دو غنچه یاس
زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی
ای گلعزار گل به بار گل فروش قطره ای از شهد گلهایت بنوش گر فروشی گل یک گل کمتر شود جای این گل دلبری با من جوش جمع کن آن بسات برگ سبز لاله را مست کن از عطر خود خوش حاله را جان من این کار در واقع کم است جزء من عاشق کسی هم همدم است؟ خاطرت باشد که بودیم غنچه ای که چنین روزی شدیم بازیچه ای من آن ابری ترین ابرم که با باد تو می جنگم نخواه از من که در عالم به جزء تو با همه سنگم شب است شب و تو در بوی خواب گم شده ای افسرده ای ؟ یا که چون یک شهاب گم شده ای؟ به کجا خیره مانده ای در این افق لایزال،بگو اینک همه جا دریاست ، تو در حباب گم شده ای؟ گوش ما از هم همه های سکوت شب پر شده است تو چرا چون نگاهی در پس یک نقاب گم شده ای شب است شب و تو چون بوی خواب در گذری چون شبنمی که همه شب در انتظار سحری تو کیستی؟ بتی؟ بتکده ای؟ یا که چون کوه به شفق می بالی و با فلک هم بستری؟ خاتون شهر رویااااااااااا توی دلم بکن جاااااااااا من خسته از زمونم جانی دادی به جانم ای مهربنترینم تو ماه و من زمینم نکن دگر تو ناله لبات سرخ است و لاله خدا کند که روزی زخمی از من نبینی من سکوتم خالی از آنچه نامند هم همه خالیم از یک صدا و این بدان که حقمه من که بودم شیر غران در میان بیشه ها چون بدیدم من تو را افتاده ام در گوشه ها من شمیم عطر یک گل در بغل را برده ام زین همه نا مهربانی ها که من غم خورده ام تو که در آینه غم بیانگر حقیقتی به دلم نشسته و ندای یک هدایتی تو که در غروب غم غزل عشق را میخونی میدونی که پاره ای از قلب یک بشارتی خورشید زر کش تاج طلایی میبینم که باز نشسته بر بالایی دیشب بگذشت و باز یک روز شد هرچندکه گذشت ولی غم پیروز شد با دیده غم اگر تو را می بینم دانی که چرا گل برات می چینم از دست من خسته از این دنیایی آید که روزی با تو باشم تو زیبایی ما را همه جا به فکر یاری نیست هر موقع که برم دگر کاری نیست این بود همه آن عشق بی ارزشم اگر که روزی تو را به آغوش بکشم آرام بفشار دست مرا در دستهایت تا آرام بگیره دل و قلب و گریهایت بنشین بر من شعر من را گوش کن شاید که کمی کم کنم آن اشکهایت ای دلبر صاف و دل چو دریایی عیبم را مبین اگر باز می آیی من بی همه چیز از این دنیایم بازم که میگم عشقی من نیابم گر دشت همه باران خیز است غربال محبتم فقط تو بیز است ای شانسی که مرا باز آغاز کرد از تو نگذشت و باز قصد آواز کرد بی تو همه شب در رویایم ای کاش که میشد پیشت بیایم گفتم که تو را در حد لایق نباشم نگفتم؟ گفتم که من از ساحل غم آب ننوشم نگفتم؟ گفتم که اگر از لب من کام بگیری میمیری نگفتم؟ گفتم که منم آخر هر چی ندار است نگفتم؟ گفتم که من از اشک رخ دوست گریزم نگفتم؟ گفتم که چراغ سوخته ای بر لب بامم نگفتم؟ گفتم که هوایی سرد تر از من نیاید به سراغت نگفتم؟ گفتم نگفتم؟ گفتم نگفتم؟ دلم از نگاه تو یک وقتی بغضش میگیره وقتی که میخواد بره تو رو با خود نمیبره دلم از صدای تو آهنگ موندن میخونه دیگه گریهاش کمه خودش اینو خوب میدونه دلم از گناه خود نمیگزره که چنین آشفته کرده دل تو یه نفر کنار جاده است تو این سرمای زمستون او میخواد بره به شهری که داره فصل تابستون او دیگه خسته شده از این هوای پر بارون میخواد بره بجای که نباشه رنگین کمون میخواد که دور باشه از این همه هم همه ها صدای جیک جیک گنجشک نباشه تو لانه ها او میخواد کنار بیاد بس کنه این تحملو میخواد که بشکنه شیشه پر تجملو کاش همه قناری ها تو قفس عادت بکنن هیچ کدوم تنها نشن وقتی عبادت میکنن ای آسمان نغمه های مرا گوش میکنی؟ شعله های آتشین مرا خاموش میکنی؟ ای آسمان امشب هم خفته در گناهم باز زین بار هم مرا تشنه در آغوش میکنی؟ نمخوام کسی بیاد عشقمو از من بگیره نمی خوام شب برسه گرمی آفتاب بمیره نمیخوام ابری باشی بارون از دست بدی آخه بی تو دل خوش کرده من چون کویره من میخوام بخندی و لباتو غنچه بکنی نمیخوام غصه خوری نگاه به کوچه بکنی من میخوام زندگیت پر بشه از گل امید شبنم محبتت بنشینه رو قلب (عاشق) حمید یکی از هوای باغچه چه دلگیر میشه آخه باز غصه او غصه آبگیر میشه او دیگه توی باغچه گل و بوته نمی کاشت مثل من دوباره در خلوت شبگیر میشه اگه باز بارون بیاد خاک زمین و تر کنه دانه های گل من هیچ کسی پیگیر نمیشه هیچ کسی پیگیر نمیشه ...... کاش میشد خدای من یه بوسه از لباش کنم دستشو من بگیرم یک دل سیر نگاش کنم کاش میشد شب برسه ستاره ها را بچینم دونه دونه بکارم زیور آن موهاش کنم کاش میشد خدای من یکم واسه من میشد یک کم آروم دل من از ناز آن صداش میشد کاش میشد پرنده شم بال بکشم تو آسمون برم آنجا بشینم تا بشه خوب نگاش کنم تا بشه خوب نگاش کنم ای ابر تیره دلگریز امشب برام بارون بریز این لب خشکیده من پر شده از زخمهای ریز بارون بریز..... بارون بریز........امشب برام بارون بریز ببین که آسمون تپید از سرخی نور امید ببین چراغ مرده ام نخواه کنی از لب گریز ای اشک بی اندازه ریز در بهر تو ماندم گریز آش زدی گر جان و دل حالا بیا ساقی بریز در دشت تشنه چون صدف از دریایت بیرون شدم کامی نخواه که با تو من یک کمی مهربون شدم دور از زمین و آسمون یک شب چراغ غم بسوخت در جای خالی تو غم لباس گل گلی بدوخت ای جان دل آیا منم آن چشمه تنهایی تو یا من همان زخمی شدم نمک بریزم جای تو در جاده بودم که از سحر گذشتم و در تنهایی خود منتظر طلوعی دیگر برای صبح پاییزی ثانیه ها را سپری میکردم . گذشتم و به آخر این سیاهی رسیدم خدا را شکر که باز آمدم و دوباره لحظه ای را در آغوش محبتش لحظه ای را بسر خواهم کرد میدانستم که دلتنگ است و منتظر .............اما نشد خواستم که باشم در کنار همه خوبی هایش اما نشد نشد که بشکنم این هاله یخی قلبم را و گرمی وجودش را احاطه کنم در خود که دیدم آینه ها خاموشند و بهانه در کمین راهم چه گویم جز اینکه ........ اما نشد خواستم که در باورهای غلط روزگار لحظه ای در کنار تو مهر سکوت لبهایم را بشکنم و بگویم هر آنچه در در این قلب رئوفم نا گفته مانده است .............اما نشد باز بهانه بود نبودنم در این وقت که سحر چشم براه دیگری دوخته و باران نوازش گر دستها ی مهربان باغبانیست که از من فرسنگها فاصله دارد نیست آمدم که بگویم منم همان که گفتی در خلوت خود بار ها دست دعای را به هوای دیدگانم رها نمودی خواستم که در لحظه دیدارت بهانه ای باشم برای گریستن ابرهای پاییزی که منتظر باریدن هستند باز چشم براهی در انتظار آمدن کسی لحظه شماری میکرد و او خاموش از صحبت دیرینه عشق بود که در وجود چراغ کوچک خود شعله ای را فروزان میکرد نمیدانم فقط بگویم که هر بار خواستم و ..............باز نشد شرمنده از این که این همه خواستنهای بی گناه در شعر ها سکوت خود نمایان میکنم کلمه ای است در وجود توکه در بر هستی آسمان و زمین جای تو را خالی میکند و من همواره نشسته بر نیمکت کهنه ی باران خورده این پارک تنها نظاره گر جای خالی تو میمانم دیدگانی که در حسرت دوباره بودن مرده اند......... میبینم که خروشان میکند اشکهایم خیس شدم در این باران عشق و این آرزویم بود و گوش دادن به آواز دوست داشتن قطره ها که آرام ترانه پاییز را زمزمه میکردند . خواستم و در تلاشی مبهم خود از پس آن بر نیامدم جون باز آهنگ نشد در ذهن بیدادگر من نجوا گر گوشم شد ببخش ای که در گناه کاری من بی گناهیم را جستجو میکنی چه آرام از کنار خطاهایم میگذشتی و چه دست نوازشگر گرمی بر سرم میکشیدی افسوس که در خیالم تو را دارم و در واقیتم حسرت داشتن تو را باز خدا را شکر که قلبی بی ریا مرا به مهمانی عاطفه ها دعوت کرد و اشکهایم را زلال چشمه های مهربانی دیدگانی قرار داد که در کنارش احساس آرامش کنم در انتظارت میمونم تا دوباره از خندهای ملیحت گل آرزوی من جوانه زند و دل را گشوده از غمهای کهنه ای سازم که در گلویم بارها بغضی را اسیر گریه های شبانه ام کرده است آری تو همانی که نبودنت هم لذت انتظارت را بیشتر میکند و بیا تا باز در خیالم لحظه ای از غم درونم فاصله بگیرم و تو را با شیطنک های بچه گانه ام لبریز از نشاط کنم ای مهربانم که مهربانی در وجود تو دلی قرار داده به پاکی اشکهای که مخفیانه بین من و تو رد و بدل میشد و لبخندی که نگاهمان را به هم مهربان میکند در انتظارت از پنجره حیاط خانه ام فاصله نمیگیرم و در آسمان شبهای بی ستاره ام همیشه منتظر آمدنت میمونم می شنود گوش من این ناله صبحگاهی را ................................ دلم مینالد از زخم زمانه...........................که انگار میزنندش تازیانه
![]()



![]()

| Design By : Night Skin |


