دو غنچه یاس
زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی
نقاش شدم عکس گل یار کشیدم یک خال سیه بر لب دلدار کشیدم گویی که مرا با دل سنگش نظر انداخت بی خود شدم و از ته دل جار کشیدم چون چشم سیه با خم ابرو بدیدم یک باغ پر از لاله و گلزار کشیدم گویی که خزان رفته و دنیا بهاریست دو چشم سیه با تن بیمار کشیدم گر عاقبت کار من خسته همین بود من سر به ره آن مه بیدار کشیدم گر عاشقی و عشق به دنیا بدیدم من لب به لب بوسه تبدار کشیدم من خسته از این عالم بی خوابی عزیزم چشم بسته تو را تابلو دیوار کشیدم **********۸ در آسمان قلبم چون ستاره ای بدرخشید وقتی نگاهش می کردم می دیدم نگاه خورشید من چون غروب بودم هنگام چشم بستن چون آمد ستاره ام باز عشق به دلم میپاشید *********** از عشق زنم بوسه بر لب بسته تو چون مستی کنم از نگه خسته تو مرا یک نظری کن که دگر عمر برفت یک عمر نشستم به در بسته تو *************** گر عاشقی و مستی و جام می همین است باید كه دل و دیدهی خود را به جهان بست دلبسته این خاك شدن جرم كمی نیست خوش آنكه از این دام گران سهل و روان رست من و دل عاشقیم و از غم تو بویی نبردیم ده به یك گشتیم و اما پیش تو گویی نبردیم بگو ساقی ، بگو آبم ، بگو از غصه مینالم بده جامی بزن فالی چه دانی که بی حالم عشق بازی با خدا هم عالمیست یک لب زیبا که با خال هم دمیست عشوه گر عشوه نماید بر دلم هر که دل بست ،همان یار مرحمیست تازه به تازه نو به نو دلم کرده هوای تو غنچه به غنچه گل به گل ریزم همه به پای تو چشمه به چشمه شمع به شمع ُ آب شوند برای تو آب رمیده از دلم، جان همه جان فدای تو هنوز میدهد انسان مگر بوی تربت ، بوی خاک چون که آید دوان دوان سوی قربت سوی خاک خدایا تشنه منم من که لب دریایم آب ننوشم تشنه بر لب چشمه چون غربت توی خاک من حمیدم ، شعر زیبای سکوتم من حمیدم ، دست دعای آن قنوتم من حمیدم ، میوه تلخ بلوطم من حمیدم ،آخرین حکم سقوطم اشک را هدیه به دل میکند این چشم مگر خون دل را میمکد و میزند آتش به جگر من همان بغضم شكسته در گلویم من همان اشكم چون آب رفته ز جویم من سكوتم خالی از هرگونه فریادم من قسم خوردم كه عطرت را نبویم دل به دریا زده ای ؟ بوسه به لب وا زده ای؟ دلبرا وای که چقدر عشق به دنیا زده ای بی تو همی شرر كنم جام میم دمر كنم عشق از سرم به در كنم من به خدا سفر كنم من اسیرم، کنج آن زندان پناهم یا رسان نوری و یا ببخش آن گناهم تقدیر آن است کنون پایان عمرم برسد چشم من خاموش و فرجام نورم برسد ای جان جانان ای علی ، مولای مولایم توی من چون کویر تشنه ام، آن آب جویایم توی در کوی تو عالم همه دیوانه وار پروانه اند شمع توی چشم توی آن اشک رسوایم توی چون یاد تو در دل همی آرام به جانم میدهد آن خواب شیرینم توی آن عشق زیبایم توی چه شود به چهره زرد من نظری برای خدا کنی چه شود که گوشه چشمی به سوی من بینوا کنی تو که در راه منی ،مثل تابلو واسه عشقم میمونی چه شود که در راه من بیایی و یکم برام دعا کنی تو که خسرو ی و تو که شاهرخی و به تاج خود نمینازی چه شود که ناز کنی و رحم به این نازکش بی وفا کنی تو که مست بودی و می و میکده در کوی تو بود چه شود که می به جام من مست و بی سرو پا کنی شاید نظرت بر خدا می کنی و عشق هویدا می کنی که اگر کنی مرغ سیه روز مرا کی ز قفس رها کنی؟ ****************** چه شود به درد من بی وفا تو هم وفا کنی که اگر کنی زخم مرا به اشک خود شفا کنی تو که مثل ماه تو آسمان واسه خورشید میمونی ز نور خود چه کم شود گر نظری هم به ما کنی تو که در دامن شب ستاره ها را میشماری چه شود ستاره ای به من بخت بسته اهدا کنی ***************** ما همی افسرده ایم اکنون بگو دریا کجاست خواب از چشم برده ایم اکنون بگو رویا کجاست بر ره عشق تو گر پروانه وار سوخته ایم بی پرو بال مانده ایم اکنون بگو دنیا کجاست چه شود به سوی دل من سفری برای خدا کنی ؟ که اگر کنی همه عمر مرا به زخم هجری دعا کنی ؟ تو گلی و گلستان تو را تو شمعی و جان سوزان تو را ز عطرگل چه کم تو را که ذره ای سوی ما کنی ؟ تو رهی و رهنما تو را تو می و جام جهان نما تو را به ره تو چه گم شود تو را که مرغ دلم را رها کنی؟ سبک سر با سبک بالان کنار می به میخواری کند هر دم چنان عیشی که تا صبحم تو بیداری گفت پیک قلب پیکان خورده ام قطره ای از آب جیران خورده ام سوخته ام سوخته از دست قلم من همان زخمم زخم جوران خورده ام میخوام از دلم بگم از قلب کوچکم بگم میخوام از شادی بگم از غصه و غم اندکم بگم میخوام از یادش بگم از صورت ماهش بگم دست بذارم رو چشمونش و از مژگون سیاهش بگم میخوام ار دلم بگم از جگر خونم بگم از شمع بگم از پروانه بی جونم بگم میخوام بگم مهربون باشه واسه همه هم زبون باشه یا مثل دریا صاف و آبی و بی جلبک باشه اما مثل مادر دوست و یک دوست بی کلک باشه آ مد اما در نگاهش آن نوازشها نبود آن نگاه خسته اش دیگر به سوی مانبود چون که غم بر چهره اش اشک دلش را می ربود اشکهایی که ریخته بود بر گونه اش پیدا نبود چشم من خون بود و همچنین لبهای او خنده بر آن لب خونش دگر زیبا نبود یاد من از خاطرش قصه ها می گفت ولی اول هیچ قصه ای بی نام او زیبا نبود در کلامم چون ز دشمن یاد میکردم دمی عاقبت از او نمی گفتم او که در رویا نبود او ز دست دل من شاید انگار نالیده بود آمد اما چون با دل من با دلی آشنا نبود **************** آمد اما دگر در نظرش دختری زیبا نبود دیگر از عشق نمیگفت و دگر گویا نبود مستی از می می نمود و بی می مرده بود چون که آن پیر خرابات پسری برنا نبود عشق را هر زمان چون بر زبان جاری نمود دیگر آن معشوق ما با عشق هم معنا نبود
موج دریا در خروش است و دل من بی خروش آب دریا در تلاطم چون اشک چشمم کرده نوش یار در خانه و من قصه ای افسانه ام چشم او پیش من است و من بیگانه ام فرشته من گفتا که دوست دارم تو را ، گفتم تمنا می کنم دردا اگر باشد غمی اشکم هویدا میکنم یارم که از بخت بدم از این دلم یاغی شود من آن زمین و آسمان از عشق رسوا میکنم ×××××××××××× گفتا که میجویم تو را گفتم هویدا میکنم گفتا اگر منت کشی گفتم تقلا میکنم گفتا زدرد من کسی آتش به جان نمیزند گفتم که از عشق تو من دردی زغم وا میکنم گفتا اگر بویم گلی از عطر آن جان میکنم گفتم که با کوزه گری این خاک پویا میکنم گفتا که بی باران شدم ابری نمانده تو دلم گفتم که با ابر خون دلم من اشک محیا میکنم گفتا اگر آبم دهی بر می کجا من لب زنم؟ گفتم اگر جامم دهی مستی چو دریا میکنم گفتا اگر زخمم زنی جانم به لب کی میزنم؟ گفتم که من زخم تو را از دل مداوا میکنم گفتا که آن ناز لبت دیوانه ام نمیکند؟ گفتم که با ناز لبم با تو مدارا میکنم گفتا که ماه مهربون دستم بگیر تو آسمون گفتم که من خود مهمونم ستاره پیدا میکنم






















| Design By : Night Skin |


