تبليغاتX
دو غنچه یاس


دو غنچه یاس

زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی

 

نمیدانم پس از مرگم نویسند شعر روی سنگم

نمیدانم

نمیدانم پس از مرگم دوباره من همین رنگم

نمیدانم

نمیدانم پس از مرگم چه کس آتش زند برگم

نمیدانم

نمیدان پس از مرگم به آتش میخورد چنگم

نمیدانم

نمیدانم پس از مرگم چه ماند از دل تنگم

نمیدانم

نمیدانم پس از مرگم چه کس خواهد تن ننگم

نمیدانم

نمیدانم پس از مرگم  بسازد از گلویم سوتکی دلبر

نمیدانم

 بخواهم سوتکی باشم مثال نیلبک بر لب

زنی گر بوسه ای شاید بسوزم از آهت ای دلبر

ادامه...

نوشته شده در 87/06/30ساعت 9:57 توسط دل| |

وقتی دل کوچکت به واسته چشمهای خیست به آسمان امشب نزدیک میشود  تو با بغض سکوتت یا آخر آن قنوتت دعایم کن

آمین یا ربالعالمین

نگویم شعر تلخ شیرین زبونم

نخواهم اشک تو دردت به جونم

مرا عفو کن مرا بخشش عزیزم

دلم میخواد بازم پیشت بمونم

 

بذار یکباره جان کنم فدایت

فدای قلب پاک وبی گناهت

 

الهی من شوم آخر فدایت

اسیر آن سیه مژگان چشمت

 

نگفتی من غریبی بی نشونم

به دیده من همش غرق به خونم

بدان ای مر مر دُرد گرانم

که من عاشقترین مرد زمانم

 

لالا لالا لایی

لالایی میخونم شاید بخوابی

دیگه بس کن نکن این قدر بی تابی

مثال سیب سرخ می مونی عزیزم

نمیخوام اشک روی چشمات بریزم

بدان ای نازنین دوست می دارم

تو را هر شب روی چشمام میذارم

 

لالا لالا لایی

عزیزو خوشگلی تو مثل ماهی

الهی من به دورت بازبگردم

بدورآن  دو چشم ناز بگردم

لالا لالا لایی

لا لاکن دخترم لالا لالایی

ببین بابایتو اینجا نشسته

لبش خندونه مثل یه پسته

لالا کن لالا لالایی

میخوام گلهای عالم را بچینم

به دور آن سر و موهات بچینم

الهی ماه شدی خوشگلترینم

به قربونت برم ای بهترینم

نمیبینی که دور ماندی به پیشم

نیای منم که باز قانع نمیشم

بخواب بس کن که من طاقت ندارم

که چشم دیدن اشکات ندارم

الهی من به قربون یگانه

بیایم سوی تو من عاشانه

نمیخوام چشم من دنیا ببینه

بیا پرم بده از آشیانه

 

در یک سکوت پر هیاهو

چشمهای خیس  آهو

دلم کرده هوای دیدنت یا هو

 

نوشته شده در 87/06/29ساعت 10:43 توسط دل| |

 

                   

رو از کنار قلبم یک عشق نو به پا کن

چون آرش کمانگیر تیری زغم رها کن

من دل به تو نبستم نه از می تو مستم

خواهی بیا جفا کن یا در دلم وفا کن

ای اشک چشم گریزم با من بمان عزیزم

نه تو مرا رها کن نه درد من دوا کن

من چون پرنده بودم از جنس تو نبودم

خواهی بیا صفا کن مرغ دلم هوا کن

ای چشم شب چراغم نورت به نور ماهم

در خلوت شبانه تو بی صدا دعا کن

ای داد رس دو عالم حال غریبی دارم

در کوچه های غربت یادی ز بینوا کن

در آسمان دل گیر ابری سیاه و تاریک

بانگ اذان صبح را در گوش من ندا کن

چون بوسه ام ندادی من لب به لب گزیدم

حالا بیا تو رحمی یا کشته درخفا کن

من در میان عالم شاید که بهترینم

یا کن مرا تو بنده یا بنده از خدا کن

آتش زدی به جانم ای ماه شب چراغم

دانی دلم گرفته از موج غم جدا کن

من چون درختی بودم در باغ آرزوها

حالا بیا نگاهی به باغ دل گشا کن

از سوز تو میسوزم ای شب چرا نسوزم

 چون میروی مزارم خاکی به چشم ما کن

  

 

 

نوشته شده در 87/06/27ساعت 21:4 توسط دل| |

 

هر بار که میروی، رسیده ای .....به کجا ؟به کدامین سو ؟

آخراین  جاده سیاه به کجا ختم میشود ؟

روزگاریست که میروی وباتردید بر میگردی این مسیر تاریکی که

انتخاب کرده ای تنها امیدش خط های روشن  و سفیدی است

 که خود لایه نازکی از نیستی است که هر بار زمانه برای من و

تو پر رنگش میکند

خود گرفتار کرده ای یا که آزاد رمیده ای ؟ به کجا میروی؟

هر بار گفتی این آخرین بار است چی شد پشیمان و سر خورده

 برگشتی ؟

راه تو راه ساده ای است نه پر پیچ و خم که گم شده و غرق در

ابهامش شوی

خود ت را ببین در آن آینه ای که با سراب نا کامی هایت ساخته

 ای ، بیدار شو از این خواب غفلتت که شب گاهی با خنده ای

ستاره ربایی میکند و گاه ماه را به عذاب می نشاند .

تو خود بهتر ز خود دانی که زندگی بر معنی حقیقتش آفریده

شده است و عشق کلام آخرش است

تو هر بار خود میروی ولی به مقصد نمیرسی چون جایگاهت را

 نمی شناسی چون تو خود ناپیدای منی

پس بمان با هوس رانی خود بجنگ سرکوب کن آن حسی که تو

 را دور میکند از خویشتن

هر بار میروی، رسیده ای ،خزیده ای ،رمیده ای ،خیره

 به کدامین سو

 

هر بار که میروی  با کوله باری از غم کشان کشان به آخر

 کدامین جاده رسیده ای؟

 و باز میروی ...............

هر بار که میروی رسیده ای به سکوت خاموش باد به برگهای ریزان در جوی آب  به تنهای که قسم خورده ازدوری یار

هربار که میروی رسیده ای تو به شکوه لحظه های دیدار .

 که میداند پرستو ها هم روزی می میرند و در سردی زمستان پروانه ای

 در جستجوی گل به تندیس عشق تبدیل میشود

هربار که میروی رسیده ای به آخر جاده خیال به قله برف گرفته به پرتگاه زمان به چه خیره مانده ای به سبزی سفره هفت سین خانه ما که سیزده روز عمر نداشت و ما به انتظار همین لحظه ثانیه ها

میشماریم

هر بار که میروی رسیده ای به کوچه بنبست زندگی که در تلاطم امواج خشمگین چه آرام خفته است برگرد که دیگر فراق سوختن پروانه  نیست و اشکها جاری و لبریز از شبنم عشق بر صورت گل یاس نقش  باران میزند

هربار میروی رسیده ای  به همان اول خط که شروع و پایانش نقطه ای نیست..........................

 

نوشته شده در 87/06/26ساعت 16:59 توسط دل| |

 

به گریه آیم وبوسم در سرای ترا

مگر به دیده پر کنم آب دریای ترا

خنده میزنم به لبو میریزم اشک گناه

تا که بینم  آن رخ دل فریبای ترا

خوش خرامان گر که آیم سوی تو

می کشم بر آسمان قد و بالای ترا

اگر در خواب بینم چشم پر نور ترا(خدا)

در شمیم قلب خود میدهم جای ترا

آرزو دارم همی تا دل کند جانش فدا

یاکه نوشد شربت شهد شکر زای ترا

گر که جانم در گروه نام تو جامی شود

 مست مستش میکند چشم شهلای  ترا

لب گشایم از سخن ،ناچیز باشم ای خدا

تا که خود خوانم گدای بی سر و پای ترا

دیده دور کردی تو ای کشته از تیر نگاه

درد و آهم  را بگیر تا کنم وای ترا

چشم مکاره ی من می زند خنجر تیز

می کشد خون جگر از لب رسوای ترا

گوش عاشق پر اگر از نجوای دل شود

کر می کند آخر فلک بانگ کرای ترا

دلم سنگی و از آهن سرد است ای خدا

میشود آدم مگر با عشق حوای ترا

چشم عاشق سیر کند در عالم خواب و خیال

غم به رخ دارد و می بوسد لبهای تو را

ترک مرگم میکند آن عزرائیلت ای خدا  

چون که می خوانم زلب شعر زیبای ترا

 

 

به گریه ایم و بوسم در سرای ترا

می چشد خون لبم تیغ صحرای ترا

چون افق خوابیده بر آسمان بی کران

گر به غربت میرود از ترس هرای ترا

من علی مرتضی دوست دارم ای خدا

چون که او بوسیده است دست زهرای ترا

سینه می نالد ز آه و زخم های بی گناه

چون که روزی گویم آن اشهدان الای ترا

نیزه شرمنده شود خم کند قامت خود

چون تشنه بر دار میکند طفل کبرای ترا

خوش برادر بوده آن شیر مرد این جهان

تیر و پیکان میزنند این سرو افرای ترا

خواهرت آن شیر زن ناجی دشت کربلا

میکند رسوای عالم شمر خون خوای ترا

 

 

 

شبها که خواب ندارم

چشمامو رو هم میزارم

توی عالم خیالم  

خنده بر  لبات میکارم

 

تیک تیک ساعت دیوار

صدای قطره ی بیدار

خوابو از چشمام میگیره

چشمهای همیشه خمار

 

نوشته شده در 87/06/21ساعت 15:43 توسط دل| |

دلم از تیر مژگانت ،زخمی بی نشان دارد

در کوی دو چشمانت دردی چو نهان دارد

دنبال پریوش گشت با تیر و کمان در دست

اکنون که پیر گشته و یک لحظه زمان دارد

 

 

کوشیده ام تا که دلارامت شوم

سرکشم شاید ولی رامت شوم

 نشنوی جزء از لبم شعر سکوت

آنقدر زیبا وشی من که آرامت شوم

نوشته شده در 87/06/15ساعت 18:14 توسط دل| |

 

ترک آزارم نکردی ترک دیدارت کنم

تشنه بر دارم نکردی فتنه در کارت کنم

مست و خماری دلا ،آیم و کاری کنم

از خواب غفلت بکوشم بلکه بیدارت کنم

 در دعایت چون فراموشم نکردی حوریا

بر کویت بنشینم گریه بر زارت  کنم

عشق  بر پا می کنی در غم تنهاییم

ساقی ساغر شکستی تا که دلدارت کنم

بر فلک افتاده اسمم چون مرا نامی کنی

غم جنت به جهنم ندهم تا که آوارت کنم

تیشه ام بشکسته و جام فرهادم شکست

سوی آن بتکده آیم تا که سنگ سارت کنم

من غروب سبز را به سرخی خونت دهم

کوه ها بشکافم و خورشید بر دارت کنم

در جهنم بوده ام روحم را اتش میزدند

در دلم آتشی دارم تا  که سوزارت کنم

در هوس آینه بودم مات و مبهوت و سیاه

در پس آینه آیم  ترک  رخسارت کنم

سوخته ام در ظلمت روزگاران سیاه

خاکستری آورده ام تا که اشک بارت کنم

می و زهر قاطی کند آن مه  زیبای ما

زهر را یا نوش کن یا که وادارت کنم

در مزار عاشقی عشق  معنا می کنم

قبر سنگی تو را بشکنم تا که آزارت کنم

بی قفس بودم ولی بال و پر بشکسته ام

تیر صیاد می خورم تا که شکارت کنم

در سپاه عاشقی من که سرباز تو ام

در صف اول جنگ جانم را نثارت کنم

نوشته شده در 87/06/13ساعت 11:20 توسط دل| |

ممنونم ای گل

به پایان رسید دفتر حکایت همچنان باقیست

 

دل خسته زندگی بسه ببین غربت دستتو بسته

دل خسته وای دل خسته چشای تو روی هم بسته

 میرزه اشک دسته به دسته

دل خسته روزگار ما اینو میخواسته که بریم آهسته آهسته

دل خسته  وای دل خسته ببین لبهام روی هم بسته نمیخواد طاقتی باشه که دگر راحتی بسه

 

یک عمر به فردایی شاید  را  بار آریم

گوییم که با یک گل ما فصل بهار آریم

باشد که چنین فکری در سر بچراخنیم

امروز به  فردای بخشیم که نگار  آریم

نوشته شده در 87/06/04ساعت 19:51 توسط دل| |

 

ندانم کان مه  نامهربان  یادم  کند یا نه؟

لبهای سرخ  طنازش مرا آدم کند یا نه؟

شهین شهدخت مه پیکر چو میرقصد

همی ترسم که سر داده به جلادم کند یا نه؟

شکوه  لحظه سرخ  جنونم  را  چو می بیند

به تنگ آغوشش گیرد که  آزادم کند یا نه؟

به خواب خوش بدیم  سر و روی پریچهرش

مثال یوسف زیبا  ز عشق شادم کند یا نه؟

شراب چشم مستش  بجای می بنوشیدم

به این مستی نمیدانم که بر بادم کند یا نه؟

غروب شمع سوزانش عجب بغضی به هم دارد

سرشت جان و مالم را زین عبادم کند یا نه؟

چون بمیرم گفته ام اشک بر خاکم نریزد

نمی دانم اگر ریزد  فکر  فریادم کند  یا نه

 

 

 

نوشته شده در 87/06/02ساعت 23:4 توسط دل| |

شرابت را کنم شربت

به لب من میزنم ضربت

به از خون جگر  هرگز.......هرگز

ننوشم من در این غربت

 

دل مست کرده ام آخر شوریده

چشم شهلایم  خونها که دیده

گر از چشم تو من افتاده باشم

 چنین شیدا کند اشکم به دیده

 

به نام مهر تو قسم نخوردم

سحر ها زخمی و مرحم نخوردم

منم عاشق به عشق تو عزیزم

شب و روزم توی من غم نخوردم

 

دل طوفان زده از باد ترسید

به درد و رنج این دنیا پوسید

نکند بام این خانه خراب است؟

کبوتر بچه ای اینگونه پرسید

 

نوشته شده در 87/06/02ساعت 10:49 توسط دل| |

 

من آن مشکی ترین رنگم

که با چشم تو میجنگم

میان آن همه تیرت

مثال قطعه ای سنگم

 

شب است وآن  ستاره  دور زمن خواب است

در آن رویا که میبیند به دور از من چه بی تاب است

 

گهی ساغر گهی لاغر  گهی آن یار بی باور

فلک را میکند افلاک گل یاسم دم آخر

 

یاد مجنون کرده این دل

یاد آن قلب شکسته

یاد آن چشمی که از غم توی آن غربت نشسته

یاد آن روزهای سردش

یاد خرمنهای سوزان ،باد سرخ اشک ریزان

یاد آن دستهای خالی

یاد  گلهای بهاری

یاد سنبل یاد بلبل یاد هر چی هست... مثل تو گل

 

 

تو و آن نگاه خسته

دلی که به غم شکسته

تو آن سکوت بی من

اشکی تو چشمات نشسته

منم و هزارتا غوغا

که چرا دستم را بسته

 

نگاه سکوت

منم و نگاهی تنهاسوی آن غروب زیبا

منم و ستاره باران توی آسمون دنیا

منم و دوباره تنها توی این خلوت دلها

 

نگاهی به دور دست چشمهای منتظر به سیاهی جاده ها

برگشت مهاجر یک پرستو دنبال راه است

آواز سرد قناری توی آن هوای  بسته

به دور از ساحل غم قایقی به گل نشسته

به افق مینگرد دل که تو آن غروب بی من

توی آسمون قلبم کفتری به خون نشسته

 

بر لب بحر فنا آب حیاتم دادی

خسته از ان همه غم باز نجاتم دادی

 

توی ساطان و من هستم گدایت

بکن رحمی زمن جانم فدایت

 

می نویسم بار دگر به شیاطین نامه

که تو این خلوت شب دل من آرامه

می نویسم که شاید عمر من رو به پایانه

عشق یک لحظه ایم سوی تو یک دامه

می نویسم که اگر خواند آن در دانه

چشم من خستگیش واسه آن اکرامه

مینویسم که دلم چون روباه مکاره

آخ او توی دلت دارد یک برنامه

 

نوشته شده در 87/06/01ساعت 11:42 توسط دل| |


Design By : Night Skin