمت نشینان دیار خاموشی

منم خاموش و تاریکم ولی عشقمت منور ساخته هر قلبی که می آزارد  دلم را

چه خوانم من تو را ای در قلمرو عاشقان شتابان می روی سوی آن دلی که ناز کشی دارد

بیا آرام کنارم باز که امشب با تو غوغا می کند این دل و شیدای به آغوشم نمی ماند

 

بیا امشب

بیا امشب

 

 

نوشته شده در 87/09/11ساعت 8:6 توسط دل| |

 

در یک شب بارانی خسته از ترانه ام، خسته از صدای آب ،خسته از بیگانه ام

در یک شب بارانی تنهاست چراغ خانه ام ،آن شب که سقف خانه ای آمده روی شانه ام

در یک شب بارانی امید با تو بودنم، دیگر به کس نگفته ام که تنها سکوت خانه ام

در این شب بارانی آمدی با من بمانی؟ در این سیاهی شب چی داری برام بخونی؟

وقتی شبها بارون میاد، یک بغل آرزو میاد، یک بغل ستاره تو چشم عاشقون میاد،

منم میخوام عاشق بشم یک عاشق مهربون، زیر بارون بمونم تا آروم جونم

تا آروم بگیره جونم.......................

نوشته شده در 87/09/06ساعت 18:41 توسط دل| |

 

دلتنگتم  دلتنگتم ...............من که همیشه فکرتم

شب میاد و روز میره .............. اسیری در سپهرتم

دلتنگم دلتنگم ..........من که همیشه فکرتم

کنار تو میشینم و عاشق حرف و شعرتم

دلتنگتم دلتنگتم .............من که همیشه فکرتم

آب چکیده از چشات گرفته جان و بحرتم

 

من باغی تازه پرورم گلی جزء تو نمی برم

در جاهی که تو باشی نازی دگر نمی خرم

گل بوته های نازی تو عطر چمن و سازی تو

چون بلبلی در این دلم بمون بالای این سرم 

 

نوشته شده در 87/09/05ساعت 8:54 توسط دل| |


Design By : Night Skin