تبليغاتX
دو غنچه یاس


دو غنچه یاس

زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی

عشق در بند من است و من در بند عشق

من که می نوشم می و میزنم لبخندعشق

آن که بی عشق بمرد نامی از انسان نبرد

من که از هر کام گذشتم نگذرم از قند عشق

 

 

زین همه نا مهربانی ها که کردی شرم باد

درد بی درمان گرفتی آتشت بی گرم باد

گل فروختی جای گل سیم به هم آمیختی

چه کنی شیدا دلی گر آغوشت بی نرم باد

 

یک کم از غروب خورشید بگم و بروم پی کارم

نمیخوام که شب برسه نباشم کنار یارم

دیگه از طلوع نمیگم چون که خسته ام عزیزم

نمیخوام که صبح برسه نباشی تو  کنارم

 

چه ساده مهربون میشی و چه زود افسرده از بودنی که نبودنش بهتر است

چه گویم تو را که دلگیری ازم

از  چه بگویم که نمیتوان پنهان کرد خواستنم را در آغوش مهربانی های نسیمی که از کوی تو بر میخیزد

چه گویم که شادی لحظه های غروبت از غم است و خنده هایت پنهان کرده آن چهره گریانت را و لبانت که بر سخنی خاموش در انتهای قلبت به پیچش گل پیچک است بر تن رنجور درختی که چون بید میلرزد

و چه عاشانه دوست داشتنت را به گوش قاصدکی مست زمزمه میکنی  تا باشد بهانه ای برای بودنت

میدونم که میدونی و میدونم که میدونم از همه مهربانی های که ثانیه ای از آغوش گرم خود رها نکردی و یاد این نا کرده محبت را ز خود جدا نمیکنی

ممنونم از همه چی که فکر کنم همه چیز در گروه همان یک چیز است


ادامه مطلب
نوشته شده در 87/07/29ساعت 17:23 توسط دل| |

در انتظارت می نویسم از تو که مرا ز خود رها کردی و فاصله را برایم معنا

 

می نویسم باز

 

از تو که عزیزانم را زمن دورکردی و چشم صبورم را کور

 

از تو که آرزوهایم را به باد دادی و صدایم  را خالی از فریاد نمودی

 

از تو که غروبت سهمگین و سپیده ات غمگین است

 

از تو که سختی را را بر من چشاندی و اشک را به چشمانم

 

از تو که محبت از اشعارم حذف کردی و خشم را جایگزین

 

از تو که انتظار را در لحظه لحظه زندگیم نشاندی و و عطش را بر لبانم

 

بودی تو تا همیشه در مسیر خنده هایم یک تابلو از نگاه تو نمایان باشد تا چشم براه من همیشه در انتظار  سایه ای از دور بماند

 

ای قاتل شکوه زندگیم ای بی رحم و ای سنگ دل مینویسم از تو که در سرنوشت من قرار گرفتی و عقده ای بر دلم نشاندی

 

 که چنین من غرق وجود تو شوم ای غربت که همه چیزم در تو خلاصه میشود

 

نفرین بر تو باد...............نفرین

 

 

                                  

 

 گفتا زغمت دیده من گشت بدهکار

آینه شب را شکست و برفته به یکبار

ما را قدحی ده که بس باشه عطش را

نیست ساغر ونیست باده و هیچ هوادار

                                   

به انتظارت نشسته ام من

یک عمری دل ببسته ام من

ای روزگار سیاه و تاریک

آن چشم تو را بشسته ام من

اگر غریبی از غم صدا کرد

بزن تو مرهم که خسته ام من

غروب دلگیر به شب رها بود

طلوع صبح را گسسته ام من

اگر مرا غم ز بینوا بود

تو را ز آغوش برسته ام من

بیا تو هم هی خدا خدا کن

که شیشه عمر شکسته ام من

 

باز داره بارون میباره از آسمون

نم نم و قطره چکون روی بام خونمون

باز داره پیغام میاره اشکهای ریز و درشت آسمون

برگهای زرد چنار میریزند روی خاک باغچمون

 

باز آمد زلف آن افسونگرش بر باد کرد

این دلم از حال برفت و عاقبت فریاد کرد

 

باز آمد بوی غم بوی نسیم

در زمانی که به آخر می رسیم 

باز آمد عطر جان سوز نفس

در هوای کوچه های بی قفس

باز آمد سوی ما در لاله زار

در نوای نغمه های آن هزار

باز آمدچون عطش بر لب نشست

در انتظار قطره ای تا شب نشست

باز آمد زلف آن افسونگرش 

بر بادمان داده آخر پیکرش 

 

اگر روح ز زخم دل شکایتی به ما کند

به حکمتی دوباره آن زخم را دوا کنیم

 

مرا بسیار میکشید بر روی دیوار ها

خال و خیال ترا برده بود رخسارها

شب و مهمان تو  و آن همه بیمارها

دیده بر چشم سیاه میکشد حصارها

 

مرحبا عشق که مرا چنین عریان کرد

تشنه گی را از لب من همی پنهان کرد

آمد به دلم خفت و کمی مهمان شد

چون که غم داشت رفع غم هجران کرد

گفتمش که دل من در هوست دریا بود

خندید و موج غمش ترک من گریان کرد

 

آزرم ترا ای بال گشوده گشتی آزاد

نه بر گشتی و نه دگر کردی مرا یاد

ما آدمیم ، منتظریم ، نکن  تو فریاد

بیا  و کن این دل آشفته را کمی شاد

 

امشب زغزل خوانی ما شاه نشان شد

شاهانه ترین شاه ز شاهنامه بیان شد

آمد ز بر ما نشست و به شامانه نظر کرد

گفتا که چرا راه به ناگه  به رهوار عیان شد

نوشته شده در 87/07/23ساعت 20:5 توسط دل| |

 

ای دریغا وقت رفتن بود و من نخواستم

ای دریغا دل غرق نگاهش بود من نخواستم

 

 

یک رویا یک شب دلگیر

یک غم و یک دانه زنجیر

میشود آخر به پایان

 امشب از همه دلسیر

یک رویا یک شب تاریک یک غم که در کنارش روشنایی شمع خفته است و یک درخت که گناهش سوختن است

خاطره بر دل من زد قلم که روزی تو و آن بودی

و امروز که بی عشق فریادی نیست و آسمان در گروه جامی خالی از زهر و خورشیدی که آهسته غروب میکند

امشب چون رسد ز راه و ما ه خود نمایی کند و ستاره بر خوشه آسمان چشمکی حواله زائران دیار باد کند دیگر نفسی در زندان تنی زجه نمی زند و دیگر هوسی بر آغوش ضربه های شلاق عشق احساس نمی کند

آیا  روزی پس امشب خواهد آمد

من نمیدانم

و آیا خورشید باز زعفران عمر ما را به دست نسیم خواهد سپرد

تا رنگ زرد ما را به قرمزی شفق تبدیل کند

من نمیدانم

من هر  دانم اندکی بیش نیست وآنچه می خواهم از هزار بدر است

چه کنم انسانم و هوس شیطان من که

چون او نخواهد هرگز مرا رها نخواهد کرد

 

شعر و سخن شاعر نیکو سرشت

می کند تعبیر که این است سرنوشت

 

ما چون غزل خوانیدم در مجلس شعر خوانی

بستیم چنین عهدی در محفل ربانی

هر وقت که دل خواست آن شراب جاودانی

با اینکه همش مستیم آییم به مهمانی

هر چند جهان بسته دل به شب مهتابی

باز هم به نور خود دادیم به شمعدانی

نوشته شده در 87/07/21ساعت 10:36 توسط دل| |

خدای من این اشک من است که با تو سخن می گوید

ببین چه عاجزانه التماست می کند و چه درمانده از چشم من فرو می چکد 

خدای من این قلب من است که آروم نمیگیرد و طپشش فقط نام تو را صدا میزند

خدای من این روح من است که در آرامش به سر می برد چون میداند توهی هستی مهربان و بخشنده ای که خطا هایش را می بخشی

 

 تلخ نوشید.................قهوه عمر چرا؟

بال بست که رود..................سوی کجا؟

افسرده نباش تقدیر همین است

دیروز بود و امروز هست و نباشد فردا

 

افسوس و صد افسوس که میخندیم به زور

گذشته ها گذشت و ما ماندیم و این غرور

 

چرخ فلک گشت و آتش به دلم انداخت

همی سوخت و همی خاکسترم ساخت

جفا می کرد و مرا چون بازیچه پنداشت

در این بازی به جزء من هیچ کس نمی باخت

 

روزی یه قصد صید کبوتر

کمین کرده آن عقاب ابتر

نشست بر شاخ آن سرو زیبا

که صیادی به تیرش بست دفتر

 

چه خوش است صید شوم در چشم چون عقاب تو

چه خوش است محو شوم به نقش آن نقاب تو

 چه خوش است دوره گری شود مست شراب تو

چه خوش است نگار زنم نقش به آن کتاب تو

 

اسرار قیامت را نگو موی تنم راست شد

خم گشت چنین بدنم که چرا بر خاست شد

آخر عمرم را ببین که از غم بی تاب گشت

روز به روزم نگاه کن هر چه  او خواست شد

 

نوشته شده در 87/07/16ساعت 10:7 توسط دل| |

سپیدارهای عاشق سر فرو انداختند و منتظر تا باد خزان فصلی دیگر ورق زند

و کلاغها پریشانی خود را به همرا آورده اند تا چناری دیگر جستجو کنند

از تاج رفته بر کاج نشستند و زر در لانه اندوختند و در رهگذر عمر چه ها که نکردند

 و جزء روسیایی نقشی بر پوسته این شهر نداشتند

تشنه بر لب من بخوانم آن دعای آب را

 بر کویرخشک آیم تا بجویم آن سراب را

ای درخت عاشقی گر دلت خشکیده است

من پرنده آسا آیم و  ریزم اشک مهتاب را

 

خراب آن نگاه تو شوم فدای نام تو

بیاتو ای عزیز من بگیرم من زکام تو

چشمان خسته مرا کند تراب پای تو

چنان نما تو رخ عزیز شوم اسیر بام تو

 

در دعایم من بدان  التماست میکنم

تو اگر افسون گری اسیر یاست میکنم

ای خدا این بنده تقصیرها را تو بخشش

من همیشه از دل وجان احساست میکنم

 

سوی آن ماوا اگر دل من راهی شود

غره میگردد دلم چون اگر شاهی شود

 خسته از کار فلک آن که بنموده منم

صید تو شاید همان کفتر چاهی شود

روح من احضار شد از دلم فرمان گرفت

این تن خسته ام بی تو بر دندان گرفت

عاشقی از یاد برد از جان من افطار کرد

عید فطرش آمد و در دلش قربان گرفت

 

روزها میگذشت و دلم غرق سراب

در کمینگاه مانده ام از ترس عقاب

بر دلم افتاد که شوم مست شراب

دیده بودم که شوم عاقبت صید تراب

 

تلخ نوشیدی قهوه عمر چرا؟

بال بستی که روی سوی کجا؟

افسرده  نباش تقویم همین است

دیروز بودی و امروزی و نباشی فردا

 

مغرب نظاره کردم شفق به دیده آمد

ایمان رها بکردم آن چشم دریده آمد

آخر کجا برفتیه باز مشرقی دوباره

خورشید زر طلایی از راه رسیده آمد

 

دلم مسکین شهر خوب رویان

همان شاه شهین شعر گویان

که تاجم را حراج دوست کردم

 که شاید درس گیرند پادشاهان

در غروب آسمان

 باران نگاهم می کرد

گفتم ببار آرام

رد پناهم میکرد

با رگبار آتشینش

 خونین کرد دل  شفق را

گفتم که رگ بریدم

 او جرم گناهم میکرد

 

اسپند بسوزد دودش به چشم حسوده

لبخد تلخ زند دل از سوختنش که سوده

او میسوزد دانه دانه در سحر گاه زمانه

یک پارچه دل بسوزد از عشق عاشقانه

 

دلا سوختی و عودت بوی غم داد

ببین دودت چه سوزی بر دمم داد

نمیدانم که با ما تو چه کردی

که عشقت سوی آتش ماتمم داد

 

غبار چشم بشور ،زمزم یار کجاست

دیده خون گشت اگر ،اشک دلدار کجاست

این غم این بار گذشت مطلبی هست بگو

سینه پر گشت ز درد ،زخم بیمار کجاست

 

امشب با دعایی ماه نمایان میکنم

زیستن را فدای جمله یاران میکنم

چون من غباری بر دل نشسته شاید

بیش از گذشته من یاد باران میکنم

 

سلام به تو ،سلامتی؟ یگانه ای تو آیتی

سلام به تو که غربتی بیگانه از ولایتی

سلام ما به آسمان به آن کران بی کران

که خود همه برای ما تمام یک عنایتی

 

نوشته شده در 87/07/13ساعت 9:18 توسط دل| |

زلف آشفتم پریشانت کنم

قصه ها گفتم که حیرانت کنم

سر سپردم در رهت ای مهربان

تا که این دل کشته قربانت کنم

من چنینم از غمت ای بی وفا

گر چه آزادی زندانت کنم

من غروبم تو طلوع صبح دم

در چراغ خویش مهمانت کنم

گر که خواهی بوسه چینم از لبت

شربتی آرم که مستانت کنم

ماه من اندر کمین شب نشست

امشب آخر شام بستانت کنم

ساقیا ساغر شکستم ای عزیز

گفته بودم ترک دستانت کنم

نوشته شده در 87/07/12ساعت 13:49 توسط دل| |

 بی صدا آمدنم برای ماندن تو بود و بی صدا رفتنم برای داشتن تو ...

 روزگاری دل من غرق نگاهی بود هر چند سرابی بیش نبود

 درگیرم با خود با نفس که انگیزه اش تو بودی و خواسته اش تو ..

و چه کنم که باز تهیدستی بیش نیستم و درویشی خرقه پوش..

صدایت کردم نشنیدی و ندیدی اشکهای که لغزید و جاری شد آرام آرام

و تنها سر انگشت دستم بود که نوازشش کرد و دلم که آرام گرفت تا شاید .

در آغوشت گرفتم ولی احساسم نکردی  و دور شدی تا سردی دستهای مرا حس نکنی

و خزان در راه است

قصه ها گفتم که هر شب دلتنگم شوی ولی تو در خواب بودی و لالایی مرا بیشتر دوست داشتی پس بخواب نازنینم

چه کنم

با غم چه کنم با چشم پر نم چه کنم

من که در صفحه عمرم بی تو ماتم چه کنم

جزء دل به تو دادن چه کنم

با درد و غم و رنج و بلا از پا فتادم چه کنم

تو بگو من چه کنم

در دلم افتاد نظر که با تو باشم چه کنم

در و دیوار همه نقش تو اندازم چه کنم

چه کنم با دل پر سوز چه کنم

چه کنم از غم تو بگو ...چه کنم

 

 

نوشته شده در 87/07/11ساعت 13:36 توسط دل| |

 

  

زمزمه میکنم امشب غزلم با غم تو

تا بسازد نفسم لحظه ای با دم تو

باز به فغان آمدم ای دل پر شور من

کاش گشاید کسی چهره در هم تو

اشک شرابت بگو سرمه چشم منه

کاش بنوشم کمی از چشمه زمزم تو

گرکه پرنده شد از آه فلک سوخته اش

لاله کجا دیده است نرگس شبنم تو

پا به رکابت شوم سو به سراجت شوم

عاشق میدان شوم در زیر پرچم تو؟

 

نوشته شده در 87/07/05ساعت 0:42 توسط دل| |

 

چرا چرا نمیکنم

بی تو وفا نمیکنم

گر خسته باشد این تنم

از تو جدا نمیکنم

چرا چرا نمیکنم

بی تو دعا نمیکنم

چون بسته است بال و پرم

از تو رها نمیکنم

در آسمان نمیروم

چون در سکوت ظلمتم

بازم چرا نمیکنم

 

 

توی خاکستر من گم شده یک برگ سپید

چه کسی داند که من سوزم از برق امید

 

 دلم آتش زدی ای دل چگونه

که اینگونه میسوزم عاشقونه

ندانستی که پر پر گشت گل من

که زخمش میزند باز این زمونه

 جای خالی تو توی قلبم سکوت یک ثانیه بود

تیک تیک ساعت عمرم بی تو بی فایده بود

جای خالی تو  قد یک فاصله بود

خنده تلخ من از این همه حوصله بود

 

من خسته از سکوتم..............کو آن همه هیاهو؟ 

گمگشته از قنوتم...............آن ربنای من کو؟

باز مانده دو دستم از ذکر یا خدا گو

دیگر نگویم شعری بجزء انا یعبدالا هو

محفل نشست ام من در جمع بی هیاهو

آتش زده دو چشم چشمهای بچه آهو

 

در حرمت آیم و چون شمعکی سو سو کنم

پشت درب خانه ات بنشینم عو عو کنم

تیکه نانم را بده رفع دلتنگی کنم

بخشنده ای ای یا کریم زیر لب یاهو کنم

خرقه پوش این دلم چشم تو جادو کنم

گر که آبی من بریزم کوی تو جارو کنم

تشنه کامم من کنون صید بی پارو کنم

اشک چشمانت بگیرم شهد این کندو کنم

  

نوشته شده در 87/07/02ساعت 18:4 توسط دل| |

.........بازمانده از

 

سخن کم گفته دل سنگینم امشب

دلا مست دل رنگینم امشب

غمی دارم زآن مهرش خدایا

چنین زار و چنین غمگینم امشب

 

من و یک ستاره تنها...........توی آسمان دلها

تو و یک سکوت بی من.......... توی لحظه های زیبا

من و یک چراغ خاموش،..............سوسو مرگ یک فانوس

تو و یک خاطره ماندی،....... وقتی که شدم یک کابوس

غروب سرد قناری.............. سوی آن قفس پریدن

میله سرد تن من......... منمیزند آهنگ رسیدن

من و یک فاصله با تو .............توی جاده های خیال

          تو یک راه پریشون .......سوی چشمه های وصال

لبه تیز یک شمشیر....... پاهای رفته به زنجیر

خروش کبک خرامان ............توی دام مانده تو نخجیر

تور آن بچه ماهی گیر....... میکنه دریا را دلگیر

هل هله زنها به ساحل.. ...میزنه زخم به شمشیر

 

 

حرف یک ساعت

گوش کن

نبض یک زندگی در دست

تیک تیک ساعت عمره

ثانیه گردی حرامه

قدر بدان  وقت تمامه

 

میبارد برف

چراغم خاموش نیست

می سوزد آه

سینه ام می نوش نیست

چه کنم  در دل من

یاد آن دیروز نیست

وقت یک حوصله هست

شب مگر دلسوز نیست

میوزد باد

غم آن باران چیست

ابر آن گمشده و غم

در دل یاران چیست

ماه ما ماه چهارده پر اندوه نیست

لب ما بوسه از آن شهد و کندو نیست

برق در آن چشم کمتر از الماس نیست

 رونق باغ مگر خالی از احساس نیست

 

 

بگذر از گناه ما زمانه بی صدا کنیم

چشم چراغی روشن از یتیم بی نوا کنیم

وقت سحر دعای ما اگر که استجاب کنی

گشایم ما سفره دل افطار فقرا کنیم 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 87/07/01ساعت 0:2 توسط دل| |


Design By : Night Skin