تبليغاتX
دو غنچه یاس


دو غنچه یاس

زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی

 

  

 

اینجا هوا آفتابیست پس چرا داره بارون میاد

یک تیکه ابر اون دوردوراست پس چرا اینجا میاد

مگر کلبه ما محتاج اشک 

مگر لبهای ما  تشنه و خشک 

مکر گلهای ما پژ مرده  هستند

مگر جویهای ما خشکیده  هستند

پس چرا اینجا میاد  .....بگو نباد   ما که بارون نمیخوایم

بگو نیاد اینجا نیاد همانجا بارون بباره واسه گلهای خودش آب ببره آب بیاره

ما که بارون نمیخوایم  اشکهای پر خون نمیخوایم

ما که باغچه نداریم گل و غنچه نمی خوایم

ما که گلدون نداریم  ..لبهای خندون نمی خوایم

ما که بارون نمی خوایم چشمهای پر خون نمی خوایم

یار پریشون نداریم قلبهای داغون نمی خوایم

بگو نیاد اینجا نیاد بارون نیاد  ما که بارون نمی خوایم

ما که خود یک رود پر از آب داریم  یک آبگیر زیبا داریم

اینها گلهای نیلوفرند  یک قورباغه یک لکلکند

ما خودمون یار داریم گلهای بی خار داریم

یک چشم داریم پر زبارون همش یک دل داریم غرق خون همش

هی میباره هی میباره  آب روی زخماش  میپاشه

همه  ازش سیراب میشند غرق و غرقاب میشند

ما یک مرغابی داریم یک قو با پرهای آبی داریم

روزهای آفتابی داریم یک قرص ماه تو شب مهتابی داریم

بگو همانجا بباره واسه دشت و صحرا بباره بره تو دریا بباره

 

ما هرچی هم دعا کنیم  هزار هزار خدا کنیم

هر کی هم صدا کنیم  ابر سیاه هوا کنیم

 ما  که بارون نمیخوایم

 بگو اینجا نیاد همانجا بارون بباره

دل ما طاقت این همه بارون نداره

نوشته شده در 86/11/30ساعت 23:20 توسط دل| |

ضیافت

 

 

در چیستی عشق

 

 

 

باری به راستی عشق چیست؟

 

 

 

کسی هست که منکر عشق گردد؟

 

 

 

آیا عشق  فقط مختص آدمیست؟

 

 

 

 

آیا عشق مترادف با دوست داشتن است؟

 

 

 

دوست داشتن را معنی کنید؟

 

 

 

 

                             عشق را معنی کنید؟

 

 

 

عشق ؟  

نوشته شده در 86/11/30ساعت 11:52 توسط دل| |

 

سلام

میدانی

به کجا مینگری؟

تو عمق نگاهت چیست ؟

خود باوری یا چی؟   گم شده ای داری میدانم

به چه میندیشی؟ به همان

درستش همینه سالهاست که از دست رفته......زمان و ثانیه ها

ماهی را هروقت از آب بگیری تازه است

شاید بر  پولکهایش سفیدی نقش  بسته باشد  ولی قلبش تازه جوانه زده است

خودت میدونی که دلم......................................شده

ولی تحمل هم خدا آفریده و صبر باید  سحر نزدیک است

امید وارم که طوفان تمام بشود و صورت خود را با نسیم بهاری که در راهست نوازش بدی

از صمیم قلب..........................

بر آب زنید گفته جان  را

پاک کنید اشک روان را

بر هم نزنید عشق میان را

آه هست و درد است

گوش دادن به غم تنهای چه سخت است آتش بگیر ای دل سنگ دل

تو چرا  خود با  کبوترهای عاشق  بازی  کرده ای

تو که نمیتوانی به گرد آنها در  آسمانها  برسی

تو که بال پروازی نداری

پس بیا در همین زمینهای خاکی با بادبدک ها بازی کن تو را قاصدک بودن چه میشود

بنشین ونظاره کن به افق رقص پرواز  یار را  و مواظب باش آن نگاه گرسنه  عقاب را

تو که برایش آشیانه ای نساختی  تو که خود در لانه ات جوجه ای داری

 چگونه  میتوانی روزنه ای از قلبت را برای آرامش شبانگاهی او هدیه کنی

به چه میاندیشی  ؟ که   شاید بعد از آن خستگی پرواز بر بام توتکیه کند

نه هرگز  او خود را در افق گم میکند در سرخی دریا به خورشید میسپارد

وخدا  خود فانوسش را روشن میکند

 

نوشته شده در 86/11/30ساعت 9:40 توسط دل| |

ای پرستو چگونه بال به پرواز میدهی آنگاه که سنگینی گناهت را به دوش میکشی

ایا نمی خواهی که بر زمین  گذاری و در قلب سیاهش خاک کنی و یادگاری از این عالم بی خود نبری

پس  تو را سبک بالی  چه شده است که اینگونه سنگین می روی

بیا تا بال به پرواز افق نبستی سنگینی دلت را به  تاریکی گناهت هدیه به خاک ده 

   توبه کن  توبه

بال بگشو سبک بالی را به همه بیاموز ای پرستو مهاجر

سبک سر با سبک بالی کنار می به میخواری       چنان افسرده و زاری از این عالم چه میخواهی

 

 

نوشته شده در 86/11/29ساعت 22:9 توسط دل| |

سنگ دل ای باغبان خوبم

چگونه تاب تحمل گریه های مرا داشتی چگونه  فراموش کردی

گفته هایت را فراموش کردی که بی تو نتوانم 

چگونه امروز مرا به باد صبا دادی.. ای  سنگ دل

چرا عطرم را به گلهای بینوا دادی.....ای سنگ دل

باغبان الان که من محتاج توام چگونه اشکهایم را تحمل میکنی

پس دستهای مهربانت کو چرا دریغ میکنی

تو بهترینی تو عزیز ترینی...... سنگ دل چرا شدی

می دانم برای راحتی یاس می گویی

می دانم برای غصه های یاس نگرانی

تو از این میترسیدی که روزی اشکهای یاس را  ببینی پس چرا دیدی

ولی عاقبت سنگ دل  چرا خود با باورهای ناکرده ات باعثش شدی

باور نمیکنی باز میگی باور نمیکی  او که گفت اگر دروغ هم باشد تو را باور میکند

چرا پشت کردی و تنها  یش گذاشتی  نمیبینی گرگ های تشنه  در هوس نشسته اند

گفته بودی که مروارید های چشمایش  را جمع میکنی و با آنها تسبیح سجاده نمازت میکنی

تا همیشه وقتی رو به خدا هستی برای یاس دعا کنی پس چی شد آن دعایت

من دست مهربان را دوست دارم

من  قلب کوچکت را دوست دارم

نمی خواهم که جسمت را به من هدیه کنی

ولی قسمتی از روحت حق منه

قسمتی از محبتت حق منه

قسمتی از مهربانیت حق منه

تو میتوانی برای هر گل تازه ای باشی

تو میتونی غنچه هایت را دوست داشته باشی

ولی من از تو فقط حق خودم را میخواهم

باغبان دلم میخواهد تو را همیشه در روشنترین ورقهای زندگیم 

 چون ستاره ای بدرخشی و شبهای که صدای گرمت را میشنیدم 

 و تو شرمنده صدای زخیمت بودی

تو فکر میکردی که صدایت برای یاس حکم لالایی نیست

و چون تیریست که بر قلب  شیشه ایش ترک  می اندازد

صدای تو هر چه که باشد آرام کننده روح من بود

و نوازش دهنده قلبم

با تمام وجود دوستت دارم

ای سنگ دل مرا تنها نگذار

نگذار باز ترک بردارد جام شرابم

بگذار قطره ای از آن بنوشم

بگذار لمس کنم مستی چشمانت را

چرا نمیگذاری ای سنگ دل

چرا رهایم کردی

سنگ دل ... سنگ دل چرا شدی ؟.........چرا؟

 

 

 

نوشته شده در 86/11/29ساعت 18:23 توسط دل| |

 

 

 

یار چشم مرا گوهری از آب داد

                                       این جگر سوخته را   تاب داد

 

جان به آن مرده بی جان بگفت

                                      چشم وتنش باز به سیماب داد

 

آتش آنجا که نی خاکستر است

                                     سوخت و جان هدیه به مرداب داد

 

بر همه کس یاد ندید ماه را

                                    ماه چرا  این همه نور به مهتاب داد

کیست که ببندد نفس از یاد من

                                  آنکه در اینجا خون به خوناب داد

قسمش دا دکه  یار نبیند او را

                                   کابوس ببردو چشم دل خواب داد

گریه ها خالی از اشک گل یاس

                                    گل به بلبل  آواز به گرداب داد

 

نوشته شده در 86/11/29ساعت 17:13 توسط دل| |

خدایا ای کاش کور بودم و بی تشنه

ای کاش کر بودم و بی آواز پرنده

ای کاش  نمی دیدم رقصش  یاس  با یاسمن را

ای کاش همه اش خواب بود

ای کاش اندکی هم کافی نبود

من به او اندکی محبت از وجودم جانم به او هدیه کردم

ولی او قانع نبود محبتم را به گوشه ای انداخت و سیراب بود

او میگفت تیکه ای از روحم را نثارش کنم گرانبها ترین هدیه خدا را

و من چه زود تسلیم شدم همه آن را تحفه ای برای روحش کردم

انگار سالهاست که میشناسمش

همه این درد ها درد تنهایست خدا

چون شیطان کمین کرده دردلهای تنها

یکی را با زهر آب میده یکی را با روح

هر کی تشنه تر عطشش بیشتر

خدایا ببخش غفلتم را و از این گرداب نجاتم ده

مرا آزمودی رو سیاهم رو سیاهم

طاقتم نیست چه کنم گریه کنم توبه کنم

توبه توبه

 

ای کاش از سر به بیرون رود عکس رخ جانانه او

ای کاش از دل و چشمم برود اشکهای میخانه او

 

روزگاریست که یار تمثیل بهار میکرد

بر دلم افتاد و این  همه شور و نگار میکرد

دیدگانم بمرد اشکهایم از دست برفت

در دامش افتادم و او هی  دلم  بی قرار میکرد

 

 

من آمده ام روح با خنجر ببرم

عقل بدزدم هوش از دلبر ببرم

عشوه کنم چشمکی بر هم بزنم

لبام تر بکنم بوسه تب بر ببرم

داد کنم شاید به دادش برسم

یک سبد گل از رخ شبپر ببرم

 

نوشته شده در 86/11/29ساعت 5:59 توسط دل| |

 

سلام

مرا میشناسی

من همان دزدم دزد بی شریف

همان دزدی که نقطه خالی ربود

همان دزدی که خط ابروی ربود

من همان دزدم که شب هنگام در باغ پرسه میزنم

من همان  دزدم آمدم یک تیکه ابریشم ببرم

من همان دزدم آمدم حقمو ازت بگیرم

من همان دزدم خنجر به ریشه میزنم

گنجینه ای دارم کلیدش مهر تو آمدم کلیدش را ببرم

من اسیر  مردابم آمدم ...نیلوفرم را بده تا ببرم

ساحلم آرام و دریا طوفانی شده آمدم قایقم را ببرم

تو که فانوس نهی عاشق کابوس منم

تو که دریا نهی عاشق اقیانوس منم

تو شقایق نهی عاشق لایق منم

تو که بیدار نهی عاشق هوشیار منم

تو که هستی نهی عاشق مستی منم

تو که داد نهی عاشق بی داد منم

 

در هوس من وتو عاشق یک خانه بودیم

                    هر دو تو میکده و عاشق  پیمانه بودیم

 

تو در آنجا گر بسوزی خاکستر یاس  بشی

                       تو در آنجا تاجی و چشمه الماس بشی

 

تو بسازی اگر کلبه احزان روزی

                منم  آن گمشده یوسف کنعان سوزی

تو گر عاشق مجنون بشی لیلی من

               چشم من باز خیره به چشمان دوزی

 

بزاز  چه شد آن پارچه دیبای

نقش بر آن داده یاسمنه زیبای

خیاط چه شد آن خلعت دوخته را

پخش شده عطرگل و عنچه مینای

 

 ای سیاهی سرزمینت خراب باد

اینجا یکی هست تنها و بی کس

منتظر رسیدن بهار

یک زن تنها

یک استکان خالی

یک قندون شکسته

منتظر بهار

آیا بهاری هست

غربت..... یاس

 

 

 

 

 

نوشته شده در 86/11/28ساعت 20:6 توسط دل| |

 

 در بهار از  درخت پیر برگ سفید میبارید

تن عریانش در تابستان

بی شکوفه میمیرد

و سنگ دل هیزم شکن

چگونه تبر بر قتل مهربان مادری بستی

بگذار روزگار تبر عمرش باشه

تو به جوانترها برس که در غرور گرفتارند

یا  بیا غرورم را بشکن یا ریشه ام را قطع کن

به  مهربان مادرم کاری نباشد تو را

من  را بجایش هیزم آتش خود کن

از من بساز نیمکت مدرسه را

بساز جوب دار اهریمن را

  و بسوزان و آخر خاکسترم کن

مهربان مادرم را ازم نگیر

 

نوشته شده در 86/11/28ساعت 6:26 توسط دل| |

 

چه زیباست دوستی  چه زیباست بهار و زیباتر مهر و محبت

خدایا سپاس تو را سزاست که این همه عشق و دوستی آفریدی

و ما خود را در بدی ها غرق کردیم  در آفتاب به دنبال خورشید و در مهتاب به دنبال ماه  میگردیم

وقتی اقیانوس آفریدی محبت را در آن سرشتی و دلهای ما را پهناور

ممنونم

  من رو سیاه که قدر محبت را ندارم  من که سالهاست طمع  شیرینش را فراموش کردم

تلخ کامگیم را نظاره کن خم ابرویم را ببین و..........................

خدایا چراغ روشنی هستم چون فانوسی بر لب دریا به دنبال گم شده ای میگردم

در آن دور دست قایقی میبینم که خود سوار بر موج دریا به تلاتمم

اگر به ساحل برسد  یا نرسد خدا رحمم کند

امید را دوست دارم اما خود امیدی ندارم مایوس تر قاصدکی در باد

میدیدم  که آن که گم گشت خود بودم که در این دریا  سرگردان به دنبال موج سوار بر موج  میگردم

ممنونم از همه محبتی که خدا آفریدی و قطره ای از آن کامم را برای همیشه شیرین کرد

ولی خود باور ندارم  که محبت همین نزدیکی هاست چشمها را باید شست گاه گاهی با آب زمزم

 باید دید همینجاست نگاه کن ببین چه زیباست محبت دارد آواز می خواند بر شاخه

شکوفه را ببین چه میخندد انگار بهار است و یاد ندارد که زمستان هم می آید

چه زیباست دوست داشتن و من غافل 

خدایا با این شرمندگی چه کنم من که لایق  این همه محبت و دوستی نیستم

ممنونم بسیارسپاس

 

سلام بر یاس
سلام بر زیباترین آبگیر
می خواستم بگم گاه چراغ های هر دو روشن و من کوچکتر
ادب حکم می کند که من سلام کنم و احترام بگذارم
و کنار آبگیر لحظه ای بیاسایم
اما اگر می بینی گاهی اوقات حرف نمی زنم بر بی محلی نگیر
ایراد از من است ترس دارم بر اختیار و اراده ام
ترس دارم از عادت به حرف زدن پای نت
ترس از زیبایی آبگیر
از من به این منظور هیچگاه ناراحت نشو
البته من هم کسی که نیستم تا شما بخواهید از سلام کردن من خوشحال ویا از نبودش ناراحت شوید
اما گفتم اینها را تا سو تفاهم ها بر بی حرمتی انگاشته نشوند.
عزیز
 جان چراغ های هر دو روشن چون قلبت و شاید قلبم
اگر کاری داشتم یا مشکلی چه درسی چه احساسی چه وبلاگی از راهنمایی های شما حتما استفاده می کنم
و برای شما نیز اگر امری بود که از من کوچک ساخته بود و یا هرز از چند گاهی تحت قانون دوستی و تجدید دیدارها
هیچگاه دریغ نخواهم کرد.این جملات برای منت نهادن و یا بزرگی من نیست برای باقی ماندن دوستی هدفمند بود
ببخش وقتتون را گرفتم.

نوشته شده در 86/11/27ساعت 17:21 توسط دل| |

 

 ای راست گوی شکنجه گر

چگونه ویران کردی کلبه شادیت را

چگونه دلت آمد ماهی رااز آب بگیری

عقاب که بالش شکسته بود؟  

چرا آهو ی دشت رمیده بود؟

کاش در همان خیال خود روز گار به فراموشی می سپردم

ای کاش در حسرت خیال هم نمی مردم

چرا با دست خود خانه ای ساختی از محبت و با نفسی ویرانش کردم

پس طوفان را برای چه آفریدند 

چرا حقیقت

لعنت بر حقیقت

قلم  افتاد و شکست شعرم بی یاس شد 

دگر برای که بنویسم اسم یاس را کجای قلبم بنگارم

امیدت را بی امید کردی حسم را از من ربود

من که بی خطر بودم آتشم را به خرمنی راهی نبود

ای تلخ تز از زهر چرا به دروغ غلبه کردی

چرا زمان را برگرداندی

من که ساعتم را سالها به عقب برده بودم

چرا بیدارم کردی

میگذاشتی طعم خوشش را بچشم

چه زود شیرینی کامم را به زهر دادی

دیگر حس آن مهربانی در وجودش نیست

دگر هوسی برای گوش دادنش نیست

من بی زارم بی زار

کجای دروغ ....چرا زود رفتی

چرا تنهایم گذاشتی

دروغ دروغ بهترین چیزم بود که حقیقت از من ربود

خدایا چرا خواستی مرا رسوا کنی آیا ضرری داشت این دوست داشتنم

سالها بود که فراموشش کردم 

چه دیر آمدو چه زود  رفت

نسیمی آمد و بادی رفت

تمام خوشیهایم را با خود برد

و روسیاهیم را بجای گذاشت

به چه روی بنگرم

لعنت بر حقیقت

لعنت

نوشته شده در 86/11/26ساعت 17:23 توسط دل| |

 

شبحه ای در باد

خورشد بی تاب  و ماه در قفس مانده بود

آنکه بالش شکسته  قفسش باز مانده

بال پروازی نیست مرا

تشنه ام باز  کوزه ام شکسته

فرار از زمان از واقعیت

فردا ما را باید رفت

 چون شبحه ای در باد

جهنم همین جاست

بهشت را معنی کنید

عاقبتم چه خواهد شد

چون شبحه ای در باد

می آیم و می روم

 

نوشته شده در 86/11/26ساعت 16:46 توسط دل| |

 

 

سالها یک شکایتگر عادل

همه شاکر شاکری از دل

عشق آفریده شد

تولد ش مبارک

دل سوخت و باعثش آتش

چیزی  در درونم گم گشت

آتشی زیر خاکستر

شعله های خاموش

درد های سینه را

افتاده ام از نفس

باد می وزد و نسیم به فراموشی

پرنده ها  آری همان کلاغ های چنار

تن عریان در انتظار  برگ

تنها درخت شاد بید مشک است

شکوفه در راه رسیدن به شاخه

 ومن باز مینالم

کجاست عشق

عشق چرا آفریده شد

غربت زیباست با بهار دلتنگی

چرا آزادی نیست مرا

از نفس خسته بیزار

بوی عطر شادی

من بی نصیبم

بذار فراموش کنم باد را

تما شا کن پر پر شدنش را

انگار بهار است

برف گلبرگ میبارد

زمین خیس از اشکهای ابر

گلها میخندند و قاصدک رقاص

چه حس غریبیست

در وجودم چه میگذرد

آیا امروز فرار از غفلت است

نمی دانم

روز عشق است  روز شادی

و بهار در غربت

امروز هم با  فراموشی میگذرد

 

 

 

 

نوشته شده در 86/11/26ساعت 16:25 توسط دل| |

 

قطره ام آب روان از بحر تو میبالم

عاشقم  لیلی  من از  بهر  تو  مینالم

کاش اولین حرف تو سین تو بود

    یاس  هم در سفره هفتسین تو بود

 

چون خدا خواست  چه سین بود یا نبود

           جاش در سفره هفت سین ما خالی نبود

 

 سوختم و گر سوختم، به کویر هم نکنید خاک مرا

آتشم نزنید و ندهید بر باد، خاکستر اجساد مرا

گر آب شدم نیز دریا نخواهم و دریا نبرید مرا

خاموشم و بی خورشید و هر روز، نکنید یاد مرا

شعری که دوست عزیزم برام درستش کرد

نوشته شده در 86/11/24ساعت 7:9 توسط دل| |

 

                       من اگر سوختم در کویر خاکم نکنید

 

                        من را دریا نبرید تو دریا آبم نکنید

 

جسدم را نسوزانی همراه باد نکنید

 

   خورشید نبرید هر روز ازم یاد نکنید

 

 

جان اگر سوختن نمی دانست چرا عاشق بشد

                      می ننوشیده و بی  مست  عاشق شقایق بشد؟

 

عاقبت دلبر من تاب نیاورد زمن 

                  عکس من بردو قاب نیاورد زمن

 

این نباشد شعر من در دل باوری

                 نغر هایم را تو خود گل کن داوری

 

من اگر شب و روز ازت لبگیر شوم  سیر نشدم

                        من اگر شب تا صبح تورا در آغوش کشم پیر نشوم

 

 

غنچه بر غنچه تو عشق هویدا میکرد

                     چشمکش کم  بود که لب پیدا میکرد

 

خال اگر خال سیاه بر لب گلگون نبود

                        هر کجا بود خال لب لیلی و مجنون نبود

چشم اگرخسته و تشنه  از  لب  آب تمنا میکرد

                            اشک داشت واز صدف مرواردید تقلا میکرد

اینهمه شعر کجا بود که مرا عاشق سیراب نکرد

                           عاقبت محرم این دل بی صاحب بی محراب نشد

 

 

من همان صیدم اسیر بند چشمانت

                      آزادم  نمیذارد صدای  خنده هایت

 

رخ اگر زیبا صفت  بود آریشگری نمی خواهد

                   روح اگر عاشق  این همه عشوه گری نمی خواهد

 

نوشته شده در 86/11/23ساعت 20:8 توسط دل| |

 

گفت دیشب به بابام شام ندادم

 

سرگرم بازی بودم به بچه ها نون ندادم یاد بابام افتادم

 

بابای خوب خودم باباهای مهربون عاشقند بی زبون

 

اونهای که دوستمون دارند اما هیچ وقت هیچی بهمون نمیگند

 

خدا میدونه که تو دلاشون چقدر غصه ماها را دارند

 

نمیتونن ببینند که انگشتمون زخمی بشه

 

خدا یا هیچکی را بی بابا نکن  گلی را بی سایه نکن

 

خدایا بهش بگو که یاسشو دوست داری به باباش بگوو

 

هیچ وقت اونو تنها نمیذاری .........باشه.....

 

نوشته شده در 86/11/23ساعت 19:44 توسط دل| |

من چون عشق جنون آمیز در آغوش گرفتم

 آتشم زد... آتش گرفتم....  واسه همین شعله ورم .... پس نزدیکم نیا

 

 

 

اگر دیدی شب بی ابر بود و ستاره گم ... بدان چشمای تو مه گرفته و غبار آلود شده

 

پس برو چشمایت را بشور با آب زمزم  گاهی اوقات آدم باید چشماشو با آب زمزم بشوره

 

تا دنیا رو درست نگاه کنه  ... وقتی شستی میبینی که تو هم ستاره داری یک ستاره خشکل  که

 

داره چشمک میزن آره همونه همون خداست ...بودو برو تو بغلش .... محکم بگیرش دیگه گمش نکنی.....

اگر باز ندیدی اونوقت بدان که هنوز خوابی و چشمات بسته بیدار شو بعد بشورش بعد نگاه کن باشه

 

نوشته شده در 86/11/23ساعت 19:41 توسط دل| |

 

تو بهش گفتی نیاد  اینجا نیاد........... تو گفتی؟.........تو گفتی  که چرا اینجا میاد ؟

 

اینجا نیاد کجا بره بره توی اتاق بشینه  در دیوار تماشا بکنه؟

 

بره لب حوض  بشینه هی اشک بریزه توی آب کنه؟

 

غم دل وا کند و  ماهی ها را دعا کنه؟

 

تو  گفتی نیاد اینجا...؟....... واسه چی میاد اینجا؟

 

بره پشت پنجره بشینی ستاره ها را پاک  کنه؟

 

روی دیوار توی کوچه بشینی بچه ها بهش سنگ بزنه

 

  پرهای شو  بریزن تو باغچه خاک بکنن؟

 

 غنچه لبخند بزنه غمش تازه بکنه؟

 

بزار بیاد انجا بیاد با دوستاش شعر بگدو شعر بخونه

 

بذار بیاد مهربون باشه با دوستاش هم زبون باشه

 

اونهای که تنها میمونند اونهای که دل شکسته اند

 

تا کسی اورو نبرده توی گلدون بکاره بذار بیاد عطرشو برامون بریزه

 

آروم باشه و آرومون کنه .. بره برگهای توت بچینه تو باغچه باز بکنه

 

 بذار بیاد آرومم کنه چشماشو قوربونم کنه

 

خدا آونو آفریده واسه گلها شعر بخونه

 

دلهامون و صیقل بده پیش خدا قول بده همه را دعا بکنه

 

 

 

نوشته شده در 86/11/23ساعت 3:31 توسط دل| |

 

 

دل بلبل نثارت میکنم گلهای لاله عباسی

دل گنجشک نثارت میکنم گلهای رنگی و یاسی

 

نمی دانم چرا  اگر در بند کسی باشم و او مرا ترک کند

آن وقت بگویم چرا؟...........

چرا صیاد آواز میخواند وقتی صید گرفتار دام میگردد

وقتی از دامن سبزه رمان قرمز میچیدم .... سبزه آواز نخواند

وقتی از شاخه ای گل یاس سفید میچیدم ...بلبل آواز نخواند

وقتی اشکهایم به مرداب هدیه می کردم .......قورباغه هم آواز نخوند

وقتی به پای تو تیغ حلم  بیرون کشیدم

کشیدم........... تو هم  آواز نخوندی

 

نوشته شده در 86/11/21ساعت 19:40 توسط دل| |

دوستان از من چه میخواهید می خواهید که چه بنویسم

بنویسم از هر آنچه نهفته در دل دلارم  من که طاقت شنیدنی نمی بینم

از چشمهای روشنی که در  تاریکی خیره ماند از زبانهای گویا که سکوت

اختیار کردند

از گوشهای شنوای  که ترانه های خاموش گوش می کنند از قلب سنگی

در انتظار سکشتن  نشسته است

از چه بنویسم طاقتی هست؟ از هرچه بگویم افزون بر سنگینی غم های

 گذشته من استو  شانه های خمیده زیر با غصه هایم از سینه های پر از

سکوت فقط مینویسم سکوت همان که به زخم هایم مرحم  میخشد

 

 

در اولین برگه از دفتر زندگیم خدایا نام تو را نقش بسته میبینم

زندگی با تو آغاز میشود ولی نمی دانم که چرا در ورق های دیگرم نام تو را فراموش میکنم که بیارم

و تو را فراموش کرده تا آخر ورق میزنم و مینالم که چرا  اینجوری شد و چرا......

وقتی به آخرین صفحه رسیدم

یادم می آید که تو را دارم و آخرین جمله زندگیم توبه میشود که افسوس چقدر دیر شده است

پس  بنام خدا شروع و توکل نکردن ادامه ودر آخر به پناه حق خاتمه میابد

افسوس.....افسوس که ثانیه ها بر نمیگردند..............

صبحی دیگر به طلوع بیداری، خورشید از لابه لای شاخه های چنار خود نمای میکرد

اندک گرمای زمستانی خود را هدیه صبحگاهی نمود

سلام خورشید امروز خوشحالی چون آسمان ابری نیست

امروز که آینه چشمانت مه گرفته و غبار آلود نیست؟

تو میدانستی  که دلهای یخ زده ای انتظارت را میکشند تا تن ارزان را آرام کنی

بگذریم چون میگذرد درد چه با تو چه بی تو چون زمستان هم میگذرد غمی نیست

ولی مطمئن باش آنچه میماند گرمای وجودت و داغی نگاهت به کودکیست با تن برهنه

و چه زود میگذری از بام آسمان وشب سیاه تورا سالهاست تعقیب میکند  و به تو میرسد و باز تو پیروز و باز مغلوب میشوی و این بازی شما ادامه دارد

و امید  که شب هم بی غبار آید و من ستاره ام را در نور مهتاب ببینم

و امید که باز فردای در راه هست

میدانی شب اگر ستاره نداشت با تاریکی چه میکرد؟

بخند شب هم میگذرد چه با ستاره چه بی ستاره  مهم آن هست که فردا چشمها دوباره باز  شوند  و نظاره گر مهربانی باشند

بخند و با لبخند خود زندگی را بدرقه کن

این روز گارها میگذرند  حیف که من با تبسم سالهاست که قهرم

 

من مثل کوه  استوار  و درونم چون آتشفشان

    با شراره  می جوشم  وقتی غرور یاری کرد

                   منتظر یک انفجار

من دیگه تا ابد شعله ورم

آذرخش با من باش تا دنیا تل خاکستر منیم

و هستی را از نیستی بر اندازیم

 

نوشته شده در 86/11/21ساعت 19:35 توسط دل| |

 

 

مستی از عشق تو میخواهم نه از بوس لبت

                     مهربانی ار روح تو میخواهم نه از پوست تنت

من آموختم لب از لب بسته نگیرم هرگز

                     من در دام زلف تو تو نگران موی سرت

 

 

دیدی آن شب که فانوس به مقصد دار میبردند

باد وزیدن گرفت مهلت دار نداد

دیدی آن شمع که در حسرت پروانه می سوخت

نسیم وزیدن گرفت مهلت سوختن نداد

دیدی آن بلبل مست به شاخه گل قصد پرواز نمود

طوفان وزیدن گرفت مهلت پرواز نداد

دیدی آن باغبان پیر به قصد چیدن گل رفت

مرگ وزیدن گرفت مهلت چیدن نداد

دیدی هرکی خواست قصد خانه یار کند

سرنوشت وزیدن گرفت مهلت یار نداد

 

 

 گل گلدون گل  افسانه ای بود

               عجب رنگ و عجب دلداده ای بود

گلش یاس بود و او افسانه میخواند

            نمی دانست کنارش هم لاله ای بود

 

 

وقتی تو را دیدم تو در قالب گلی بودی نشکفته

مانند شکوفه ای برای شکفتن

وقتی تو را قاب گرفتم شیشه قاب ترک خورد

وقتی تو را از آب گرفتم حوض آبی هم ترک خورد

نمی دان چگونه این را از مرغابی های مهاجر پرسیدم

جوابی ندادند

میدان وقتی که تو را در دست گرفتم و به همه نشان میدام

 تو همه چیزم را از من گرفتی.... عشق و دینم را

وجودم را حس درونم را

تا جای که گلهای قالی حسادت میکردند به تو 

 گل شقایق از همه بیشتر

انگار میان این همه گل فقط تو را میدیدم

جای تو همیشه در دلم خالی بود

وقتی سجاده را باز کردم تا نمازم را بخوانم  بجای سجده به روی مهر سر به روی تو خم میکردم

نماز یاس میخوندم

من فقط تو را در وجودم حس میکردم تو همه وجود من بودی

در نوشته هایم همیشه جای برای تو هست میبینی همیشه به دور دست مینگرم و منتظر آمدنت

خدایا مرا ببخش و اورا خشنود گردان نه دلخور از روزگار

 

 

نوشته شده در 86/11/21ساعت 12:35 توسط دل| |

مهربان مادر

الا ای مهربان مادر

تورا من یاد میارم زمان بچگی هایم

چقدر سختی چقدر رنجش برای تیکه ای نانم

تو را من یاد میارم زمان کودکی هایم

زمانی که گریه میکردی منم در آغوشت گریه میکردم

تو را من یاد میارم زمان دلمردگی هایم

چنان افسرده میگشتی منم افسرده میگشتم

تو را من یاد میارم زمان دلخستگی هایم

چقدر خسته چقدر غصه زمان کودکی هایم

 

 

 

مهربان مادر

بدان مادر غریبم من غریبی آشنایم

اگر فردا در آن دشت به صید صیاد نایم

اگر دوری زمن باشد اگر ماه در زمین باشد

خدایا نمی خواهم  به جزء مادر همنشین باشد

چنان ماهی که چشمانت دیگر مهتاب نمی خواهد

چنان محرم در این عالم که دل محراب نمی خواهد

بدان مادر اگر عشق همین باشد اگر عاشقترین باشد

دیگر عشقی مرا ناید دگر ماهم در بین زمین باشد

بخوان مادر برای من بذار زخمم مرحمی باشد

اگر چشمم همین باشد نمی خواهم دنیا بی مادری باشد

بخواب مادر عزیز من دل من طاقتی دارد

 اگر اشکی برات ریختم بدان دل عالمی دارد

بذار مادر بگویم من بی تو عشقی نمی خواهم

من از چشمه سبز پر از ماهی نمی خواهم

من از عاشق ترین ترسم که روزی مادرم گیرد

خدایا زخمیم من چرا نمک باشد و مرحمم گیرد

 مادر خوبم

خدایا مادری دارم عزیز دلبری دارم

خدایا من گلی دارم عزیزو یاوری دارم

اگر دورم اگر خسته و لب زخم است و دل بسته

بدان مادر تورا خواهم برای قصه های تو شب تارم نمی خواهم

لالا گل پونه مادرم رفته از این خونه

لالا گل پونه ببین دلها پریشونه و ببین دلها پر از خونه

بخواب مادر عزیز من عزیز کوچکی داری دلی پر غصه ای داری

من آن فرزند بیمارم که دور افتاده ز یارم

الی مادر نمیدانی که دل تنگست و پر خونه

برای دیدن تو دلم سالهاست که میخونه

نوشته شده در 86/11/20ساعت 21:29 توسط دل| |

نمکی گفت : هر کی منو اذیت کنه میزنمش....... منم میگم  اذیت نکن میزنمت.................

 

حسن گلاب گفت : هر کی دروغ بگه سوسک میشه میچسبه به سقف ... منم میگم دروغ

نگوووو..........سوسک میشیها...........

...............................................

همنشین غربتم یکی بود............. در کنار رود ؟....... نه

در افق نگاهم میکرد وقتی که دلم میگرفت گریه هایش را به قاصدک

میداد تا برایم  بخواند شعر درونش را  مرثیه ای بود....... غم بود و اشک و .........

قاصدک هم گریه میکرد

 

نوشته شده در 86/11/20ساعت 18:29 توسط دل| |

سلام
کبوتر ها دسته دسته پرواز میکنند تو میدانی چرا؟
اینجا روی کوه روبرو تو نمیبینی...

 همین روبرو جلوی آبگیر زیبا  کبوتر های صحرایند در حال پرواز
اولش غبته خوردم بهشون ولی زود پشیمون شدم میدانی چرا؟
آخه دیدم دست جفا با صیادی کمین کرده همکاری میکرد
 
و من دیدم که چگونه پر پرواز سقط کرد

 و آسمانی پر از پر های  خونی
دیدم که چگونه آشیانه ای خراب شد
چشم های انتظار جوجه ای  به در خشک
 شکفتن تخم فقط یک آرزو شد
من دیدم که چگونه کبوتر ناله میکرد
  التماسش را شنیدم
ولی سنگ دل همیشه سنگ دل هست

 

نوشته دوست عزیزی باعث این نگاهم شد

 

نوشته شده در 86/11/20ساعت 12:52 توسط دل| |

 

این که گفتن نداره

نمخوام دل بیارم ..عشق بگم و اشک بیارم .........این که گفتن نداره

نمخوام اسم لیلی بیارم ... یاد مجنون بکنم ..........اینکه گفتن نداره

نمی خوام از شمع و پروانه بگم از بلبل دل داده بگم ....اینکه گفتن نداره

نمی خوام از شرین بگم از فرهاد بی  ستون بگم .....اینکه گفتن نداره

نمی خوام بگم شبهای مهتابی دارم روز های آفتابی دارم...اینکه گفتن نداره

نمی خوام از خال سیاه بر لب و زلف پریشونش بگم ......اینکه گفتن نداره

نمخوام  از نم نم بارون بگم از ستاره آسمون بگم ...... اینکه گفتن نداره

من میخوام یک چیز تازه  بگم ازیک عشق بی اندازه بگم

می خوام واسه یک گل تنها بگم...............میخوام واسه گل یاسم بگم 

 میخوام چشمامو رو هم بزارم..... بهش بگم بگم .... دوسش دارم...... این که گفتن نداره

.........................

اگر نگاهم به تو نبود و سجده کردم ... بدان نگاه به ستاره میکردم

اگر چشمهایم بسته بود اشک در دیده کردم.........بدان  تو را رها ...دوباره میکردم

 

نوشته شده در 86/11/20ساعت 6:43 توسط دل| |

 

خدا جونم

خدا جونم خوب میدونم اسرار من رو میدونی راز های من رو میخونی

خدا جونم خوب میدونم درد های من رو میدونی نگفته ها رو میدونی

خدا جونم  میخوام که برات حرف بزنم  حرف های تکراری بگم

میخوام بگم تو که دردمو میدونی .... درمونش بده

میخوام بگم تو که زخمو میدونی .... مرحمش بده

میخوام بگم   تو که رازمو میدونی...... محرمش بده

خدا جونم میخوام که ساده بگم از دل دلداده نگم  حرف تازه بزنم

تو که واسم دل دادی عاشق و دلبرم بده

تو که واسم اشک دادی بغض گلو گیرم بده

تو که واسم بوسه دادی لبهای پر خونم  بده

تو که واسم  سرنوشت دادی صبر فراونم بده

خدا جونم .... خدا جونم میدونم همه را میدی.... خدا جونم

 

یک جاده  یک دشت پر از لاله

لاله های واژگون  زیر چتر آسمون

یک کوه یک قله پر از برف  ... برفهای  خیلی سفید  ..برق میزدند تو خورشید

یک مردم بی گناه  خونشون چادر های سیاه ... بدون یک پنجره

گله گوسفند و ببین .. سگهای در بند و ببین

لباس گل گل میپوشند.... با دستهاشون شیر می دوشند

یک زندگی ساده   یک عشق بی باده

یک بچه .. یک بلبل .... یک دشت پر از گل

 

قصه های مادر بزرگ

مادر بزرگ بخوان برام.....قصه ..بگو برام

مادر بزرگ بخوان برام  بخوان تا خوابم ببره چشمامو رو هم بذارم خواب ستاره ببینم

مادر بزرگ بگو برام قصه بخون برام ...قصه شاه پریون ...قصه ماه  و دریا ... قصه دیو و رویا

مادر بزرگ بخون برام  لا لا ی بخون برام........لالا گل پونه .......گلم رفته این دل خونه

مادر بزرگ بخون برام ...........لا لا گل لاله .........گلم رفته دلم زاره

مادر بزرگ بخون برام..........لا لا گل شب بو  .......گلم رفته ندارم بو

مادر بزرگ بخون برام ... تو چرا نمی خونی  چرا با غم میخونی

مادر بزرگ دست تو را من نیاز دارم ..... ببین چقدر ناز دارم

مادر بزرگ نمیخونی  بخون برام

مادر بزرگ قصه نگو ... لالایی آهسته نگو

مادر بزرگ  برام  بگو  از غم و دوریات بگو ... از فراق و غصه هات بگو .. از گذشته سیات بگو...

مادر بزرگ مادر بزرگ بگو برام بچه بودی همش توی کوچه بودی؟ عاشق یک غنچه بودی؟

مادر بزرگ بگو برام... وقتی که  بزرگ شدی عاشق گل یاس شدی ؟

مادر بزرگ بگو برام .... نکنه تنها بودی  یک عاشق بی وفا بودی؟

مادر بزرگ بگو برام   ... من هم عشق کهنه میدونم از یار نمونده میدونم

مادر بزرگ بگو چرا  وقتی که گریه میکرد اشکاشو پاک نکردی؟... چشماشو ناز نکردی؟

بگو برام مادر بزرگ هر کی رو دوست داری بگو....بگوووو

 

یک زنجیر ..... یک اتاق تاریک توی زندون

یک اسیر......یک شب تاریک تو زمستون

یک شبگیر.... یک طناب دار   یک دل پر ازخون

قدم قدم.......... .رو به جلو

منتظر  رفتن  و به ابر رسیدن ...........

خسته از روز سیاه..........

 از این همه خواب و رویا

 

 

 

نوشته شده در 86/11/20ساعت 5:53 توسط دل| |

 

من که از لب شکسته آب  تمنا می کردم  حقمه که لبم پاره بشه

من که با مهر شکسته نماز یاس کردم حقمه که دلم بی سجاده بشه

من که در خواب نرفته خواب رویا می دیدم حقمه دلم افسانه بشه

من که خارج از سینه اسرار هویدا می کردم حقمه که راز دلم فاش بشه

من که چون آینه در دست یاس تماشا می کردم حقمه یاسم پژمرده بشه

من که چون شمع جان نثار یار می کردم حقمه که بند دلم پاره بشه

من که از جام شکسته شراب سرخ طلب می کردم حقمه که دلم مستانه بشه

من که جزء خدای خود با همه  عهد می کردم حقمه  پیمانم شکسته بشه

 

تو به شیشه سنگ نزدی؟........... حالا میگی طاقتت چی شد؟

تو به دلم زخم نزدی ؟...............حالا میگی طاقتت چی شد؟

تو در رو من هم نزدی؟..............حالا میگی طاقتت چی شد؟

تو به...............................

...............

..........

 

نوشته شده در 86/11/19ساعت 17:55 توسط دل| |

یک پنجره رو به دریا نمی خوام

                           توی ویلا نمی خوام ......... منت دریا نمی خوام

یک پنجره رو به گلها نمی خوام ....

                         .توی صحرا نمی خوام .......منت گلها نمی خوام

یک پنجره رو به خورشید نمی خوام  ...

                       . توی کوه ها نمی خوام .... منت خورشید نمی خوام

یک پنجره رو به برگی نمی خوام ....

                        .این همه دو رنگی نمی خوام.....منت سنگ نمی خوام

یک پنجره رو به یاس  رو نمی خوام ..

                       .این همه احساس رو  نمی خوام... منت یاس  نمی خوام

...................................

من دیگه آب رو نمیخوام....... شب مهتاب ر و نمی خوام .........

                                                      بذار برم خواب مهتاب ببینم

من دیگه خورشید نمی خوام .... برق طلا رو نمی خوام ........

                                                   .بذار برم خواب خورشید ببینم

من دیگه ماهی نمی خوام .......تنگ بی آب رو نمی خوام...........

                                                    .بذار برم خواب ماهی ببینم

من دیگه صبرو نمی خوام ....چشم  های ابر و نمی خوام ........

                                                   .بذار برم  خواب ابرو ببینم

من دیگه  اشکو نمی خوام.....آبهای بی مشک رو نمی خوام......

                                                 .بذار برم خواب اشک رو ببینم

من دیگه مجنون نمیخوام ......چشمهای بیجون  نمی خوام......

                                                  .بذار برم خواب مجنون ببینم

من دیگه  لیلی نمی خوام .......عشق خیالی  نمی خوام......

                                                  .بذار برم خواب لیلی ببینم

من دیگه جون نمیخوام ......... رگهای پر خون نمیخوام ........

                                                    .بذار برم جون بگیرم

من دیگه کلاس نمی خوام.........رنگ التماس نمی خوام .....

                                                  .بذلر برم خواب کلاس و ببینم

من دیگه یاسو نمی خوام ........تاج  الماسو نمی خوام...........

                                                   .بذار برم خواب یاس و ببینم

من دیگه هیچکی نمی خوام ......  لباس مشکی  نمیخوام ......

                                                   . بذار برم خواب هیچکی ببینم

 

نوشته شده در 86/11/19ساعت 16:52 توسط دل| |

اگر من با تو جمع کردم نمیدانم مساوی چه میگردم

اگر من با تو کم گردم  نمی دانم مساوی  چه میگردم

اگر با تو چه جمع گردم چه کم گردم  فقط دانم که با تو زنده میگردم

اگر با تو نباشم من اگر بی تو بباشم من نمیدانم که دنبال چه میگردم

.......................

برو............برو........... از من یکم فاصله کن

برو............برو..........نیا پیشم برو یکم حوصله کن

برو.. نزدیکم نیا  ترسم که وابسته بشی

برو با یک دل دیگه یک دل نه  صد دل یله کن

اگه بیای و خسته بشی یک وقت دیدی عاشق دل بسته میشی

اگه بیای و عاشقم نشی  میترسم از چشمم افتاده بشی

برو....... برو....... یک کم فاصله کن......... نیا جلو یک کم حوصله کن

نیا جلو گل بیاری ..گل های رنگی بیاری

نیا جلو نامه بدی یک شعر افسانه بدی

سیب سرخ واسه من نیاری

گل یاس و تو چشمام نکاری

برووووووووو از من فاصله کن

نوشته شده در 86/11/19ساعت 11:15 توسط دل| |

 

 

سبک سر با سبک بالان کنار می به میخواری

عجب آهی عجب ماهی بگو هرچه  تو دل داری

من آه نفس گفتم  من از ماه الم گفتم

بگو هر درد که تو داری چرا بر لب نمیاری

بگو شیفته دل مستت اگر هر چند آشفته

بگو مستی نمیخواهی عجب رسمیست هوا داری

من از عاشق ترین گفتم من از ما بهترین گفتم

بگو سودا به سر داری اگر دل پر هوس داری

من از برگ خزان گفتم من از اشک روان گفتم

بگو محرم نمیخواهی گلی در دل نمیکاری

من از زلف بلند گفتم من از صید تو بند گفتم

بگو اگر چشمی به سر داری اگر زلف بلند داری

من از مرد خدا گفتم من از شیر خدا گفتم

بگو زنار نمی بندی بگو خدای یا  علی داری

به دردش می طلب کردم به دردش می دمر کردم

اگر عشقی به تن داری بگو عشق علی داری

.............................

دیدم آن روز که نبایستی بیاد..............آمد آن روز که نبایستی بیاد

دیدم اشک از چشم بسته  آمد............آمد آن اشکی که نبایستی بیاد

دیدم آه از سینه  خسته آمد.................آمد آن اه که نباستی بیاد

دیدم غم با لب سوخته آمد................آمد آن غم که نبایستی بیاد

دیدم گل با دل بارون شسته آمد............آمد آه گل که نبایستی بیاد

دیدم چشم سیاه با ابروی پیوسته آمد.....آمد ان چشم که نبایستی بیاد

دیدم شب  با  قدم آهسته آمد آمد......... آمد آن شب که نبایستی بیاد

دیدم  کسی از در بسته آمد............آمد آن کس که نبایستی بیاد

 ................................

یک سبد گل یاس تقدیم به گل که تنهاست

هزار هزار ستاره تقدیم به دل  که صفاست

از دست تو پرستو  تنها گذاشتیش بگو

اون که عاشق نبود  رفت و از تو چیزی نخواست

..............................

گلاب گلاب گلابدون قند های توی قندون

نمک نمک نمکدون لبهای همیشه خندون

.........................

.............

 

نوشته شده در 86/11/19ساعت 6:7 توسط دل| |

یک آبگیر ........یک آبگیر زیبا

اون دور دورا ............اون دووراااااا.........

یک جوون تنها............... دلش مثل یک دریا

یک جوون خسته.......... یک قایق شکسته

خسته و بر لب آب.............نشسته رو به خورشید .........دلش شده بی امید

خورشید داره غروب میشه ........شمال میاد جنوب میشه

دلش داره تمو م میشه  .........افق داره پیدا میشه..........

هی آب میاد هی آب میره........هی روز میاد  هی  شب میره

هر روز میاد هر روز میره.............ستاره هم تموم میشه

فردا اگه طلوع باشه باز میرد و غروب میشه

عمر ما ها حروم میشه............زندگی هم تموم میشه

یک روز براش  همه چی تموم میشه................بزار بشه!!

...................................

یکی میره آسمون ............ یکی میاد رو زمین

یکی میشه پرستو .............یکی میشه یک آهو

یکی  بالاش پروازه..........یکی چشماش چه نازه

یکی میره پیش خدا این یکی میمونه تنها...........

 

 

نوشته شده در 86/11/18ساعت 7:34 توسط دل| |

وقتی شعرامو خوندی.................... لباتو من ندیدم...............غم و چرا پروندی؟

وقتی نگام میکردی.......................چشماتو من ندیدم.............اشک و چرا نروندی؟

وقتی غلط نوشتم برام درست میکردی

وقتی  خطا میخوندی چقدر زیبا میخوندی

وقتی یواش میخوندی ای کاش بازم میخوندی

خوب ببینم دیگه چیکار میکردی!!!!!!!!!!!!

 اهان وقتی دعا میکردی  خدا خدا میکردی ..منم دعا میکردی ؟؟..........دستاتو من ندیدم!!!

وقتی هم گریه میکردی  چرا ؟ چرا  ؟ میکردی ..... اشکاتو من ندیدم.......!!!.

................................

 چه میشد خورشید غروب نمیکرد یا اصلا طلوع نمیکرد؟؟؟؟؟

من بجاش طلوع میکرد  چشمامو روی هم میذاشتم زودی غروب میکردم ..........چی میشد؟؟؟

 

 ....................................

روی چشمای سنگ نوشته:                                           

                                                 خوندیش ؟.... همینارو  برات  نو شته

 .........................................................................

دلم میخواد نقاشی کنم

روی دلم تو رو طراحی کنم

دلم میخواد چشماتو من آبی کنم....................خودم برات... سورمه کنم

دلم میخواد لباتو من عنابی کنم......................خودم برات ...بوسه  کنم

 دلم میخواد مو هاتو من آبشاری کنم.................خودم برات... شونه کنم

 دلم می خواد...............................

دلم می خواد..............................

اینجوری خودمو راضی کنم..................خودمو توی دلت...  لونه  کنم

 

...............................

دنیا چقدر کوچیکه.................

اینو رو کوه ها نوشته..........

دنیای من تو هستی خیلی برام می ارزی

................................

آهای آهای کبوتر کبوتر نامه بر

 نامه برام نداری ؟.......................

یار من اون دور دوراست.........

آهای آهای کبوتر کبوتر نامه بر

نامه من رو ببر................

نمی بری خیره سر؟...........................

یار من اون دور دوراست.................

بهش بگو یکی همیشه اینجاست............ منتظر و چشم براست

بهش بگو بی وفاست....................دنیای ما هم جداست.......جداست ....جداست؟.......

 .................................

نوشته شده در 86/11/18ساعت 0:42 توسط دل| |

تو خواستی..............

تو خواستی  که باشم ......نخواستی؟

تو خواستی اسمتو  یاس کنم دلمو  پر احساس کنم .......نخواستی؟

تو خواستی که بمونم دردمو برات بگویم ...........نخواستی؟

تو خواستی که نگات کنم اشکامو زیر پات کنم .......نخواستی؟

تو خواستی که ناز کنم  دلمو برات باز کنم...........نخواستی؟

تو خواستی که باغبونت باشم  گل ها رو پرستاری کنم..........نخواستی؟

تو خواستی که مهمونت باشم بیامو درویشت باشم................نخواستی؟

تو خواستی قوربونت بشم  لب های بی خونت بشم؟.............نخواستی؟

تو خواستی که گلدونت باشم  گلهای پریشونت باشم.................نخواستی؟

تو خواستی که دوست باشم نه اینکه عاشقت باشم ..........نخواستی ؟

حالا میگی من برم ..........دل بکنم زود برم.............خوب میرم

حالا میگی اسمتو من پاک کنم توی دلم خاک کنم..............

حالا میگی دور بشم افتاده در گور بشم......................

حالا میگی  بمیرم اشکاتو من نگیرم....................

حالا میگی رها بشم از از گل یاس جدا بشم.................

شاید بگی حسودم .............من که با کسی نبودم.........

کبوتر

کبوتر من که چیزی ازت نخواستم ..............چی خواستم؟

خواستم  هم صدام باشی واسه دلم تنها باشی..............من اینو نخواستم

خواستم  که عاشقم باشی  مثل گل شقایقم باشی .........من اینو نخواستم

خواستم  شب تارم باشی چشمای گریونم باشی ...........من اینو نخواستم

خواستم ستاره شبم باشی اشکای شبنمم باشی ..........  من اینو  نخواستم

کبو تر من که چیزی ازت نخواستم ..........خواستم؟

کبوتر خسته بودی  عاشق و پر غصه بودی

کبوتر  تنها بودی  میدونم با خدا بودی

کبوتر  پر زد و رفت ... چشماش و جا گذاشت رفت و  اشکاش و برام گذاشت و رفت

نمی دونم غم هاش و گذاشت و رفت؟؟

نمی دونم چیزی گذاشت و رفت؟؟

ولی قسم خورد و رفت.....

قسم خورد که دیگه اگه بی من هم باشه اگه  با غم هم باشه  دیگه غم  نمیخوره........

 

نوشته شده در 86/11/17ساعت 20:19 توسط دل| |

یک معلم

    یک کلاس درس

         یک دفتر شعر سفید

           یک عا لمه لبخندامید

              یک قلم شکسته با یک دوات کهنه

                 ورقهای پاره پاره  روی هر کدام هزار هزار ستاره

                   روی یکیش نوشته طفلکی عاشق است و دل شکسته

 

 

یک معلم توی کلاس...........اسمشو بذاریم....گل یاس

یک آدم بی حواس.............یک کم بگیم ...بی احساس

یک دفتر خاطره.................روش عکس یک اناره

 روی دفترش نوشته................

اون داره یک فرشته.............           

آخرش هم نوشته هر کی باشه ستاره واسش میشه ...........

خاطره ..............خاطره

 

 

 

                  

 

           ..................

چارلی چاپلین:

دخترم عريان تو تنها  ازآن  کسي هست که روح عريان تو رو دوست داشته باشه

 .....................................

میدونی چرا شبها آسمون تاریکه ....؟؟؟خوب واسه اینه که چشمک زدن ستاره رو ببینی

میگو یند:  آدما وقتی عاشق می شوند  که شاعر می شوند

                            وقتی هم شاعر شدند کم کم دیوونه می شوند.

ولی من که دیوونه بودم دارم دیوونه تر میشم............از دست تو...

 

نوشته شده در 86/11/16ساعت 16:40 توسط دل| |

یک گل میخوام............................ 

یک دل میخوام................

یه  گل می خوام ساده باشه عاشق  دل داده باشه

یه دل می خوام باده باشه عاشق افتاده باشه

نمیخوام  رنگی باشه عاشق دل تنگی باشه

یه گل میخوام یاس باشه عاشق الماس باشه

نمی خوام غنچه باشه عاشق پر غصه باشه

یه دل می خوام هوا باشه عاشق بچه ها باشه

نمیخوام دریا باشه عاشه گریه ها باشه

یه گل می خوام مست باشه عاشق یک دست باشه

نمی خوام ندا باشه عاشق بی نوا باشه

یه دل می خوام مرد باشه عاشق  بی درد باشه

نمیخوام جفا باشه عاشق بی صفا باشه

یه گل می خوام تازه باشه عاشق و دل باخته باشه

نمیخوام جوون باشه عاشق قطره خون باشه

یه دل می خوام زنده باشه عاشق دلمرده باشه

نمیخوام گرم باشه عاشق دلسرد باشه

یه گل می خوام بی باک باشه عاشق سینه چاک باشه

نمی خوام سبز باشه عاشق برگ زرد باشه

یه دل میخوام نمک باشه عاشق زخم تر باشه

نمیخوام دوا باشه عاشق درد ما باشه

یک گل می خوام  تنها باشه عاشق بوته ها باشه

نمی خوام دو تا باشه عاشق بی خدا باشه

یه دل می خوام که گل باشه عاشق یک  دل باشه

نمیخوام خار باشه عاشق بیمار باشه

یه گل میخوام............................

 

نوشته شده در 86/11/16ساعت 13:25 توسط دل| |

تو گفتی من نشنیدم.................

 

تو گفتی من نشنیدم

تو گفتی آروم بیا.... من نشنیدم

تو گفتی بی صدا بیا... من نشنیدم

تو گفتی بیدار میشن قناری ها ... من نشنیدم

تو گفتی هوا میرن کبوتر ها ... من نشنیدم

تو گفتی هرگز نیا.. امروز نیا.. فردا نیا .... من نشنیدم

تو گفتی تنها نیا ...گرمانیا... سرما نیا ....من نشنیدم

تو گفتی دل نیاری خراب میشه... دلم براش کباب میشه .... من نشنیدم

تو گفتی دل نیاری سراب میشه.... اشکم براش حباب میشه ...من نشنیدم

تو گفتی دل نیاری که پیر میشه.... دلم براش دلگیر میشه .... من نشنیدم

تو گفتی  آروم بیا آروم برومن نشنیدم.................

تو گفتی جون بیا جون برو من نشنیدم................

تو گفتی  من نشنیدم..........................

.................

میدنم منتظری یک روز تموم شه سیاهی

آسمون ابری نباشه  خورشید باشه طلایی

تو به من امید دادی   لبخند گل سفید دادی

تو به من نوا دادی   یک عالمه صفا دادی

تو به من نفس دادی   آزادی از قفس دادی

نمیخوام اینو بگم  که تو مهربونمی  محرم آسمونمی

نمی خوام اینو بگم خواب  دیدم که با منی ............چرا باهام نمیمونی............

نمی خوام اینو بگم دل اگه مجبورم کنه نمیگم دوست دارم...................

......................

رز برفی نداری.... واسم هیچ  حرفی نداری

 

میشه منوصدا کنی عاشق خندها کنی

میشه منو نوا کنی عاشق گریه ها کنی

میشه منو رها کنی عاشق کوچه ها کنی

 میشه منو هوا کنی عاشق سینه ها کنی

میشه منو فدا کنی عاشق کینه ها کنی

میشه منو شفا کنی عاشق غصه ها کنی

میشه منو سوا کنی عاشق غنچه ها کنی

میشه منو گدا کنی عاشق خونه ها کنی

میشه منو جدا کنی عاشق خوشه ها کنی

میشه منو .............. 

میشه منو ................

 

میشه منو خدا کنی عاشق بنده ها کنی

میشه..................

 

نوشته شده در 86/11/16ساعت 12:38 توسط دل| |

هیچکی منو نمی خواد............................

 

 

هیچکی منو نمیخواد.......

واسه چتری توی بارون ......واسه برفی تو زمستون نمی خواد........چتر بارون  نمی خواد

واسه  پشت بوم خونه ..... واسه ناودون  شکسته نمی خواد..... هچیکی بارون نمی خواد

هیچکی منو نمیخواددددددددددددددددددد

واسه چشمی که خیسه..... لب گلگون نمی خواد............  آغوش بارون نمیخواد

واسه  اشکی توی چشماش....... چشم گریون نمی خواد............ اشک بارون نمی خواد

واسه دردی توی غمهاش ............قلب پور خون نمی خواد............. درد بارون نمی خواد

هیچکی منو نمیخواددددددددددددددد

واسه آهی تو نفسهاش...... خواب زندون نمی خواد............آه بارون نمی خواد

 واسه مرغی تو قفسهاش..... دانه و شمعدون نمی خواد.............مرغ بارون نمی خواد

واسه عطر یاسش .............اشک مجنون نمی خواد ................عطر بارون نمی خواد

واسه گلهای گیلاسش..... مرد باغبون نمیخواد.................گل بارون نمی خواد

هیچکی منو نمیخواد.......

واسه پای برهنه واسه  کفشهای  پاره تو بیابون نمخواد........پای بارون نمی خواد

واسه دست نوازش واسه  زلف پریشون نمی خواد..................دست بارون نمی خواد

واسه گلهای  بنفشه .........غم گلدون نمی خواد............. غم بارون نمی خواد

واسه برگهای ریخته توی باغچه لب ایوون نمی خواد........برگ بارون نمی خواد

هیچکی منو نمیخواد.......

واسه زخمهای کهنه  دوا و درمون نمی خواد.........زخم بارون نمی خواد

واسه مرد تشنه توی کویر چشماش سایبون نمی خواد.........مرد بارون نمی خواد

واسه قابهای خالی عکس مجنون  نمی خواد.........................قاب بارون نمی خواد

واسه لحظه های غمگین اونکه مهمون نمی خواد......................لحظه بارون نمی خواد

واسه سفره های خالی اونکه نوندون نمیخواد............................نم نم  بارون نمی خواد

هیچکی منو نمیخواد.......

واسه کشتی شکسته  موج  کارون نمیخواد..................کشتی بارون نمی خواد

واسه  بوسه های خسته  لب داغون نمی خواد..............بوسه بارون نمی خواد

واسه قلب  شکسته اونکه بارون نمی خواد...............قلب بارون نمی خواد

واسه مرگ بارون  عشق بارون  نمی خواد..........مرگ بارون نمی خواد

 

هیچکی منو نمیخواد...............تو چی منو؟؟؟...............هیچکی مرد بارون نمی خواددددددددد

 

 

 

 

نوشته شده در 86/11/15ساعت 9:27 توسط دل| |

 

 

چه زیبا گفت گلی خانم به حسن گلاب:

بین من وتو یک فاصله هست یک دیوار شیشه ای سبز

...................................

من و تو مانند دو خطیم تو خط موازی

 که در این راه هرگز به هم نرسیم

و مانند دو دوستیم تو این دنیای مجازی

تو آت طرف نشسته بر کالسکه ای طلایی

من این طرف نشسته بر ارابه ای خیالی

تو آن طرف شتابان به مقصدت عرشیا

من این طرف آهسته به مقصدم ثریا

تو آن طرف نبینی چشمی که اشک ریز است

من این طرف ببینم اشکی که چشم گریز است

تو انطرف  تو چشمات رود خانه ی خروشان

من این طرف نه اشکی  تموم شده گریه هام

تو آن طرف منتظر بهار با شکوفه

من این طرف خزانم با برگهای مرده

تو آن طرف که سبزی نه قرمزی نه زردی

من این طرف نارنجی نیستم به رنگ آبی

.......................................

ای کاش میشد ابری کنار زد

 خورشید در دست در سینه جار زد

آن وقت بگویم

من هستم صاحب خورشید

............................

نمی دانم بخندم یا گریه کنم

شعرت را مرثیه دل کنم یا ترانه قلب

چگونه در خیالم آن وقت که نیستی تو را بجویم

نمی دانم درست است دوستی باغبان با گل یاس یا اشتباه

آن وقت که گل عادت نمی کرد باغبان گریه نمی کرد

اما اگر او روزی نباشد  یاسش خدا پژمرده آید

اما در زمان مرگ باغبان باز باغبانی دیگر او را آب خواهد داد

نمی دانم منتظر و چشم براه قدمی دیگر در راه است

سرنوشت را چرا  ؟ چگونه رقم خواهد زد

این است یک قدرت پنهان قدرتی که خدا در قلبها گذاشته  است

............

این تیر دو سر تیر چون مژگان چشمات در قلبم فرو رفت

آن وقت که نالید دردش گرفتی

آرام در آغوش گرمش گرفتی

آن لب که خشکید آبش دادی

وقتی که خوابید یک بوسه از لب سرخش گرفتی...

چرا اینو آروم گفتی.....من درد  را از درد نگیرم...این دلخوشی را از مرد نگیرم...

هرچند که تو رویاست باهاش بمونم...........شاید که فردا دستش بگیرم..........

.......................

چرا.......................؟؟

آن وقت که تو با من و من تنها شدم............چرا.؟

همان روز که من زاده شدم ......ودر پی باده شدم ............چرا..؟

 تو چشمات نادیده شدم................و چه زود از درگهت رانده شدم...........چرا...؟.

.........................

می دونی داغونم ای گل ......... داغون  داغون ...............

چون که بی تودل خونم ای گل............دلخونم  ای گل ... داغون داغون.........

 

...................

 

 

نوشته شده در 86/11/15ساعت 8:56 توسط دل| |

در انتهای شب تلخ خورشید هم  غروب می کند....      

یک راز نهفته در یک شب سیاه ...سیاه تر از سیاه....

دور شو سیاهی ...... دور شو.....  از من و روزگارم......

من از گذشته در هراسم..........نمیبینی تن لرزانم را......

عمری با تو گمکرده راهم..........تا با تو هستم دلمرده یارم...

آنجا که نقطه پایان خط است ...... پایان خطم تنها یک خال است............

خال سیاهی از لب گرفتم ............آن وقت که غبار ازقاب گرفتم.......

پایان دردم رویا ندیدم..............امشب اگر مست فردا ندیدم.................

ای فردای آبی .....آسمان اگر ابری سیاهیست  هرگز نیایی ....هرگز نیایی....

لمس کن دلم را با دست خالی........یا که دور کن ز من آن عشق خیالی...............

.....................

دردم ...چون خال لبی دزدیده ام دزد نامم بدادند....................

بی خال لبت باز دردم..............................

 

 

 

 

نوشته شده در 86/11/14ساعت 13:38 توسط دل| |

 

چه زیباست لبخندی که نقش بسته به لبانت ای گل یاس

و چه زیباست چشمهایی که خیره مانده به نگاهت ای گل یاس

تو نشسته ای بر قلب کوچکم ومن به دور دست مینگرم .....

                                                  .....منتظر و چشم براهتم ای گل یاس

لحظه ای دریاب طپش قلبم را که چگونه آرام با نفسهایت در آمیخته

و در گوشه چشمان سیاهت  چگونه اشک حلقه بسته

منتظرم برای باریدن در یک روز بارانی

تا از آسمان  مژگانت  به چتر گونه هایت بلغزم

 واز لبان  سفیدت غنچه های گل یاس قرمز بچینم

نمی دانی مگربوسه بر  لبانت چون بوسه بر گل سرخ آتشیست

ولی چگونه آرام کنم  سینه ای که مالامال درد است و لبریز ازمحبت ...

و من سر در گم یک عشق خیالی..............

شاید عاقبت  از آغوشت به فراموشی سپرده شوم.......................آغوشی رویایی

 و شاید.... در دفتر خاطراتت چون ستاره ای بدرخشم................  ستاره ای آبی

نمی دانم ای  گل یاس این تمام احساسم به توست یا ... نه ........؟؟؟

فقط می دانم تنها بهانه نوشتنم تو هستی.....ای گل یاس............................

 

نوشته شده در 86/11/14ساعت 12:58 توسط دل| |

سپاس خدای را سزاست که تو را آفرید ای گل یاس

خدای اول و خدای آخر....................

بنام پیدایی که چیزی برتر از او نیست

بنام پنهانی که از خود نزدیکتر است به من

ای خدای نیکو سرشت من دلم را به عشق تو باختم

 میبینی چشمم چگونه  محو و خیره دیدگان تو مانده

شعله های آتش نفرت به عشق تو خاموش و ذلیل در نظرم عزیز

این است تنها حقیقت .... حقیقتی که بیان و خاموشی زبان حکمت توست....

.......... و من تسلیم و راضی به رضای تو.............. ای خدای من.........

 

نوشته شده در 86/11/14ساعت 12:44 توسط دل| |

کجایند دل های کور یا دل های بینا

کجایند گوشهای کر یا گوشهای شنوا

کجایند زبانهای گنگ یا زبانهای گویا

کجایند دردهای بی دوا یا دردهای پویا

کجایند انسانهای نیازمند.................

همچون بیدارانی خواب یا حاضرانی غایب

همچون شنوندگانی کر یا گویندگانی لال

کجاست شکوه پر نور درخشان

کجاست گیسوی بلند پریشان

کجاست کعبه دلهای گریان

کجاست طینت پاکیزه مردان

کجاست ماه قدس رخشان

کجاست آسمان گم کرده راهان..................

خدای من توشه ای دارم از گناه که نمیبینم تورا

خدای من مرا پرنده ای آفریدی نا بینا..............

 مانده در زنجیر اسارت ندیدم جزء میله های زندان

ومرا  چون غار نشینی تنها که ندیدم جزء دلهای سنگی و سیاه

خدای من  تو تنها تنهایی ...... و چون  تو را دارم منم تنهای بی تنهام.......

نوشته شده در 86/11/14ساعت 11:29 توسط دل| |

یکی بود یکی نبود....... یکی بود که دائم گریه میکرد

                                               اشکاشو به تو هدیه میکرد

 

یکی بود یکی نبود......یکی بود که تو رو صدا میکرد

                                             خودشو بخاطرت فدا میکرد

 

یکی بود یکی نبود....... تو آسمون هیچکی نبود....

                                        رو قرص ماه نوشته بود که دلش شکسته بود

 

یکی بود یکی نبود ..........    توی قفس هیچکی نبود.....قناری هم پریده بود

                                                                 از قفسش بریده بود

 

یکی بود یکی نبود......... توی چشاش شهلا نبود ....

                               توی خواب رویا نبود....عطر خوش نعنا نبود

 

یکی بود یکی نبود..........امروز نبود فردا نبود ....

                             اون که دلش تنها نبود ...به جزء خدا هیچکی باهاش نبود...

 

نوشته شده در 86/11/13ساعت 17:37 توسط دل| |

 

 

یادم ندادند ......آهسته آیم.......... راز دلم را آهسته گویم.....

 

یادم ندادند .... آرام بیایم............. آنجا که شیشه است سنگی نباشم

                                                                                        در قلب یک رنگ رنگی نباشم

 

 

یادم ندادند...... مرهم بگیرم .... شاید که کنجشک عاشق نباشد

                                                                                       جزء زخم بالش زخمی نباشم

 

یادم ندادند....... در دست کودک آروم بگیرم

 

شاید گرسنه  است نانی نباشم   ........ یا بر لب خشک آبی نباشم

 

یادم ندادند..... باران اگر بود سیلی نباشم ...... دریا اگر بود موجی نباشم.....

 

 یادم ندادند....... آرام بمیرم ....... چون شمع سوخته آرام بگیرم.......

 

یادم ندادند.........در یاد هیچ کس یادی نباشم  ......  چون قلب شکسته یک دم بمیرم

 

 یادم ندادند .......آرام آروم......آرام آرام .....در حسرت تو در خواب و رویا آرم  بمیرم....آرام آرام...بی یاس بمیرم......آروم آروم........

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 86/11/13ساعت 13:48 توسط دل| |

دروغ ؟....دروغ؟.... واسه من ؟.... واسه غمی که تو دلم شکفته؟

واسه اشک نهفته....... واسه چشم نخفته..... واسه راز نگفته...

واسه دل شکسته  ...... واسه قلب پرنده........

دروغ؟ ...دروغ؟....... تو قلبت میدونم جای برام نمونده...

دروغ؟....دروغ؟......تو چشم های مستت اشکی برام نمونده....

دروغ؟.... دروغ؟...... واسه کی واسه من .... من که برات میمیرم...

دروغ ....دروغ واسه ......کی.............؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در 86/11/11ساعت 11:28 توسط دل| |

خواستم که سبز بشم  دیدم  تو سیاهی سبز معنی نداره....!!!!

تو تاریکی ادما میتونند ادم باشند......؟؟؟

 

منم بیگانه ای رانده از شهر جنونم

                 چه می داند لیلی  افتاده در قعر جنونم

 

 

خانه ای بر مرداب داری

دلی پر ز غم و به دیده آب داری

سنجاقکی یا قاصدک  که دلی این چنین بی تاب داری

نمی دانم مگر گم کرده داری چرا شبها چشم بی خواب داری

اگر تنها بمونی پس چنانی که در مرداب هم سراب داری........

 

 


                     

نوشته شده در 86/11/09ساعت 23:37 توسط دل| |

چنان دل مرده ام افسرده از عشق

 

چنان آشفته ام  دلخورده  از عشق

 

 

چنان خوارم که از خود تا ابد زارم

 

چنان تنها که تنهاست تا ابد یارم

 

 

چنان خسته که بودن تو قفس بسته

 

نمیبینی که بغضم راه نفس بسته

 

 

نوای تازه می خواهم یار بی  کا شانه  می خواهم

 

اگر سارم اگر بازم  در آغوشش ترانه می خوانم

 

 

منم بوی گلاب تو عطر شقایق

 

چرا ماندی تو با دلهای عاشق

 

 

اگر زلفت در این دنیا نگیرم

 

بدان عمرش کمه  زلف شقایق

 

من شبگرد تنها در مزارم که دائم در پی مردار می گردم....... 

 

نوشته شده در 86/11/08ساعت 17:33 توسط دل| |

سیاه پوشم چنان غم مانده بر دوشم

                          چنان عاشق که زهر عاقبت نوشم

در شبهای که در حسرت تو گریه کردم به باد

                                          نسیم نوازشم می داد

قاسدک در دست کودکی سرگرم بازی 

                                        شاهپرک آرامشم می داد

 

ای شب سیاه بر فانوس قلب کوچکم نظاره کن که آروم سوسو کنان  در حال مرگ است

و فانوسی که در دریای تاریک قایق دوست طلب میکند......

تو که بر سوار موج نشسته ای و باکت نیست نمی دانی که نگران است

قسم بر تار زلف پرستو که تورا می جوید...........    

    

ندانم چشم خطا کرد دل هوس کرد

یا که دل هوس کرد چشم خطا کرد

فقط دانم که دلم تنها تو را هوس کرد.....

 

چنان دردی که پایانش تو باشی

بزن زخمی که درمانش تو باشی

قسم بر عاشق خفته در این قبر

که اولین و آخرین یارش تو باشی

 

ندانستی که دردم از غمت نیست

نباشد چشم که اشکایش تو باشی

چشم خورده ام چشم زخم دشمن

نخواهم  تیری که مژگانش تو باشی

شب هجران شب درد و عزا بود

چرا  زاری که فریادش تو باشی

بخوان ای بلبل شبگرد بی تاب

چرا خوانی که آوایش تو باشی

منم گوشه نشین خلوتگه عشق

بده شمعی که شب تارش تو باشی

بخوان به قبله و  دستی دعا کن

همان رازی که قرآنش تو باشی

نگو عاشق نگو معشوق بگو لیلی

همان لیلی که مجنونش تو باشی

.....................

..............

ندیدی سجاده ای مهرش شکسته

که تسبیح در کنار ش دائم  نشسته

چنان خوابی یا شب گرد مستی

ندیدی باده فروش جامش شکسته

 

صیاد بر دامش داستان نوشته که غزال اینجا پایان سرنوشته

بدیدی عکسم قابش شکسته ندیدی چشمی که شبنم نشسته

بدیدی بوم لب بامم نشسته ندیدی غم به رخسارم نشسته

بدیدی قلبی که اروم شکسته ندیدی شعری که با خونش نوشته

 

نوشته شده در 86/11/07ساعت 7:16 توسط دل| |


Design By : Night Skin