تبليغاتX
دو غنچه یاس


دو غنچه یاس

زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی

 

الهی قلبم از فولاد       چنان داغش بکرد جلاد

که از ته مانده آن هم     نماند ذره ای ، فریاد

 

بیا ساغر شکن ای دوست و پیمان مرا نشکن

که پیمان بسته بودی تو به یکباره نیا بشکن

 

بگفتی دورازاینها شم

مثال غنچه ای وا شم

ندانستی که بی تو من

اسیر این بلاها شم

 

ساقی  به از اینم مده

آب زمینیم مده

من تشنه ای در غربتم

مرگ جوانیم مده

 

نوشته شده در 87/05/31ساعت 9:27 توسط دل| |

 

سلام سبز درخت به خورشید به او که زندگی را به بینهایت بخشید

و سلام  من به درخت به برگ برگ سایه اندازش به ریشه های

 فرو مانده در خاک و به استقام قامتش به باد و به دستهای همیشه

 به قنوتش و سلام  به برگهای زرد پاییزیش به شکوفه های سفید

بهاریش و به میوهای سرخ تموزیش و به تن خسته زمستونیش

سلام به لبهای تشنه مانده به نورش و پاهای چشم دوخته به جویش

 و سلام گرم من به خورشید به گرما بخش این گیتی که روز و شب

را با قدمش آفرید و چهار فصل به نامش ورق خورد  

و سلام  میکنم به خدا به ناخدای کشتی ها  به چراغ سبز جاده ها

و به سکوت لحظهای سرخ غروب و به زیبا دهنده عشق که نجات بخش دلهاست

سلام میکنم به تو ای سرچشمه جوشان ای آفریگار توانا که ذره ذره آفریدی به حمکت

و  دانه دانه بخشیدی به رحمت و  قطره قطره نوشاندی به نعمت

سلام میکنم به زندگی به لحظات شیرینش و به ثانیه های غم گرفته اش

که با همه سختیهایش  چه زیبا آفریده شد   

سلام میکنم به همه مردم پاک  به فقیر ترین دستهای خالی

 و به سخاوتمند ترین لقمه های مهربانی

سلام ما به او که جزئ او ما را آرامشی نیست و بی او هیچ  فریاد رسی

نوشته شده در 87/05/30ساعت 10:25 توسط دل| |

 

   

می خواستم  سراب نگاهش شوم ، نشد

چشم بسته  سر به راهش شوم   ، نشد

می خواستم که  در آسمان  بی  ابری

اشک چکیده  در پناهش  شوم  ، نشد

گفتم به کوی  من  قدمش گر بخیر شود

مست قدمهای سپاهش شوم  ،  نشد

درویشم و پی غم به دلستانش نمیروم

محجوب  درد و رنج و تباهش شوم ، نشد

عاشق به این  دل  خسته  نمیشود  یارا

شاید که بزم  مجلس  شاهش شوم ، نشد

دیدم که تشنه لب کویر خشک میبوسد

چه کنم  که آب چشمه چاهش شوم ، نشد

می خواستم که کلبه غم رها کنم جانا

زین سوخته دل تر زآهش شوم  نشد

گویی که دل به رهش جان وتن فدا میکرد

 جان دادم که برگ زرد گیاهش شوم نشد

در این عالم خسته که غم خودنمای میکرد

خواستم که طلوع سرد پگاهش شوم نشد

سر و روی آن دل مست بی مروت  شستم

شاید کشته  سر به قبله گاهش شوم نشد

من  چو بدیدم که دل  هوسرانی میکرد

سیلی به گنج و تاج وگاهش شوم نشد

آکنده ز عشق دلم به بالینش رفت

زینت داده آن جلال و جاهش شوم نشد

عاشق نمیشود که بداند چه میکشم

زین راه سر داده بدرگاهش شوم نشد

دست از خطا کشیده و رفته آب دیده ام

خواستم که توبه گر آن  گناهش شوم  ، نشد

 

نوشته شده در 87/05/29ساعت 9:53 توسط دل| |

 

اگر آن ماه رخ زیبا  قدم رنجه کند ما را

به خط ابروی نازش کشم صد یارزیبا را

نگو  آن شهپر دیبا شمیم عطر  دریا شد

که با آن سرمه چشمش بکشم زلف سیما را

منم مخمورو مجبورم که مامورم در این دنیا  

که با یک بوسه ازاین  گل بگیرم عطر تینا را

بخوان ای مرغک تنها نوای تلخک دنیا

که من  با همه مستی شکستم  جام سینا را 

دریغا جان من لب بود همی بوسه ز آتش بود

که با آن سرخی لب نیز بکشم اشک تینا را

 

نوشته شده در 87/05/24ساعت 19:16 توسط دل| |

 

000201B4.gif000201B4.gif000201B4.gif

من نگویم چشم تو گریان شود

یا که آن دل در رهت حیران شود

 من بگویم چون گلم پژمرده گشت

آب اشکم خورده و افسرده گشت

 

نوشته شده در 87/05/18ساعت 1:10 توسط دل| |

 

منم آن گنجشکک تنها که لب پنجره  منتظرت نشسته

 

لعل آن لب تو شیرین زعسل بود خدا

مستی چشم تو زیبا ز غزل بود خدا

من چه کنم که همه عشق من و تو

سنگین تر از  سنگ وگسل بود خدا

 

 

 

ترا بی یار میبینم ندایم  در نمی آید              

نفس در سینه میگیرد وآهم سر نمی آید

ترا آزاد می ذارم که آهوی همان دشتی         

نمی ترسم که صیادی از این بهتر نمی آید

قفس را کنج آن دل تک وتنها  رها کردم       

شکستم آن دو بالت را ، بگفتم پر نمی آید

شدم غافل زعشق تو ، نگفتم عاشقم جانا     

چنان سوختم وگفتم از تو کاری بر نمی آید؟

نوشته شده در 87/05/14ساعت 21:47 توسط دل| |

 

 

چشم ببست و گفت هر چه بین ما بود گذشت

یک دل شکسته در بغل گرفت و از رود گذشت

آسمان آبی بود و آن شه بیدار خورشید

غروب شد سر به زیر انداخت و زود گذشت

به کلبه غم ما رسید و از درد ماتم بگرفت

یک باده از می سر کشید و مردود گذشت

وقتی خستم میشینم کنج دلم به در دیوار زل میزنم

به کاشکی و شاید و اما و اگرها دل میسپارم

وقتی حوصله ای نیست نمیخوام حرف بزنم فقط میخوام سکوتو در آغوش بکشم

اما وقتی تو هستی و  سکوتم رو میشکنی و دل به دل میذاری

توی که نوازشم میکنی و توی که قل قلکم مید و لبخند به لبانم میزنی دیگه خستگی برام معنی نداره

کاش منم میتونستم که .......  کاش میشد .............

اما باز رفتم سراغ اما و اگر و کاشکی های که هیچکی نکاشت .........

هیچ دردی بدتر از تنهای نیست ولی گاهی تنهای مرحم همه دردهاست

اینو میگم چون خودم دیدم ...........تو میگی نه ؟

 

نوشته شده در 87/05/12ساعت 0:26 توسط دل| |

 

من آن چشم سیاه  ، لب آن بوسه تو

تو آن زلف کبود ، خال و آن  چونه  تو

به هوس کردیم ما ،نقش ان صورت تو

به کنار قاب عکس کهنه ما باشد آن خونه تو

پاک و ساده مثل رویا میمونی

مثه یک ستاره روی  دریا میمونی

توی آن آسمون  تنها خلوت   من

 بیا که واسه من مثه  دنیا میمونی

 

 

آن ابرهای سیاه  به زودی تشنه می مانند... عزیز

تا آن رهگذرتازه به  راه ، برسد ،کوزه هم می شکنند...........عزیز

توبا غروب خورشید به طلوع ماه نمی رسی ..........عزیز

وقتی ان صدای گریه توی گوش شب شنیده میشد

یا همان صدای ناله که  با رقص پروانه  می رقصید

آره آن آرامش ماه رو میگم که  توی آسمان ما  الکی میخندید.............عزیز

اسمان مادرم هست اینو بارها گفته خورشید............... شنیدی؟

وقتی کهکشان غم بی ستاره می خندید

شهاب آرزوها  رو میگم که به دلم ستاره  می بخشید

من و تو آن همه فاصله ها......... خب به کنار

ما هیم  و این همه حوصله ها ........آن  هم به کنار

خاطره ای شد که به تاریخ نشست دوستی ما.............عزیز 

از غم و شادی هم  میخندیم ......خنده تلخ من کو؟  ......آن هم  به کنار

وقتی دست من به سر تو تاج الماسی نشوند

دل من هوس بوسه نمود

بوسه ی برآن  صورت غمزده ات.........خب بگذریم  .............. آن  هم به کنار

 

 

ساقی بیا آبم بده  آن نوربه مهتابم بده

ساقی بیا جانم بده از آن می نابم بده

من چون که درویش توام  تو بیا و دلدارم بده

من  اسیر ان دلم که  پیش تو رفته گلم

ساقی بیا و  خاکم بده ان اشک رسوایم بده

در جوی خون خونم نگیر ان مه  مجنونم نگیر

ساقی بیا آهم بده یک سینه چاکم بده

درد من از غربت توست  از غم این منت توست

ساقی بیا یاسم بده آن کوه الماسم بده

من غروب لحظه عشق توم 

ساقی بیا وآن عشقبه مجنونم بده

 

 

 

نوشته شده در 87/05/05ساعت 21:57 توسط دل| |

 

نام آن اکرم عشقم بالای صفحه نوشتم

با مداد رنگی سرخم واسش یک جمله نوشتم

که اگر لیلی و مجنون  توی آن قصه ها بودن

تو همون یاس سپیدی که توی   قصه نوشتم

بهتر از حس قشنگت من که  تو دنیا ندیدم

منم  آن  عشق قشنگی  که  روی کلبه  نوشتم

 

یه داداش نامهربون توی غربت اسیره

واسه دلتنگی شب عکس ماه رو میگیره

اخه چون..............................................نداره

مثل دریا مثل آن موج شکسته میمونی

مثل آغروب تنها لب بامی نشسته میمونی

مثل ماهی تو حوض آبی خانه ما

مثل آن چشمه که از کوه گسسته میمونی

مثل آن دختری که کوزه آبش شکست

مثل آن کفتری که زدم و دو بالش شکست

مثل یک شبنم  عشق واسه قلبم میمونی

مثل یک رویا واسه این شهپر خوابم  میمونی

.........................

 

نوشته شده در 87/05/04ساعت 13:32 توسط دل| |

 

یک عالمه سکوت

همه با لبهای بسته دعا میخوانند و من فریاد کنان

همه از شکوه غم چشم بسته میگریند  و من از ترس

اما چون من خسته از این سردی روزگار نمی خنددکسی

روزی که  آرزوی خیلی ها دیوانگیست

من دیوانه به آن میخندم

به آن عالمی که پر شده از بغض سکوت

 

بیا ساقی بده آبم                  بکن رحم به دل تابم 

 

بیا سویم بگیر دستم              بزن لب بر لب مستم 

 

بگو عاشق ز این خاکم            که از درد تو غمناکم

 

بدان  بی توتن زارم               نگیرد دست  آن  یارم ؟

 

چنان بی تو غمی دارم           که در دل خون جگر دارم 

 

اگر دردی ز غم داری           نکن از دست من زاری

 

بخوان  هر دم که بیمارم          ز غم هم چاره ای  دارم

 

الهی گر  شدم عاشق٬             نباشم عشق تو را  لایق

 

مرا عفو کن مرا بخشش        که از  دل برده ام رنجش

 

نوشته شده در 87/05/03ساعت 0:56 توسط دل| |

 

سوی آسمون غربت کاش منم پریده بودم

توی آن غروب تنها کاش منم سپیده بودم

توی شهر عاشقی ها من به عشق تو اسیرم

واسه شعر های نگفته کاش منم قصیده بودم

وقتی با نگاه مستت به دلم کرشمه دادی

کاش منم صورت ماهت توی شب کشیده بودم

تو که دل سپرده بودی واسه من همیشه بودی

کاش منم بجای غصه حرفتو شنیده بودم

 

نوشته شده در 87/05/02ساعت 8:4 توسط دل| |

 

ما به آن قامت رعنا بی گمانیم هنوز

وز غم هجر تودر فصل خزانیم  هنوز

ما که ازچشم سیه ات خیر ندیدیم

با دل پر کینه ز خون فغانیم هنوز

جز تو ماهی ندیدیم و نخواهیم دید

چون یوسف به ته چاه نمانیم هنوز

گمگشته دلی چون به ره ما نیایی

ما که از روز ازل چشم چرانیم  هنوز

چون از لب تو بوسه تبدار چشیدیم

آتش به دل زدیم و خونفشانیم هنوز

گر باز نمایم  گره از زلف سیه ناک 

چون خال لبت بی نام و نشانیم هنوز

بر من بنمودی رخ و جانم بستودی

چون سیل از این دیده روانیم  هنوز

 

 

 

نوشته شده در 87/05/01ساعت 7:41 توسط دل| |


Design By : Night Skin