دو غنچه یاس
زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی
آهای ای لولی وش مغموم .... تو از عمق وجودت به نگاه غمزده من بشکن آن بغض سکوتو آهای ای لولی وش مغموم.... تو با همه احساس درونت.. وقت مرگ پرنده تو قفس با بال شکسته بده آن دست قنوتو آهای ای لولی وش مغموم .... تو از غروب خورشید حسرت یک روز دیگر بگیر آن دستی که خسته است بگیر آن بال سکوتو آهای ای لولی وش مغموم .... تو به سبک بال پرستو بریز آن اشک بنفشه توی ایون توی حوضی که تنها نشسته آن ماهی حوتو آهای ای لولی وش مغموم .... بده آن غمی که به دوش گرفته واسه قلبی که تنها ست منتظر خنجری صبوتو آهای ای لولی وش مغموم .... بعد از آن زخم سکوتت وقتی که مرهم بغضت بشکست برای دیدن ...غروب غم گرفته ما به امید پرواز پرستو
یک کویر تشنه توی دفتر خاطره .........یک رد پای خاکی حرفهای پاک و ساده یک عالمه تشنگی .......... با سراب زندگی چه امید قشنگی یک چاه آب ...........ترک ترک خورده لب ماه یک کبوتر چاهی ...........گلهای خشک شده قالی یک نفر در حال مردن......... نفسهای رسیده به آخر یک تلاش بیهوده ..............یک سحر که هنوز خوابیده من و باش که تنها ......غصه های خوش و رویا یک ادامه زندگی نرسیده به آخر ..................واسه بودن یا نبودن یک حسرت خیلی
تا که چشمی آلوده به مستی نشه زندگی با غم آغشته نمیشه تا که زخمی با درد همراه نباشه مرحمی براش داده نمیشه تا که اشکی با خون در آمیخته نشه دست نوازش گرفته نمیشه تا که هستی با مرگ هم رنگ نباشه قدر زنده بودن دانسته نمیشه
دو غنچه یاس هر دو غمگین هر دو پر از اشکهای احساس هر دو از یک گل از یک بهار اما همیشه تنها در یک کنار دو سایه سیاه که گرفته خورشید نور از ماه دو امید برای بودن برای وصال در شب مهتاب یک نیاز فقط شده مشکل ساز ای خدا کی شود آغاز گفتن راز
یک صدای آرام توی شب شنیده میشد عکس غم تو آسمان دلم کشیده میشد رنگ شب سیاه و تاریک چون ظلمت شبانه بوی یاسهای غمگین توی هوا پیچیده میشد دستی که به تار پاره گاه گاهی نوازشی بود جغد شب ناله نحثش دور از خرابه شنیده میشد همه خسته از زمانند همه در پی یک جدایی همه درویش نگاهند رو به چشم های سیاهی غربت از همه طنین است وقتی که رها نباشی قفس از تنگی جان برود وقتی که با خدا نباشی در پی حادثه گر تو زمن باز گیرد شب محرم من سحر دراز گیرد به چه سو رود زمن خاطره تو همه در پی همینند ز دلم راز گیرند از نوای غم جدا گشتم نوای تازه ام باشی .اشک از ناله جدا کردم صدای خنده ام باشی در این غربت چنان با غم در آمیختم نمی دانی که خانه جدا گشتم کی صفای مرده ام باشی کاش نمیومد به این زودی اشک دیده ام .کاش نمیدیدی گونه های رنگ پریده ام کاش نمیومد به این زودی اه سینه ام کاش نمیدیدی شیشه های ترک خورده ام کاش نمیومد به این زودی مرگ پروانه ام کاش نمیدیدی روزگاری که کفن پوشیده ام کاش نمیومد به این زودی............ سالهاست که با بال شکسته ام در انتظار پرواز نشسته ام..... این فقط یک سخن نیست کاش نمیومد فردای که بی پرواز است ......... کاش نمیدید چشمهای که در رویااست کاش نمیومد به این زودی باد از کوی یار کاش نمیدید روزگار سیاه و زار زار کاش تو هم در کنار من شکسته بال بودی کاش حسرت پریدن در تو هم بود کاش تو هم منتظر بال پرواز من بودی به غروب بنگر باز آمد که دگر سودای نیست فردای در راه مانده از کنار ما میگذرد و ما ... همچنان غرقیم در گناه ای که بنمود دلت بر رخ ما عاشق این گونه های سرخ ما ای که در دام بلا افتاده ای در روز گاران چرا تنها مانده ای ای که بر استواری چون کوه نمودی چرا آه مگر تو هم دل شکسته بودی باز یاد ما بود که تو را یاد کنیم از غم و غصه دیگران باز فریاد کنیم صفای تو ز دست عاشقان تنها بود مگر. . نوای رفته ز تن گرفتار و شیدا بود مگر دلهای خسته ما گرفتار در این عالم ما .اشک ریخته در این پیمانه دعا بود مگر مست و مستانه زدست عاشقان زار زار بگو هر دم ز لب ناله ای بی صدا بود مگر چنان افسرده ام هر دم نه روز بهتری باشد .برای غم و اندوه من هزاران مدعا بود مگر ....................................................... بیا یکم از زیبای این بهار بگیم. از نغمه مست کننده هزار بگیم بیا از آب چشمه سرخ انار بگیم از بوته های سبز شده بیدار بگیم بیا از صفای دوستان بسیار بگیم .از صحرا و سنبل و سوسن چنار بگیم آهای دل خسته ....های دل خسته زندگی بسه.........های کویر دل تشنگی بسه بذار آب چشم تو نوشم..... بیا بی غصه کن فراموشم های دل خسته بردگی بسه ....من از نام تو سیرم ....چون قفس کردی اسیرم های دل خسته آوارگی بسه ....بیا زنجیر عشق و کن پاره ......بیا آزادم کن دوباره های دل خسته آزادگی بسه .....لبخند تلخ این دیوانه ......دلم را کرده مستانه های دل خسته .......................... زنده ام زنده ام به فردای امید به طلوع دوباره خورشید زنده ام به عطر یاسهای سپید به رقص شاخه های بید زنده ام به عشقی که چشمم بدید به رنجهای که دلم کشید زنده ام به یاد عاشقان مرید به اشکهای که از چشم پرید زنده ام به خاطرات دفتر سفید به برگهای ریخته از باد نوید زنده ام به بودن جسمی که گشته پدید به عالمی که گرفتارم شدید زنده ام به دامن روزگار پلید به سرنوشتی که هیچ کس ندید زنده ام
خسته ام از طبیب شب که مرا رها کرده ز تب خسته ام از افکار درون که آرامشم را برده کنون خسته ام از صبری که ندارم شکری که نکردم دعای که نخواندم خسته ام از ترس از تنهای ها از بی سایه بودن دور از لانه بودن خسته ام از پروازی که مرا با خود برد تا آسمان تا مزه سقوط را بچشم.... خسته ام از تلخی ...از شیرینی بودنها...... خسته ام از تشنگی از شکستن جام خسته از مستی .....به چه می اندیشم......... خسته ام از خواب از بیداری خفته در کمین مرگ از رویای نهفته در دل کابوس خسته ام از ندانستن خسته از باتلاق فراموشی خسته از بی زاری خسته از گریه های پنهانی خسته ام از قهقه های دیوانی در پرتو افق خسته ام از همه خستگی هایم راهم را گم کرده ام در آرزو مانده ام بی معنی شد زندگی..... هدفم واژه ای پوچ کرده زندگیم با همه داشتنها باز خسته ام از نداشتنها ای خدا خسته از از این همه ناشکریم خسته از فریاد بی تو بودن خسته از لذت درد اگر شب را به ستاره بخشیدی............. به روزگار من چرا نیاندیشیدی اگر ............
یکی با شادی میره ... یکی نشسته میمیره شاید نبینم هرگز آن چشم گریه بسته شاید نبینم هرگز آن دست پینه بسته آتش به سوختن ماست در عالم جدایی شاید نبینم هرگز لب به فریاد خسته بسته دردی که در دل ماست پایان چرا ندارد شاید نبینم هرگز آتش در خیمه بسته شاید نبینم هرگز آن روی ماه تابان ... خورشید نشسته بر آسمان سیه رویان شاید نبینم هرگز آن چشم های گریان ....مهتاب چشم تاریک در شب های باده گویان شاید نبینم هرگز آن لب به غنچه ساران .....در باغ آن بهشتی در دست لاله جویان شاید نبینم هرگز چشمه چشم یاران ......کجاست آن دعا.... ای یاس سجده بویان میخوام بمیرم شاید هرگز نبینم اشک های رقص باران به دست چشمه شویان ............... کارم من شده نوشتن ودعای خدا ....خداخدا بر سر زبانم جاری زندگیم شده خد ا تنهایم با خدا نوشته ام همه خدا شعرم کلامم همه خدا محبت میجویم از دست های خدا واسته ام خدا جدایم خدا گناهم خدا همه چیز خدا چون خدا را نمیتوان دید لمس نیست حس است در وجود میتپد چون قلب دومی اما..... خدا خدا شدم بی پشت و پنا ناشکرم میگی خدا آره هستم پس بچشان دردی که گناهم را بپوشند بیاموز شکری که اشتهایم را کور کند بده قلبی که فقط به عشق تو بتپد برسان بارانی تا تنم را پاک گرداند نشان بده دردمندی که امید به زندگی نقش همیشه جاویدم باشد خدا خدا ... همیشه خدا ... اما در عمل چرا من مانده ام بی خدا ببخش خدا مرا میدانی که در دلم چیزی نیست ای خدا
اشکهای رقص باران میچکد از آسمان قطره های خون من میریزه پای یاران لرزش تن زتب میگیردآتش این جان دردم از جدایست امان از درد خوبان باید رفت از فریاد به سکوت رسید باید خاموش شد و به یاد فراموش رسید......... باید رفت باید رفت افسوس که غروب نزدیک است باید رفت و به غروب پیوست طلوعی دیگری نیست؟ ...یک دریا خالی از اشک مانده فقط باید رفت و به دریا رسید در ساحل منتظر غروب نشست ..... قایقی آن کنار منتظر توست.... میبینی؟... باید رفت از اینجا به آسمان پیوند خورد .. آسمان آبی است و در دل گردابی است .... امان از این این موجهای خشمگین............ باید دور شد از دل و به فردای سپید نزدیک شد ...آیا طلوعی دیگر در راه هست؟ ....... از پس افق ستاره ای می درخشد ؟ .....نمیدانم افسوس که افسوسی نیست که خالی کند عقده دل را ... افسوس ...صد افسوس من ماندم و درد با یک تن لرزان ...... افسوس ......افسوس......... عزیز من تو داری باز برام لبخند میزنی ........چرا می خوای به دلم دستبند بزنی عزیز من تو باز داری برام چشمک میزنی........نشستی باز گل به زلف کودک میزنی عزیزمن هم رنگ دریا شدی باز ....... هم دم خواب و رویا شدی باز تو آسمان آبی آبی شدی باز .........دو بال پرواز خیالی شدی باز عزیزمن تو چرا به شیشه داری رنگ میزنی .......یک عالمه حرفهای قشنگ میزنی عزیز من تو بگو که چرا باز گرفتارت شدم .........دربدر و اسیر و دلدارت شدم عزیز من دلم میخواست که فراموشت کنم ..........دور بشم و بجای خود گلها را در آغوشت کنم عزیز من دلم می خواست باز یار پریشونم بشی...... باز بیای و دعای بارونم بشی عزیز من دلم میخواست سر به بیابون نزنی .......این همه عشق منو گناه مجنون نزنی عزیز من می خوام که چشماتو هدیه به خورشید ببرم ......هر روز بیام ببینمت غنچه امید ببرم عزیز من لب بام به چه امید نشستی باز .....................که باز بیاد به امید شکار صید نشستی باز
سال تحویل کنار دو غنچه یاسم ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۹:۱۶:۱۳ آغاز سال ۱۳۸۷ هجری خورشیدی مبارک سال نو مبارک اینم سفره هفتسین امسال من ..... عیدی من کو پس ؟؟؟ یک زندگی ساده با همت و اراده میخوام که لذت ببری از هرچی خدا بهت داده اخرین حرف منه در لحظه پایان سال می خوام برات بکارم محبت با یک نهال دلم میخواد لبخند بکارم روی لبات گلها را بیارم عیدی برات دلم میخواد ببوسمت عید تبریک بگم بهت عیدت مبارک عزیزم












































اگر روزی دلم عسل هوس کنه ![]()


![]()








































| Design By : Night Skin |



