دو غنچه یاس
زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی
فرار بکن تو ماهی تا هیچ کس نگیره از آب گل آلود ماهی فرار نکن تو ماهی همه منتظرت بیایی با دست پر الهی بیا درکم بکن، ای یار، شبی ساز واسه قلب و دلم، بیا، دمی ساز بیا ای دلبرم، تو غصه و غم میون غنچه ها، بیا ، گلی ساز بیا ای عاشق تو، من شدم ، باز واسه اشکهای من، بیا ، دلی ساز بیا ای مهربان، خاموش شد آسمان تو این ظلمت شب، بیا مهی ساز بیا ای ساربان گم گشته ام باز تو این بیابان بیا رهی ساز بیا ای گل یاس تا من فدات شم واسه آن عطر خوشت بیا شامه ی ساز بیا ای سوخته دل پروانه ام باش واسه این شعله ام بیا شمعی ساز بیا ای بلبل سر گشته بی تاب واسه این ناز گلم، ترانه ای ساز بیا مهتاب من شبهای روشن تو این خلوت شبها بیا شعری ساز بیا ای محبوب من ای یار شیرین واسه فرهاد کوه کن تیشه ای ساز بیا من مجنون و تو دیوانه ای باز واسه لیلی ما بیا تو چاره ای ساز بیا تا دیده حق را کنیم باز برای بودن این دل عالمی ساز یک قدم به دور تر به افق بنگر یک قدم به ماه به آشیانه عقاب یک قدم به کوه به دشت های لاله های واژگون یک قدم به سوی هستی به شادی و به نیستی یک قدم به آخر زندگی به نفسهای مانده در ته چاه یک قدم به سوی آزادی به دور از این همه حرف های بی ارادی یک قدم مانده فقط بردار قدم های دیگر تا سکوت راهی نیست دیگه فرصت نمانده واسه ماندن ، واسه رفتن واسه گلهای قالی ، واسه این همه بی خیالی ای وااای از دست خالی لالالالا کبوتر لالالالا کبوتر تو چرا شکسته بالی مگر پرواز ندانی ای واااای چه بی خیالی ای واااای چه بی خیالی لالالالالایی گلهای سرخ قالی اگر عشقم نخواهی عجب میگیره حالی عجب میگیره حالی لالالالا کبوتر چرا افسرده حالی مگر عاشق نبودی چرا اسیر زخم چنگالی مگر آزاد نمی خواهی ای وااای چه بی خیالی ای واااای چه بی خیالی لالالالالایی هوای سرد جنجالی ببین دستایمان خالیست تو این طوفان نمیخوانی تو این طوفان نمیخوانی می آید از دور از جاده های سرد خاکستری برای تو ای روزگار عمریست که میگذری میگذری پلکاتو چرا میخوای روی هم بذاری چه نا مهربون میشی وقتی تنهام میذاری تو میخوای اوج بگیری کهکشون بشی من میخوام بمونی واسم آسمون بشی هر جا بری منتظر چشمات میشینم کی شب میشه که بیام ستاره بچینم تو اگر غروب بشی واسه غم حروم میشی با این دل شکسته ام می دونم آروم میشی تو اگر ستاره سهیل بشی یا که از آسمونا تو غیب بشی هیچ وقت واسه من تموم نمیشی مثل یک درخت سیب میشی
سوگند به خاک به چشمهای همیشه درد ناک سوگند به باد به گریه های که نمانده در یاد سوگند به خورشید به چشمه سوزان امید سوگند به فلک به عشق پاک مانده بی کلک سوگند به هرچی میپرستی به خدای هستی ونیستی سوگند به چشمهای خیس مانده در راه به اشکهای ریخته در چاه سوگند به فرشته به دستهای که عشق را نوشته هر چی هست تو آسمان دلم نوشته واسه همیشه واسه همیشه دوستت دارم فرشته
شب های که نقاشی میکشم تو آسمون چشات یک قطره اشکی میکشم روز ها یک خط خطی میکشم تو آسمون آبی یک ستاره تکی میکشم واسه دل دیونه ام تو دفتر عشق تو به جای عکست یک دونه پری میکشم یک دونه پری با چشمای ناز عسلی واسه قلب کوچیکش یک دونه زری میکشم واسه دیدن روی تو گل سرخ بهاری رو شاخه های دلم گل اناری میکشم تو فصل پاییز میام که زمستونی نشی برگ زرد تو را می گیرم و بهاری میکشم توی گلدون توی طاقچه گل یاسی میکشم واسه زلفون مشکی تو تاج الماسی میکشم روی پشت بام خانه واسه کبوترهای عاشق یک قفس با میله های سرد آهنی میکشم اگه بگردی کسی بی غصه تو این دنیا نمیشه تو این باغ گلی بی غنچه وا نمیشه تو آسمان آبی کسی بی ستاره نمیشه تو شبهای مهتابی کسی بی چاره نمیشه همه غم یا شادی تو ای روزگار لعنتی گاهی گریه گاهی خنده تو این پرگار زندگی یکی داغ دیده از جونی که ر فته میگه یکی از چراغ سرخ و آبی و بنفشه میگه وقتی که بچه بودیم بی غصه و غم میخوندیم توی باغ زندگی دنبال پروانه ها میدویدیم حالا که بزرگ شدیم با غم گلاویز شدیم پی یک لقمه نان با همه دشمن و ستیز شدیم کاش که تموم بشه یک دوره تازه بشه اونی که ادعا داره طنابش ته چاه پاره بشه ناله شب جغد سیاهی میخونه چشم من خیره به نگاهی میمونه وقتی در بدر آن چشمات شدم دل من با توست بی پناهی میدونه میزنم با انگشت به خورشید بیداربشه عشق همیشه جاوید میزنم با انگشت به مهتاب چشم های فرو رفته در خواب میزنم با سنگ به شیشه غم را میکنم از ریشه وقتی قناری توی خلوت میخونه چشم من توی غربت مبمونه وقتی از بال افتاده بی پر میشه چشم غم از حکمت تو ترمیشه یک آسمان آبی قو های سفید دریایی پروازی به مقصد یک سرزمین رویایی یک عالمه ابر در حسرت یک شب بارانی گلهای بهاری در انتظار یک مسافر آسمانی یک ستاره به نام خورشید چشمه همیشه جوشان امید یک کبوتر کبوتری نامه بر نامه دلها را ببر..... منتظری تموم بشه این سفر قفسهای خالی .......پر های سبز قناری ........ پولکهای سرخ ماهی..........شبهای قشنگ تنهایی دل های سرد و مردابی ....همه نوید یک سرزمین خوش و خیالی خوش به حال انکه با ثمر بود همه عمرمنتظر یک سفر بود بنام زیست دهنده زیستها از قلب کوچکم برای دل غوغا زده تو و برای برگ گل شقایق مینویسم ای زندگی عزیزم ....آرمانهای خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن تنها تو میدانی که بهترین در زندگیت چگونه معنی می شود از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر و آنها را در چنگ انداز آنچنان که بر زندگی خویش که بی حضور آنها زندگی مفهوم خود را از دست میدهد دلبندم همه چیز در آن لحظه ای به پایان میرسد که قدمهای تو باز ایستد برخیز و بی هراس سفر کن در هر فرصتی بیاویز و هم بدینسان است که به مفهوم شجاعت دست خواهی یافت مهربانم رویاهایت را فرو مگذار که بی آنان زندگانی را امیری نیست و بی امید زندگی را آهنگی نباشد از روزهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه سر آغازخویش که حتی سر منزل مقصود را گم میکنی زندگی مسابقه نیست زندگی یک سفر است و تو مسافری باش که در هر آنش ترنم خوش لحظه ها جاریست امشب که ناگهان نا امید شدم نسیم غم وزید و من بید شدم عشق در دلم نفسی زد بازگرد غم بر بست رفت و من حمید شدم آه در دل تنگم نماند هرگز چون تو در کنارمنی او نباشد هرگز با تو قصه های تلخم نخواند هرگز شب صدای گریه هایت را نشنود هرگز ستارگان به این همه عشق بازی ننالند هرگز 27/8/82 حمید مینویسم با انگشت عشق بر غبار شیشه تنهائیم که ای آینه صداقت دوستت دارم مادر مادری دارم مادری از جنس آفتاب و به پاکی شبنم صبحگاهی متولد از گلبرگ شقایقها و زلالتر از چشمه های دنیا زیبا تر از ستارها غم خوار تر از پروانه ها و دل سوز تر از شمع های روشن روز میلاد تو ای مادر روز زندگی زیبای هاست هستیم خدا زتو نمود و نیستیم بی تو خواهد بود پس باش و بمان تا همیشه با نفسهایت زندگی را به ما هدیه کنی کس ندیده بر آسمان پروازی بلند تر از مهرت ای مادر کس نخواهد دید بر زمین افتاده بال و پرت ای مادر تو در عرش خدایی مهربانی و با صفایی در دلها همیشه زنده میمانی مادر ای گیسوی بلند خورشید مادر ای رنگ رنگ امید مادرم تولد تو تولد مهربانیست و محبت سرچشمه وجود توست باش تا مهربانی هایم را به پایت هدیه کنم تولد قلب و ضربان زندگیم مبارک مادر ای فرشته مهربانی خدا عسوه عشقو زیبایی دنیا مادر ای ستاره شبهای تنهاییم یاد تو کرده شبهای غربتم زیبا نام و عشق تو در وجودم جاودانی مالو جانم را به پایت میکنم فدا سلام شب است و عادت با تو بودن دلم را بی قرار کرده انگار نمیخواهد باور کند بی تو بودن را نوید که آخرین روزهای که ستاره از دور چشمک میزند میگذرد ثانیه ها در خستگی شب چه زود میشود تنهای بی احساس در شب دوری به یاد می آورم شبهای که چون شبنم بر روی گلبرگ گلم نشسته بودی و نسیم مهربانی نوازش میداد برگهای لطیف محبتت را خنده هایت را به یاد می آورم که چگونه شور عشق را در وجودت می شکفت و هدیه به من میداد و به یاد می آورم گریه هایت را که چون خنجری بر قلب گرفتارم ضربه میزد ای کاش آب بودی و اشکهایت ناپیدا و من چون ماهی زندگی را در تو جستجو میکردم و بی تو جز مرگ چاره ای نبود محکم و استوار چون کوه باش و من تنها درختی که در قله عشقت ریشه یافته ام مهربانم اگر دردی تو را از من رنجانده به سردی هوای دلم بسپار تا به گرمی نفسهایم هدیه دهد و تو را برای همیشه با آن جدا اندازم می دانم و باور دارم که مرا چون بهار با گلهای زیبا دوست داری 26/8/82 بنام خدا سلام شب شب جمعه است و پر غصه از دوری تو امشب و فردا شب و دیگر شبها بگذرند شاید مسافر دشت غربت بر گردد منتظر باش تا غنچه های سحری باز شوند و بوی یاس را هم آواز نسیم سحری سازند پس می توان گفت دل به چنین شبنم عشقی خوش است که بادش نسیم سحری با عطردلانگیز تو باشد درست است آن زمان که بگویم خوشبختم که در هوای تو به پرواز در آمده باشم چکنم که خسته ام و نگران از عقاب کمین کرده زمانه تنها تو امید منی آرام کننده این دل بی تابم و شاد کننده روزگار غمگین من آسمان باش و آبی دریاها عزیزم کلبه ای در دلم سقفش از حصیر مهربانی نورش از پنجره رو به آفتاب و قلبش از گلبرگ گل عشق با ضربان زندگی بیا از مهر خودت دانه ای در دلم کار چشمه دلم خشکید و اشکی ندارم ای یار 15/8/82 امشب شب آخر غربت فردا به دیدار بنفشه و فردا شب آرمیده در هوای عشق امشب که گذشت فردا شبی هست و ماه در آسمان خواهد خندید و ستارگان چشمک زنان مرا بدرقه خواهند کرد دیدار گلی می شتابم خوش بو و زیبا روی گلی از جنس آفتاب به سپیدی برف و به قشنگی پری رویاهای تنهایم میگذرد فردا نیز هم و فرداهای دیگر هم نیز میگذرند شاید سالها در کنار هم به خاطره این شبهای دوری بیاندیشیم شاید عهد کنیم که دیگر دوری هم تحمل نکنیم امااااااااا این روزگار چه بخواهد باید دید اما میدان و میدانی میدانند و خواهند دانست که دلهایمان همیشه به یاد هم میماند و قلبهایمان برای هم میتپد ستاره زیبای آسمان تنهاییم بخواب و امشب چون خورشید بدرخش و فردا چون مهتاب بر آسمان دلم بتاب که شب عشق و شب مهربانیست پس به سینه مالامال دردو آهت بگو که رها کند غم را و به چشمان همیشه اشک آلودت بگو که نم نم گریه هایت به شوق دیدار تبدیل کند و به آغوش همیشه انتظارت بسپار که در انتظارم باز بماند چون خواهم آمد و تو را چون گلهای بهاری خواهم بوییدو چون شبنم صبحگاهی بر گلبرگ آشنائیت بوسه خوام زد مهربان هرگز مهرت را از من مبر و دلت را از من مرنجان که این است سرنوشت دوست داشتن 16/8/82 حمید گل پژمردو من آب شدم از سیل اشکت سیراب شدم غنچه در وجودت نقش بست گل شد و من ز تو گلاب شدم بنام خدا ای دریای بی کران معرفت باش که من آن چشمه زلال معرفتم که به سوی تو شتاب زده ام و به امید وصال تو زنده ام ای کبوتر زخمی از تیر شکارچی زمان و ای عاشق گم شده در میان تاریکی و درد بیا که من آن سرو بلندم بر شاخه عشق و معرفتم تکیه کن تا مرهم دردت را به تو هدیه کنم چه سخت است بی تو آه کمین کرده در سینه من و چه طاقت فرساست اشک در زندان تاریک چشم برف میبارد و در وجودم سپیدی سیاهی را می پوشاند و اما سردیش بر پیکر بی جان قلبم سنگینی می کند درد وجودم را اشغال کرده و فکر ذهنم را ناگهان زنگ به صدا در می آید و آهنگ عشق از دور دست به گوش می رسد صدای گرمت با امید و صفا و پاکی هم آواز بود آهم و دردم فرو میکشد و قناری جانم نغمه شادی سر می دهد و روشنای بر وجودم منور میسازد و نفس به پرواز سوخته دلان سلام میدهد گفتی و دادی امید به آزمون خدا سر بلند باش و توکل کن به خدا من نه همان که تو در ذهن تصور میکردی نه َآن شیطانی که در درونت ریشه کرده دور کن به ترانه من گوش کن گفتی عزیزم دوستت دارم به پاکی شبنم قسم که پاکم دلت چون آفتاب روشن باشد و اعتماد کن اعتماد به من اعتماد به خداست که تو را به من نشان داد تا بتوانم وجدان دردناکم را با سر وجودم آزاد کنم 21/1/1382 گر توانستم تو را دوست خطاب کنم نه اینکه عشق را در پیش تو خراب کنم پس خدا با ماست بمان و باش محکم چون کوه استوار که من همان چشمه زلال معرفتم غربت شبت چه دل تنگ است دور زتو یادها قشنگ است بر گذر بر دلی که آه ننگ است مهتاب شبت چه بی رنگ است من فرهاد و لیلی نیستم من خسرو و شیرین نیستم من آهم گر بی تو نفس گیر شدم عاقبت در غربتت پیر شدم غصه ها رفتند و سینه ها با آه کردند ودا لحظه ها از دیدن ما اشکها کردند فدا می گویند گر کسی دل به کسی بست هلاکش میکند گر مهر به مهر عاشق دیوانه بست دیوانه اش میکند من همان دیوانه ام که از عشق تو در هلاکم تا قیامت شبها یم گریان و نالیده ام با ناله های ماه خواب حرام کردم و خنده هایم غرق در گناه تو را در آغوش نگیرم عاقبت روزگارم گشت سیاه 13/8/1382 پسر آفتاب با شاهزاده پریها جان دلم به تو خوش است میدانی اما نگرانم طبیعی است نه نگران از دست دادنت تو خود سایبان معرفت عشقی و صداقت را معنی میبخشی و من تنها پیمان بستم با دلم که معرفتم را هدیه جانت کنم ای کاش غربت تو را از من نمیگرفت ای کاش شب صدای گریه هایت را نمیشنید ای کاش غم در سینه ات آه فریاد نمیکرد و ای کاش خورشید دلم هرگز غروب چشمانت را نمیدید و ای کاش که چشمم به چشمان مست بلوریت نمیافتاد و ای کاش گریه هایت را به خنداهایت ترجیح نمیدادم ای کاش پرستو بودم و در آسمان بلند دلت بال می گشودم و ای کاش کبوتر بودم و بر بالای بادگیر قلبت لانه ام بود ای کاش غم تمام میشد و خاموش آن آتش افتاده در جانم ای کاش شب روز میگذشت و من و تو تا ابد در آغوش آرام میگرفتیم بخواب ای نازنین و خواب خوش ببین مرا ببین که در آغوشت آرمیده ام و گرمی دستانم بر وجودت گرمی میبخشد نفسهایت را میشنوم که بوی خوش یاسمنش دلم را مست و بی خود کرده است می آیم زودتر از زود سحر چه اسم زیبای و چه زمان مقدسی سحر زیباست اما نه بی تو کاش سحرهایم همه اش با تو باشد و ای کاش نسیمش همه بوی تو دهد سرد است هوا ودل احساس تنهای میکند اما به امید سحرهای زیادی با تو لحظه شماری میکند یاد سحر ها بخیر کنم که در هوای سرد زمستانی با دلی گرم و پر شور به سویت می آمدم تا لحظه ای در آغوش هم بیارامیم و محبتم را تقدیم قلب کوچکت کنم و چه سحر های که بی تو بودم تک و تنها و با امید وصالت میگذشت زمان با بوی یاس و رنگ زیبای امید حمید ۱۳۸۲/۸/۱ بنام خدا بیاد دفتر خاطره کهنه ام ...6/1/1382 اولین ها دو ستاره در غروب خورشید نمایان دو پرستو در غروب خورشید به پرواز عاشق چشم نگو عاشق گیسو نیست عاشق خط ابرو خال لبو روی نیست عاشق معرفت و صداقت و نجابت و مهربانیست من به خال لبت دل نبندم که فانیست به قلب کوچکت عشق ورزم که جاودانیست الهی دلبری دادی پر از عشق و وفا عاشق دیوانه دادی همه اش مهر و صفا عزیز گر آز خواب غفلت بیدار شوی شاید که بی غبار غم همرنگ بهار شوی امشب از درد هجرت پریشان و درمانده ام دور از نگاه و چهرهات گریان و نالیده ام غربت گر از یار رفتن است آه پر درد من است مهرت از دل خزان شده نرود برگ زرد من است عاشقی بودم دیوانه در کنار ساحل غم منتظر تا امشب بگذرد و فرداها بروند به دیدارت شتابم دو ستاره در آسمان گم شده عشق دو پرستو در قفس تنهای گرفتار دو کبوتر در بلندای بام دوستی به پرواز دو شقایق در راستای زندگی امیدوار دو دیوانه در زنجیر عشق و عاشقی اسیر دو افسانه در قصه تلخ و شیرین زندگی قسمت من نمیشه .... میخوام فریاد بزنم قسمت من نمیشه یک حرف دلشاد بزنم قسمت من نمیشه میخوام از غروب برم پا رو خورشید بذارم قسمت من نمیشه میخوام دسته گلی بر گردن بلور مهتاب کنم قسمت من نمیشه میخوام بر آتش غم خاطره ها فراموش کنم ببرم چشم تو را ائینه بر دوش کنم قسمت من نمیشه من اگر بر لب خاموش شده تو مهر سکوتو بشکنم یا اگر بر دل شیشه ایت سنگ صبورو بشکنم باز قسمت من نمیشه میدونم قسمت من نمیشه بهتره از تقدیر برم از لبه شمشیر برم بهتره برم از خانه دوست به آشیانه عقابی برسم که آن بال سیاه هم قسمت من نمیشه اگر از بودن من خواب پریشان شده است بیدار باید که قسمت من نمیشه من همان گلبرگ سرخم که طاقت چیدن نداره یا همان سپدار بلند که طاقت خمیدن نداره ستاره ام تو آسمون چشمک چشمات میمونم یا همان فرشته ای که طاقت مردن نداره نمی خوام فکر ی کنی اشکاتو برام دونه کنی حاضرم غم بخورم اما دلم طاقت دیدن نداره بدان از تنگی دل آتش شعله ور شدم باز شمع و پروانه منم که طاقت ماندن نداره شاید از قصه شب گفتن من سیر شدی خوب میدونستی پرنده من طاقت پریدن نداره به کدامین سو برود اشک دیده ام تو بگو دیگه رسیده به آخر خط جانم طاقت بودن نداره یک قلب شکسته یک آسمان غم گرفته یاس من باز چرا چشم تو ماتم گرفته من نگفتم که میخوام جلوی اشکت بگیرم اما یاس من نمی دونی چقدر دلم گرفته یک شب بی ستاره با دلی که غصه داره وقت باریدن اشک چشمی که باز خماره نه تو فصل زمستون نه تو فصل بهاره بذار که پاییز بیاد از راه شبنم غم بیاره خواب ببینم زیر پاهام برگ خشک چناره وای که چقدر دوست دارم باز ببینم که زیر پاهام خش خش برگ چناره

| Design By : Night Skin |


