تبليغاتX
دو غنچه یاس


دو غنچه یاس

زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی

 

سلام آمدم

و تو باز مرا در آغوش گرفتی .....

آغوشی که انتظارم را می کشید.......

باز دلم را از من ربودی و اسیر ........

آمدم باز با همه بدیهایت با تو بمانم.........

نه با شمع سوخته در دست با چراغی که بر حباب شیشه ایش نوشته امید

ای غربت دل تنگم شدی شاید دیر کردم .......

 آمدم تا  با تو کتابم را ورق بزنم و داستان.....

و با تو خواهم ماند تا زمان رفتن ابدی.......

تو را دوست دارم  با همه بدیهایت.............

 تنها تو دلنگران دیر آمدنم شدی و شاید بی منت..

با تو چه شبهای که بی منت به سر کردم تا سحر با سرما و سوز

هرگز نگفتی خسته ای ..............

تب کردی اما نه تب سرد تب گرم خاطره....

و گریه هایم را شنیدی و نگفتی من هم............

پس با تو چه زیبا عمرم را به حراج گزارم و باز تو می مانی و من یا آرزو...

 

چرا آن شب که غمها بر سرم ریخت

نفس در سینه ماند و بال و پرم ریخت

نگفتی تاب و تب دلتنگیاش نیست

او دلش تنگ و افسانه اش نیست

 

آن وقت که سایه یاس بر سرم بود

دلم شاد که دلدارم بالا سرم بود

 هر چند یاس من و یاسمنم نیست

خدا داند همیشه او خاطرم بود

نوشته شده در 86/10/26ساعت 14:19 توسط دل| |

چه زیبا بود روز آشنای با تو و چه تلخ روز وداع با دوست

 

چه زیبا بود حرف هایت و شعر و قلمت و چه تلخ رنگ سیاه مرکب

 

چه زیبا بود تبسم شیرین لبانت و چه تلخ چهره غم گرفته ات

 

چه زیبا بود دلداری و نوازش بچگانه ات و چه تلخ درد های نگفته ات

 

چه زیبا بود صدای خنده های صاف و ساده ات و چه تلخ بغض شکسته ات

 

من می روم و خاطرات تلخ وشیرینت را به کتاب کهنه قلبم می سپارم

 

شاید در عوج شادی یا نفرت و غم باز ورق هایش را ورق بزنم وشاید

 

هم با خودم در گورستان  سرنوشتم دفن کنم ................... 

             

چه سخت است بی امید رفتن و سخت تر بی عشق مردن................

 

آیا چاره ای هست آیا می توان در حسرت زنده موند یا باید رفت..........

 

برفها آب شدن  آیا این نشانه زندگیست........................................

 

و آن وقت که می توان رفت دریغ که پروانه ای نمیبینم................

 

 

 

نوشته شده در 86/10/26ساعت 9:16 توسط دل| |

صبح زمین یخ زده و دل.......

نمی دانم باز طلایی می شود

و زمین خوشحال

کلاغ چنار آبگیر کجاست؟

باید رفت با زنجیر یا بی زنجیر

کهنه ها را می خرند !

پس باید رفت زود!

باغبان باز نگران است  نگران گل یاس

چون باز طوفان تو راه است

و یاس مغرور که از طوفان هراسی ندارد

ولی باغبان تکیه گاه را محکم میکند

و دعا میکنه که خدایا به یاس کمک کن

تا از دل طوفان زده رهای یابد

 

نوشته شده در 86/10/25ساعت 11:24 توسط دل| |

 

دردم را به که بگویم به باد به باران

 

                   به شقایق نتوان گفت که عمری دارد کوتاه و دلی نازک

 

        به بید مجنون که زلف هایش را در باد به حراج گذاشته نتوان گفت

 

    به که بگویم

 

به آب دریا به چشمه زلال کوهساران نتوان گفت

 

                               به آسمان و زمین  به خورشید و ماه

 

                                                       به که بگویم که باور داشته باشه

 

                                                                 به یاس گفتم ولی باور نمی کرد

 

    به شمع سوخته دل گفتم ولی افسانه می کرد

 

تنها تر از خودم کسی هست

 

                            پس چرا باور ندارند در درونم چه می گذرد

 

                                  من که در سردر کلبه تنهایم نوشته غم

 

پس جرا باز محبت به حراج می گذارم

 

نمی دانم خدایا چرا باز مرا سر راه تنهای

 

 گذاشتی که محبتم دلش را گرم کند

 

                                         پس چرا به من توانایش را نمی دهی

 

                                       که بگویم دوستش دارم

پس چرا درمانده ام

 

خدایا بزار با اشک چشمه های جوشان وضو بگیرم

 

و با نیت عشق به سویت نماز گزارم

 

دست دعایم را می بینی که چگونه به سویت عاجزانه التماس می کنم

 

خدایا من تنهاییم را دوست دارم اما غم تنهای دوستان تاب تحملم نیست

 

خدا یا کبوتر را محتاج دل درمانده ای  نگردان

 

خدایا کودکی است پا برهنه تکه نانی بدست منتظر چشم دوخته به در 

 

می دانم که می بینی اینها را واسه دل سوخته سیاهم می گویم

 

                    که شاید کمی آرام گیرد

 

توی دست سرنوشتم واسه غم جدا نوشتند که همش بمونم توی تنهای توی غم

 

تو اون گوشه یک کبوتر تنها توی لونه نشسته

 

 می دونم تو دلش یک عالمه غم نشسته

 

آخه دست سرنوشت اینجوری تو دفترش نوشته

 

که بمونه همیشه > واسه دوستاش باشه  فرشته

 

 توی چشمش تو اون گوشه آره نزدیک مژه یه قطره اشک که میخواد بریزه

 

شاید واسه اونه که ببینه کسی اشکی میریزه

 

 خدایا  نزار دلی تنها بمونه

 

 راستی چرا باید  تنها بمونه؟

 

 

آن وقت که قلبش در دست من بود خواستم بگویم دوستش می دارم.

 

 اما دلم گفت تو قلبی شکستی > باز با چه روی پیمان می بندی

 

تو غصه شدی در این هوای درد مندی چرا بالش ببندی

 

 دیگه هرگز نتونی از غم بخندی 

 

 واست زخمی نمونده مرحم ببندی

 

خواستم بگویم با قلبی شکسته

 

دیدم نمونده جزء بالی شکسته

 

 انگار برفی رو بوم نشسته

 

 خواستم بریزم اشکی یدونه

 

  اشکم تموم شد اشکی نمونده

 

 آن کنجشکک مست در دامم نشسته

 

 من در سینه ام بود قلبی در گل نشسته

 

    تا  چشماشو از غم نگیرم

 

   تا تار زلفش در دست نگیرم

 

   بی عطر یاسش هرگز نمیرم

 

  اما دلم گفت آروم بهم گفت هرگز نتونی هرگز نتونی

 

اما خدایا خود می دونستی تو خود بگفتی قلبی شکستی

 

من گر بگویم دوستش می دارم

 

آن وقت دلش را تو دست میارم

 

 هر چند دلم گوید بگویم اما خدایا دانی چرا اینو نگویم

 

   من عاقبت را در پیش رویم

 

   پژمرده ام من هرگز نرویم

 

  آن وقت زنم چشم تا اشکی برویم

 

   آهی که کفتر با ناله سر داد

 

آن وقت نفس را در سینه حبس داد

 

 انگار قلب سرد یخی بود

 

  در دل بجای قلب حمید بود

 

 آن وقت که می گفت اشکم میریزد

 

  چرا نتونست دستم بگیرد ؟

 

با دل آشوب زده ام در پی یار شدم

به خال لبش سالهاست گرفتار شدم

                من عاشق زده از معشوق نتوانم گذشت

                عاقبت در این  راه  کشته سر  دار  شدم

بی می تو میخانه چه سود است مرا

آب شرم و اشک رخ چشمه دلدار شدم

                    عاقبت ره  مجنون برفتی و  شدی  افسانه

                    من عاشق ولی عاشق عکس رخ یار شدم

 

 

 سرای خلوت نشینت چه آرام دل گرفتار می کند

صدای نیلبکت چه زود عشق بیدار می کند

 تو که نشسته درآن سوی خلوت گه انتظار

نمی دانی که اینجا چگونه دل بی قرار می کند

 

 

 ای دختر ابریشمی گر آسمان و ابری شوی

باز باران می شوی  در پای  یاران می شوی

ای دختر ابریشمی گر تو چشمام اشکی شوی

باز شبنم می شوی  اسیر این غم  می شوی

 

 ای گل یاس

سالهاست که این دل چشم براست

در بهار در حسرت شکوفه ات

در تابستان در انتظار سایه ات

پاییز شد وقت رفتن برگ امیدم هم رفت

ناگهان زمستان آمدی تو این بوران و برف

با گرمیت روزگار سردم همی شد صرف

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 86/10/23ساعت 6:7 توسط دل| |

 

 

چه ساده با گریستن خویش زاده میشویم و چه ساده با گریستن دیگران

 از دنیا میرویم و در میان این دو سادگی معنایی میسازیم به نام زندگي

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود بر نخواست که من به زندگی

 نشسته ام

خداوندا اگر روزي بشر گردي ... زحال ما خبر گردي ... پشيمان مي شوي از قصه خلقت ... از اين بودن، از اين بدعت ... خداوندا تو مي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است ... چه زجري مي کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است

من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم
که تو در عرش کبریایی خود نداری
من چون تویی دارم
و تو چون خودی نداری

وقتیکه عاشق چشمات شدم تازه فهمیدم که زیبایی چیست وقتیکه تو رو در قلب کوچکم جای دادم تازه صدای ضربان قلبم را شنیدم وقتیکه دست در دستان تو نهادم تازه معنای گرمی را درک کردم لحظه ها و ثانیه هایی را که با تو سپری می کنم بیشتر پی به معنای زندگی می برم هنگامیکه به یاد تو هستم می فهمم که ارامش چیست و هرگاه به جدایی می اندیشم کنار خود سایه مرگ را می بینم

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شیشه ی عمرمن است بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموی توست اما ریشه ی عمر من است
............................................................................

یكی بود یكی نبود اون كه بود تو بودی اون كه تو قلب تو نبود من بودم یكی داشت یكی نداشت اون كه داشت تو بودی اون كه جز تو كسی را نداشت من بودم یكی خواست یكی نخواست اون كه خواست تو بودی اون كه نخواست از تو جدا بشه من بودم یكی رفت یكی نرفت اون كه رفت تو بودی اون كه به جز تو دنبال هیچكی نرفت من بودم

 

هدیه ای از یک دوست نازنیین

 

نوشته شده در 86/10/22ساعت 15:46 توسط دل| |

 

خدایا عاشق بودم عشق رو ندیدم

            چنانکه عشقم پرید آن وقت بدیدم

                                     من آن خار سر دیوار بودم

                                              ندیدم گل فقط گلدون بدیدم

*******************

افسانه ها همه افسرده شدند 

                باز دلامون همه مرده شدند 

                             باز تنها شبها تا سپیده شدند

                                    عشق آمد و باز دل زنده شدند

**************

کجا بود آن عکسی که مرا دیوانه کرد

                       بی چاره آن رخ ماهرخ بی خانه کرد

 

نوشته شده در 86/10/22ساعت 8:32 توسط دل| |

راز موفقیت انیشتن:  

 همیشه بچه بودم

و سوالهای بچگانه می پرسیدم

 

************************************

  یاد وصل با دوستان یاد باد

 

 باد یاد آن روزگاران یاد باد

اس ام اس یک دوست

 

 **********************************

صیاد پی شکار است اما شکار نمونده

من در پی یک دامم اما قرار نمونده

آنجا که صید گشتی آزاد شدن نداری

در دام  تو شکارچی دیگر فرار نمونده

 

***************************

روزی سپری شد به امیدی که شب آید

شب آمد و دیدم به دلم تاب و تب آمد

ای دوست دعا کن من بیچاره مبادا

در حسرت دیدار تو جانم به لب آید  

نظر مهربون 

 

 

 

نوشته شده در 86/10/21ساعت 0:27 توسط دل| |

 

 

 زغن با بلبلي در آميخت جنگ

نا سزا گفت و کردش همی ننگ

 

تو ای بلبل خوش آواز  خوش  نوا

فتادی همی با غرور و نگشتی جدا

 

منم آن سیاهی که هستم بی ریا

 که دوستی نبینند  مرا جز جفا

 

به ظاهر سیاهم چو سنگم ببین

 دلی دارم چو قلب نهنگم ببین

 

نخواهد کسی آواز شباهنگ  من

شکسته دل با ساز بی آهنگ من

 

چو بینی ظاهر و باطنم یکیست

 برای خلق رو سیاهیم  یکیست

 

بگفت بلبل ای سیاه  بال و پر

 نگفتی سیاهیست برایت سپر

 

تو آزادی چه دانی نهی در قفس

منم گرفتار و در دام دارم  نفس

 

چو می نالم این  ناله درد من است

 نمی بینی که یار دل سرد من است

 

بسوزم که سوزش بجز سوز نیست

 چراغ  یار همیشه توی روز نیست

 

چه دانی تو نداری عشقی بسر

 مرا عشقی است و خاری بسر

 

نزار که یادش فراموش کند یار را

 نوایش در نوایم نوش کند یار را

زغن گفت ولی چه زود پشیمان شد

چو بلبل در پی شهد گل  یاران شد

              

 

نوشته شده در 86/10/21ساعت 0:4 توسط دل| |

خدایا آن هنگام که

 

عرب به ستایش چوب و سنگ

عجم به ستایش آتش

غرب در توحش و بربریت

اولی دختران جوان را زنده بگور می کردند

دومی در آمیخته با آتش گناه بودند

سومی در جنگل ها به خونریزی با حیوانات محشور بودن

نور بشریت محمد (ص) را به دعوت به سوی خود مامور فرمودی

 

دیگه بستمه محبت تو این عالم خیالی

 توی دست سرنوشتم فقط نوشته جدایی

 

دیگه یخ زده اشکام توی  بارون بهاری

 تنها من موندم اینجا با گلدون های خالی

*******

اشکهای خیالی توی چشمه های خالی

واسه بودن تو بوده همه دنیای  خاکی

 

 واسه قلب سرنوشم نمی خوام دعای باشم

خدا یا خودت می دونی با این همه سیا هی

 

 

یاس گفت ده عشق خود رابه سراپرده من

 افسانه گفت کی روی تو ازاین خانه من

 دل گفت که نتوانم ره افسانه زنم

 یاسمن را نقش توی گلخانه زنم

 

نوشته شده در 86/10/20ساعت 18:56 توسط دل| |

در حسرت نگاهت خواب برده ام ز دیده

                              آن وقت که با ستاره بودم تا سپیده

   آن شب که وقت اشک بود مرحم زدی به زخمم

                             تو بال گشوده رفتی من موندم و بی چاره

 

در غربت نگاهم یاری بکن ستاره

                        یا با دلم بون و یا بشکنش دوباره

                       من چون نیاز دارم محتاج اون نگاتم

 در لحظه غروب که عاشق شدن نداره

                      یا با غروب خورشید اشکی بریز به دیده

 یا در طلوع ماهت آتش بزن به ریشه

                    در قلب خود نوشتی رحمی نداری انگار

 یا اشک یا خون بریز تو این  پیاله

                   من رفته ام ز یادت یادم نمونده اما

                   آن وقت که گفته بودی حرفی دیگه نمونده

 

 

********************

 

تو در غروب چشمات انگار می خواد بباری

                        صبر کن بکن صبوری این دل بیاره چتری

 

در دست گرفته جانم آن سرخی نگاهت

                      آن وقت که رفته بودی آتش برام بیاری

 

نوشته شده در 86/10/19ساعت 18:13 توسط دل| |

ای زمین تو می دانی بیگا نه ای در اسمان ها بی خانه ای

 

انجا که ستاره ها فریاد می زنند تو چرا خاموش نشسته ای

بر خیز نظاره کن خورشید را چگونه افسانه ساخته است یاد گیر

یاد گیر................

....................

 

ای یاس من دلبسته  هم  راز  من

                در ابگیر غربتم تو گشته ای دم ساز من

 

باز آ سراغ خانه ات  ای  کفتر  تنهاییم

                     با بازها سازش نکن ُ ناز میکنی با ناز من؟

 

من در تمام زندگی اشکی نریختم با کسی

                            تو در میان عاشقی پرواز کن ، ای باز من

 

نوشته شده در 86/10/18ساعت 2:28 توسط دل| |

هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيد مي باشد

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ،

تبرش افتاد تو رودخونه.

وقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟

هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت.

" آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه

فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين

تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه

فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر

توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم

شكن خوشحال روانه خونه شد

يه روز وقتي هيزم شكن داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب.(ههههه!!!)

هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟

اوه فرشته، زنم افتاده توي آب

فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟

" آره " هيزم شكن فرياد زد

فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه"

هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به

جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به

كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم

آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي

نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.

 

 

نكته اخلاقي اين داستان اينه كه هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيد مي باشد!!!

نوشته شده در 86/10/18ساعت 2:14 توسط دل| |

 

این یا س را با داسها از بیخ و بن باید که چید

                   

                          عشقش از قلب من از بیخ و جان باید چشید

 

افسانه ها در شهر ما انگار خروشان می کنند.

 

 لابد تو هم افسانه ای،دل ها پریشان می کنند.

 

 

زندگي شايد آن لبخندي ست که دريغش کرده ايم

                   تو ی دلهای پر غصه  نا خواسته خوارش کرده ایم

نوشته شده در 86/10/17ساعت 19:42 توسط دل| |

ای یاس من با دل بمان تا جان فدای تو کنم

                             تا تو بر افراشته شوی من سر به پای تو کنم

 

 باده بیار جامی بریز تامست شود جان و تنم

                        من این زمین و آسمان خانه سرای تو کنم

..........................

.........................

آیم سراغ بزم تو با عشق شیدا می کنم

                                با چشمه های چشم تو یارم پیدا می کنم

 

در کوچه های یاد تو یادی نمانده از کسی

                      بی هوش را با هوش خود آخر هویدا می کنم

...............................

...............................

دیگه دیره دیگه هرگز دلم نمی گیره

 دیگه اشکام به پات نمی  میره

                         دیگه تنها نمی مونه واسه گل ها نمی خونه

                 دیگه چیزی نمیمونه توی دل های بی خونه

.........................

........................

دیگه دست رو دستت نمی زارم گل من

 دیگه پا رو قلبت نمی زارم گل من

 چشمام به خدا اسیرت شده بود ولی

 دیگه چشم رو چشمات نمی زارم گل من

 

نوشته شده در 86/10/17ساعت 13:26 توسط دل| |

 

 

عصر آدینه در قربت چه زیباست و غروب خورشید

 نزدیک است و  زیبای آن را دو چندان می کند

اینجا  آبگیری در ساحل رود خانه

مرغابی های وحشی را می بینم که

 در سردی آب چه شاداب می رقصند

آب جاری ایست چون روزگار ما می گذرد

و چه زود از دیدگان ما دور می شود

اما باز جای خود را به دیگری می دهد

مثل ما انسانها که این مسیر را طی می کنیم

هرچند بی هدف به امید آینده که چه خواهد شد

شاید زندگی شیرن تر از این باشد من نمی دانم

اما می دانم که کبوتر صحرایی شب به خانه بر می گردد

و اگر باز نگشت در دام صیادی گرفتار شده است. 

 

نوشته شده در 86/10/13ساعت 15:59 توسط دل| |

                    

    بنام بی همتا                                 

 

ای  دلبر  آگاه ما که میکنی یاری  ما

ای عاشق عشق ووفا،بازآ به دلداری ما

 

تو بنده تقصیر ها کی می دهی اکسیرها

بی سوز تو سوزش کجا در هوس هوای ما

 

ما بنده عشق خدا تو جوشش کبر و گناه

کی می کنی بخشش زما درکوچه های کوی ما

 

آتش نزن بر دل،  بزن بر دیدگان  بی ریا

تیری بکش برقی بزن برقلب سیاه زنگی ما

 

عالم گرفتار تو شد در آتش چشم سیاه

آتش بپا می کنی در خرمن خون جوی ما

 

آشفته شد دلهای ما در سردر ابروی تو

رحمی بکن بر آبرو ای عاشق بی روی ما

 

اشکی بریز دادی بزن  ای  بلبل باغ  صفا

باده بریز مجنون بکن این لاله  لیلای ما

 

بر چشم من رحمی بکن ای اشک عالم ریز من

خاکی نکن  این جوی را آبی بریز بر جوی  ما

 

خورشید و ماه آسمان بر تو نگارند،  بی نگار

بد از خزان می شوی گرمای این سرمای ما؟

 

من بر افق دیده ام  عکس رخ  جانان  تو

کی بر من عاشق کنی رخ به رخ سرخی ما

 

به دل نگفتی آتشی در خاک گرفتار توام ؟

ای غنچه نرگس و یاس بی خار با خواری ما

 

عزیز ، آخر بپا می کنی این عالم بی پا را؟

اشکی به خون میکنی در دیده بی سوی ما؟

 

برتو نبندم من امید ای رفته از یاد  خدا

بیدار شو روشن بکن این خانه وادی ما

 

عاقبت آهی کشید براین  دل پستی من

نفرین بکن  بر آسمان ای دلبر آبی  ما

 

بی تو نگاه میکند عشق رو رها میکند

تو رها نمی کنی  جام جهان نمای  ما

 

بیرون زتوست ای رفته از کوی زمان

در خود بطلب ای عاشق خود خواهی ما

 

بر جوشش عشق تو نیست ، خروش ما

عشق می نگاری در وجود خدا  جوی ما

 

خدای من ، مگزار که دلم به دگر سو برود

عاشقی کن با عشق بی همتا و تنهای  ما


 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 86/10/13ساعت 11:52 توسط دل| |

توی گلدون تو ی باغچه نبودی

 توی قاب عکس روی طاقچه نبودی

 تو آسمون با ستاره ها دوست شدی

 تو دلم با یاس و غنچه نبودی

 عاشقی عشق من کم بود واست

 تو که مثل من اینجوری بچه نبودی

 دونه ریختم  سر راهت ندیدی

 چرا پشت پنجره تو کوچه نبودی

 

**************


 آتشی نیست نیست کند اتش را

 دل بی عشق گم کرده راهش را

 بیا ای نو گل آشفته  ببین چگونه

 دل برده ز یاد سیاهی سیاهش را

----------------------

 

بخوان

من از تنهایست که می خوانم

 تنهای عالمی دارد

 با تار موی سپیدی ساز می نوازد پیر زن همسایه

 بخواب تا برایت قصه سکوت بخواند

 

صدای پا ی اشک است که از دیده می آید ٬حامی

 پیغامی است برای تو  ای سنگ دل چرا درنمی یابی.

 

نوشته شده در 86/10/11ساعت 18:44 توسط دل| |

 

بخوان

من از تنهایست که می خوانم

 بی شکوفه عالمی دارد

 با تار موی سپیدی ساز می نوازد پیر زن همسایه

 بخوان تا برایت قصه سکوت بخواند

 

صدای پا ی اشک است که از دیده می آید ٬حامی

 پیغامی است برای تو  ای سنگ دل چرا درنمی یابی.

 

نوشته شده در 86/10/05ساعت 12:56 توسط دل| |

 

 

 دو دونه انار یکی واسه تو یکی واسه من

 

اونی که قرمزتره واسه تو

 

اونی که بی رنگتره واسه من

 

دو دونه یاقوت یکی واسه تو یکی واسه من

 

اونی که قشنگتره واسه تو

 

اونی که سیاه تره واسه من

 

دو گل یاس یکی واسه تو یکی واسه من

 

سفیدش واسه  تو زردش واسه من

 

دو قناری یکی من یکی تو

 

اونی که عاشق تره واسه تو

 

اونی که غصه داره واسه من

 

اصلا دو زندگی ساده یکی واسه تو یکی واسه من

 

زیباییاش واسه تو غم هاش واسه من

 

تو که زندگی من هستی

 

اینهمه مستی  واسه تو

 

 عاشق پرستی واسه من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 86/10/02ساعت 17:49 توسط دل| |

بگو ساقی٬ بگوآبم

 

بگو ناله بگو اشکم 

 

بگو آتش بگو خاکم

 

نگو هیچگاه نمی خواهم

 

بگو عاشق بگو زارم

 

بگو مهرم بگو خوارم

 

بگو بی تو نمی خواهم

 

بگو لانه بگو دارم

 

بگو یارم نگو دارم

 

بگوعشقم  بگو آتیش نمی گیرم

 

بگو دردم نگو دارم

 

بگو از غم بیزارم

 

بگو مُردم بگو تنهام

 

نمی خواهد بی تو٬ تن زارم

تو این دنیا نگهدارم

 

الهی شدم عاشق٬ شدم پرپر٬  ندیدم عشق تو هر دم

 

منو بخشش منو عفو نمی خواستم٬شدم تنها و  پُر دردم

 

نوشته شده در 86/10/01ساعت 10:17 توسط دل| |

مهرباتیست چون کلبه تنهای من خالی نیست امشب

 

در دل کوچیکم زاری نیست امشب

 

با ترنم باران شبنم من با تنهای نیست امشب

 

مهربانی و صفاست در شب ماه

 

شب مهتابی باغ رویا هاست امشب

 

عطر یاس خشبو ندارم !

 

گل باغ شب بو ندارم !

 

و پروانهای ندارم  گرد شمع و گل رز به رقص در اید و بلبلی نیست بر شاخه مجنون

 

نشیندو ترانه عشق بنوازد

 

اما هزار نرگس زرد و سفید در سبد دل ماست با هزار دعای خیر همه تقدیم تو باد

 

شب یلدا شب مهتاب مبارک وطلوعی دیگر با تولد خورشید تولد خورشیدهم  مبارک

 

امید که به امیدت برسی 

 دوست بدار تا دوستت بدارند

نوشته شده در 86/10/01ساعت 10:11 توسط دل| |


Design By : Night Skin