تبليغاتX
دو غنچه یاس

دو غنچه یاس

زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی

ادرس جدید

آدرس جدید این وبلاگ:    


www.doyas.blogfa.com


+ نوشته شده در  89/04/30ساعت 10:6  توسط دل  | 

محرم مهر پاكي شد كه قلبم را از زنجير ظلمت رهايي داد

زندگي در پرتو عشق

به سياهي ظلمت تن نداد و به مال دنيا جان خود را نفروخت آزاد مرد عالم

شد در هياهوي مردمي گرفتار آمد كه در جهل و ناداني آبرويي آدميت را

بردند  و او ماند و يك ردي از آزادي در ديار غربت  تشنگي را هديه گرفت و نگاه

به تركهاي لبان كودكان جگرش را خون كرد  چه غوغايي  ميكند اين دل چه غوغاي .....

+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 9:23  توسط دل  | 

در حسرت

روزگار می گذرد اما هر روز بیشتر از پیش سایه سنگین

 پشیمانی مرا در خود حبس میکند

چگونه فرار کنم از سلول تنهاییم

چگونه فراموش کنم آنچه در ذهنم پرورانده بودم

 و اکنون خسته از خواسته هایم به گمراهی میروم

کاش به پایان برسد روزگارم که در ته مانده جام شرابم قصه مستی نهفته است

و تشنه کامیم به خیانت رقم میخورد آخ که هوس کردم دروغ را

شاید از حالم بی خبرم که دائم به قلم میزنم

 تهمت که چرا دل را می ازاری و سیاهی به جا میگذاری

طرف صحبت نه دیگر دل است و دلکش که گناهم

 از توانم افزون شد و تنها درمانده ام از یک حسرت

که در گوشه کنار ذهنم مغز مرا میخورد و

کاش نمیشد آنچه اکنون شده است

 

 

+ نوشته شده در  88/06/05ساعت 11:34  توسط دل  | 

دردمندی......

دردمندی نا شکیب

در فرا سوی سخن

دامن چین چین شب

داغ مانده به تن

دور از بادیه ها  در کمین دشمن غم

شاهد عینی باد  مردی از تبار هیزم شکن

خورشید از نعره من  همدم ابر سیاه

موج فریاد کشید

طوفان از راه رسید

کشتی نیلوفری با غم دریا دلان ..............فاتحه ای خواند و رفت

فاتحه ای خواند و رفت

+ نوشته شده در  88/05/14ساعت 0:19  توسط دل  | 

ظلم من.....

چه زود آخر خط نقطه میذاری دلا...!

بال و پر آشفته ای با چه میپری دلا؟

دور شو چشمه ها خشکیده اند بی سراب تنها یک کویر داغ

فارغ از قطره ای آب

 اشکی از نطفه خاموش در سکوت گریه ها

تنها یک بوته خار ........در مسیر ....نوازش گر باد

تک چراغ شهر ما...بی سو مانده از خداست

میدونم شب همه جا خالی از مهر و وفاست!؟

ظلمت یک نا رفیق که  بودنش بی ادعاست!!!

خوب برم ...............این ظالمانست میدونم ............

اما بیشترینظلم من اینجا موندنست

بیشترین ظلم من.................. اینجا موندنست...میدونم

ببخش

+ نوشته شده در  88/04/31ساعت 8:57  توسط دل  | 

تلخ تلخ

یه استکان چای

با یه حبه قند کوچولو

تا ته استکان و دید

دوباره شست و دوباره ریخت

ادامه داره خستگی

فردا یه روز دیگه است

استکان هم یه جور دیگه است

چای و چای ریزش خودمونیم

اما نه انگار چای سیاه شده نکنه اصلا قهوه این روزا مد شده

پس یه فنجون قهوه بی شکر تلخ تلخ

می نوشیم که تلخی مد روز شده

نوش جان

+ نوشته شده در  88/04/22ساعت 9:26  توسط دل  | 

بارون بهار

بارون بهارحالا دیگه تو ببار..........................ببار ببار

دلهای که پر غبارند توی این شهر زیادند

شبها هم تیره و تارند

درختهای خشکیده انارند

می خونند روی یه شاخه ....کلاغند یا که هزارند

تو ببار مثل همیشه  از تو هیچی کم نمیشه

که دلها سوخته از آتش خفته زیر یک خاکستر سردند

 ته دره... توی صحرای........ توی سردر یه رویا

آخ که تنها بی نصیبم لب دریا با شکوه سرخ یک غروب زیبا

تو ببار و بشور گرد و غبار روزگار ......که من از ثانیه ای دلخوشم به خدا به خداااااااااااااا

تو ببار که ما هم اینجا غرق اشکهای زیادیم غرق یک توهم شاد غرق یک دنیا نیازیم

تو ببار که تا همیشه غمها دور بشند از ریشه  من که تا آخر راهم جای پایم تر نمیشه

تو ببار ای بارون غم نکنه به شادی بستی رعد و برق این دلم را به هزار غصه و یک درد به امید مرگ من نشستی

پس ببار هر جا که هستی توی ابرها تو چرا سبک نشستی

می تونی خود رها کن بیا و مارا فرا کن ما را از رویا جدا کن

تو ببار برای مستی که دلشو خود شکسته دستی .........دستی دستی

 

+ نوشته شده در  88/04/16ساعت 8:18  توسط دل  | 

با تو

واژه هایت را تا مسیر تنهایم همراهی میکنم

و از جاده های خاکی به قله عشق تو صعود میکنم

من چرا از جاده ها سیر نمیشم

با تو باشم من که هیچ گاه پیر نمیشم

همیشه در انتظارم همیشه در امید

در دام هیچ کس جزء تو اسیر نمیشم

فقط با تو ......................با دیگری درگیر نمیشم

+ نوشته شده در  88/02/06ساعت 13:5  توسط دل  | 

با تو

 

با تو خوشبخت می شوم یک روز، این توهم برای من کافیست

خالی از جان می شوم هر روز  سکوتت همچنان باقیست

در ترحم مانده ام ای دل در شکوه لحظه دیدار یک دوست

 می شوم رویا با تمام خستگیهایم عجب حال من عالیست

روز پیش بلبل به آوازی که از بغض شکسته بر می خواست

خواند آن نغمه ای که امشب در هوای سرد من جاریست

 با تو ای دل باز گویم می شوم جامی از این همه مستی

در این لحظه که  می شوم من از جان تهی جای تو خالیست

 

+ نوشته شده در  88/01/29ساعت 17:34  توسط دل  | 

برفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برفت آيا كه من رنجش نبينم؟

                                 يا كه ترسيد گل سرخش بچينم؟


برفت آرام كه من تنها بميرم

من كه در كنج اين زندان اسيرم


برفت آن ماه پري وش بي اراده

كه هر جا هست دلم با او بمانده

خودم كردم كه عشقم را پراندم

من كه تنهاش ميذاشتم تنها ماندم


خودم كردم كه لعنت بر خودم باد

كه من هستم همي لايق فرياد


.................................

........


+ نوشته شده در  87/12/17ساعت 14:14  توسط دل  | 

چرا؟

می دانم كه می آیی اما چرا خاموش
می را ببین با زهر من میكنم هی نوش
ردت بجا ماند بر شیشه عمرم
شاید كه بگذاشتی تنم را بر دوش
 سنگم اگرسرد است آتش نمیخواهد
آیی كنار من دستت بذار بر روش
گر فاتحه خواندی رحمی خدا كند
تنم چو می سوزد  من را برد از هوش
گل نه نمی خواهم باران كه می خواهم
با اشك خود جانم سنگم  را تو بپوش

+ نوشته شده در  87/12/13ساعت 13:22  توسط دل  | 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا نمی شود بگویم از شما ؟علامت سوال
چقدر دلم گرفت بهانه  تو را علامت سوال
تو می دهی مرا  جواب این سوال
چرا دهم تو را من این قدرجفا ؟ علامت سوال
گناه من همین تو را نمی دیدم چنین
حالا ای جان من  تو می شوی فدا علامت سوال
گیرم كه چشم تو  یك اشك تازه داشت
چو شبنمش كنم از برگ گل جدا ؟ علامت سوال
به نقد جام تو چون شهدی در دل است
كه نوش كنیم اگر زغم شویم رها علامت سوال
برای دو چشم من رخ تو گل بس است
در قلب من تویی باز می كنی دعا علامت سوال
دگر كنم تمام  این حرف و صد كلام
دل خسته ترزمن تو می یابی كجا؟ علامت سوال

+ نوشته شده در  87/12/07ساعت 10:26  توسط دل  | 

غمی نهفته.....

غمی نهفته دارم چشماش و دوست میدارم

اخر برایش اشکی باقی نمی گذارم

هرچند که دور من هستم عاشق ولی نه مستم

در کنارت خدایا من او را می پرستم

دردم ببین که تنها یارم بکرده زیبا

آخر چرا تو قسمت ما را بکردی جدا

کاش میشد دوباره بر میگشت این روزگارم

ان وقت ترا من تنها داشتم در کنارم

 

دستم، دلم، سرم نه تنم درد میکند

خون است جگرم او مرا طرد میکند

بی وفا نیست سحر، گر که برانم مهتاب

شب در آغوش من و صبح مرا رد میکند

بی تو آن می به چه کار آمد و آید مرا

جگرم سوزد و از عشق مرا سرد میکند

شام آخر که بخفتم در کویت ببین

 غم دوری تو اینگونه مرا زرد میکند

 

+ نوشته شده در  87/11/20ساعت 15:47  توسط دل  | 

اشک

دارم از تو می نویسم ای اشک دیده ام  رفیق  غم و یار بغض شکسته ام

دارم از تو مینویسم ای خیس کننده گونه هایم  گاه گاهی قطره هایت در آغوشم میمیرند

دارم از تو می نویسم ای رسوا کنده من  در نگاه اولم تو را می بیند که فوران کرده ای از این چشمه همیشه جوشان

دار م از تو ای شکوه لحظه های بی تو  بودن ای آرام کننده جان و ای سکوت بغض گرفته  مینویسم

از تو مینویسم ای رسم شکایت از یار ای جلوه روشنایی چشم وای صیقل دهنده قلب

گر تو نبودی چه چیز آرامشم میداد و چه کس پناهم میداد

رفیق و دوست من از تو می نویسم تا آخر عمر که تنها تو برایم مانده ای ای اشک

+ نوشته شده در  87/11/17ساعت 17:6  توسط دل  | 

اشک

 

غم که می آید در و دیوار شاعر می شود

اشک بر دیده ببین جلدی چه ظاهر می شود

خون به لب می ماند و سوزی به بادم می دهد

بار دیگر خنجرم بر قلب ماهر می شود

 

دوستت دارم پریشان ، شانه میخواهی چه کار؟

گریه هایم به کنار ، دیوانه میخواهی چه  کار؟

دور از تو مانده این دل  تنها و بی کس غریب

جان من من را ببین ، بیگانه میخواهی چه کار؟

در صفایت ای صنم من بلبلی شیدا شوم

ناز تو را خود میکشم، دُردانه میخواهی چه کار؟

یاد تو ، ای وای دلم ، یک لحظه آرامش نداشت

چون گلی پژمرده ام ، گلخانه میخواهی چه کار؟

می را به جام خوش بلا عمریست اهدا میکنم

ساقی شکر شکن ،میخانه می خواهی چه کار؟

................................

دوستت دارم پریشان شانه می خواهی چه کار؟

راست میگویی اگر اشکی برای من ببار

صید چشمهای تو شد این چشمک چشمهای من

می چکد از لب ببین، خون چون اب انار

می شود آخر به دامت، باز نکن رحمی به من

جان من بستان دگر ، بگذار بمانم آن کنار

 

یک روز من و دل به حسرت عشق طناب جان را زغم بریدیم

به پای صبرش نشسته بودیم چه نازها که خریده بودیم

خلاصه آخر نیامد آن یار ما هم تا آخر با بال خسته از عشق او دل

بریده بودیم

 

سحرگاهان با غم تو من از محراب شبم میگذرم

در همان اول صبح خالیم از غم و  از تاب و تبم میگذرم

 

بر عکس رخت بوسه زدم دل به لبم گفت

این آب حیات است  به سرابی داده ای مفت

 

دیده بر قامت رعنا بیافتد وای من

باد نفرت بر وزد اندر گلو و نای من

+ نوشته شده در  87/11/09ساعت 21:34  توسط دل  | 

چی بگم

دوز و کلک و حقه و نیرنگ

بس است شویم با همه یک رنگ

من خواجه و تو  طوطی در بند

شیرین شکری خالی از این قند

.............................

هوا هوای مستی شد

همون که تو می خواستی شد

بریز یک جام پر شراب

که وقت می پرستی شد

دلم مثال یک قفس

 اگر تو بال شکستی شد

آخر تو بگو دل چرا

زبان به کام نبستی شد

.................................

 

سخن سر مست تو ی باده بی مست منم

یوسف زیبا تو ی ، آنکه برید دست منم

نغمه و  شبنم توی گل برگ گل یاس توی

خار منم زار منم  آنکه دل به تو می بست منم

 

+ نوشته شده در  87/10/23ساعت 21:53  توسط دل  | 

اگر اشک

سبک تر می توان رفت و به رنگ قاصدکها شد

رها از این دل غمگین میون بادبدکها شد

کلام عاشقی بر کرد می از جام غمت سر کرد

گلویم بغضی بشکسته مثال نیلبکها شد

صبا از دیدن مهرخ لباس جان ما بر کند

بگفت این ماه تابان است به نورش دلبرکها شد

 

..............................

 

اگر اشکی به پای لاله کردی یاد من باش

اگر تنها نشستی ناله کردی یاد من باش 

ببین در غربتش جانها اسیر است

به کینه دل اگر تفاله کردی یاد من باش

سبک پرواز عشقش را چو بدیدی

به کوی غم سفر بی باله کردی یاد من باش

به خون خسروان چشمها همه خون

به خون دلت را آلاله کردی یاد من باش

 

.................................

اگر اشک بود ومن تنها اسیرش

چراغ شب بسوخته از منیرش

دلم از خون او خونابه سر کرد

به وقت ناله این آشوب بدر کرد

خدایا من دلم را در دست گرفتم

بزن آتش که شاید این اثر کرد 

+ نوشته شده در  87/10/12ساعت 20:24  توسط دل  | 

قصه

من که قصه عشق گفتن و خوب بلدم

اما در آخر آن یک کمی نا خردم

من که با شکوه غم ترانه شادی می سازم

در پرتو طلعت عشق انگار همیشه می بازم

من که با نام تو کتاب تازه می خونم

اما نمی دونم که کی فکر تو را من بخونم

شاید که تناه باشم و دلتنگ این دوره زمان

اما در کنار تو خوش بخترینم در جهان

ستاره وای ستاره قصه ها هم یک دوره داره

هر که نخونه امشب آرام و قرار نداره..... آرام و قرار نداره

 

+ نوشته شده در  87/10/03ساعت 18:38  توسط دل  | 

باز باران با ترانه

 

و اینک آسمان  بی ابر می بارد و سقفها فرو میریزند و در گوشه گوشه

 کنار این شهر چاله های هستند که نقش سراب دلها را بازی می کنند

 و باید از آنها گذشت تا که شاید آسمان باز ابری دوباره بر گزیند و ترانه

 باز باران بر سر زبانها افتد و اینک تلخی شیرینی زود گذر دیروز به زهر

شیرینی تبدیل شده که در جام شراب تنهایمان نوش خواهیم کرد و

گوییم : بدرود ای آسمان ای آسمان

 

باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه

می چکد  دانه به دانه در سکوتم در شبانه

اشکهایم باز فروکش کرده در این آشیانه

 

باز باران با ترانه قصه خوب عاشقانه

در غروب اشک ریزان ضربه هایش تازیانه

باز باران با ترانه

میزند سیلی به گوشم اما این بار عاشقانه

باز باران با ترانه

تشنه لب من مانده ام و او می زندم تازیانه

خنجر به پشتم میزند اما این بار ماهرانه ماهرانه

 

باز باران با ترانه........... قصه هایم بچه گانه

کاش میشد قطره هایش جمع کنم من شاعرانه

رنگ خون است گریه هایم گر بخواند باز ترانه....... باز باران با ترانه

 

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

گفتم که آسمانی؟  اصلا به تو نیاید

گفتا نگو دیگر این حرف کمتر آید

یک غم نهفته دارم کاش باز خنجر آید

+ نوشته شده در  87/09/27ساعت 15:45  توسط دل  | 

خاطره یک روز زیبا

 

همراه نسیم بودم در طلوع یک صبح در شبگیر زیبای زمستانی در

 کنار آبریزگاه چشمانی که در سردی زمستان یخ زده بود و ماه

نوازش سرما را به ارمغان  می برد تا خورشید در خاطره آن روز

زیبا آفتاب مهربانیش تابنده این چشمان گردد و غبار یخ زدگی

 

زمان را بزداید و چه زود گذشت.... خاطره آن روز زیبا

+ نوشته شده در  87/09/25ساعت 23:12  توسط دل  | 

وقتی نتوان گفت

بخشی از وجودم شد تنها در دیاری دیگر گرم و روشن چون ستاره بود درخششی بر آسمان خیالم

سرد و خاموش به این میتوان فکر کرد در روزگاری که خورشید هم تاریک می تابد و سرزمینی که از انبوه خیال در خفقان به سر می برد.

 خورشید را برگدانید که دوبار لاله ها بر دشت رویده نمایند و بلبلان مست آغوش گلهای نسترن آواز دوستی بنوازند

نمیدانم که چرا دوش به دوش طوفان میروند قاصدکهای که از لطافتشان باد غبطه میخورد

آخ که کلامی بر زبانم می چرخد که گر بگویم دانم که مردمان بی شماری با صدق خود هم نواز من خواهند شد و دژخیمان دشت منتظر از بریدن سرهای بر آمده از خاک نشسته اند پس خاموش باید ماند تا این طوفان نیز بگذرد

 

+ نوشته شده در  87/09/24ساعت 19:6  توسط دل  | 

مرا ببخش مرا ببخش

مرا ببخش مرا ببخش چرا که بی نجابتم

هرجند که از تو من دورم ولی ببین چه راحتم

مرا ببخش مرا ببخش که این چنین بی طاقتم

قسم به چشمونت که من همیشه در اسارتم

مرا ببخش مرا ببخش که خالیه این ساعتم

برای تو بدان که من همیشه هست شفاعتم

 

 

+ نوشته شده در  87/09/19ساعت 18:43  توسط دل  | 

کاش میشد

به یاد بارون می باره .............چشمای خیس ستاره

باز میکنه یواش یواش..........چشمک نازش اشاره

کاش میشد رنگی بشم ........رنگی که هیچ کس نداره

کاش میشد آبی بشم ........نه آبی که آسمون داره

کاش میشد ساده بشم .......بشم مثل یک ستاره

 

سخته باشی ..اما نه .. کنار من مگه نه؟

سخته باشی اما نه ....به رنگ آبی مگه نه؟

سخته باشی اما نه....تنها و بی کس مگه نه؟

سخته در همه حال باشی و دیده نشی شایدم گاهی بشی مثل تابلو یا یک نقاشی

سخته در هر دلی که عاشق دل سوخته باشه بمونی تو آن گوشه نتونی دست روش بکشی

سخته اما میشه آسونش کنیم با این که بیتابیم بتونیم یکم نوازشش کنیم

سخته میدونم قسمتو دستکاری کنیم یا که با هاش بجنگیم یا از اول معماری کنیم

 

 

+ نوشته شده در  87/09/18ساعت 18:40  توسط دل  | 

بوی عشق

طنین انداز قلبم .........بوی عشق

صفای چشم محجوبم ...بوی عشق

هوای مستی و مستانه ام گر بود

همه در عطر گلهای میخکم بوی عشق

 

در این سودا چه گویم من که جزء تو نیست معبودم

به گمان کدام آروزیم همه بودی در شمیم بوی عشق

به روی این نیازم چشم نعمت بسته بودی بر خلاف این همه ظلمت به من رو سیاه عشق بخشیده بودی

خود ندانستم که دانستن همی بس نیست و فریاد باید زد که عشق را در کنار هم به آغوش محبت به قلبمان بچشانیم

کجایند آنان که گفتند که عشق را در طلوع صبح زیبا در کنار کوه و دشت و لاله باید دید نه در تاریکی ظلمت نشینان دیار خاموشی

منم خاموش و تاریکم ولی عشقمت منور ساخته هر قلبی که می آزارد  دلم را

چه خوانم من تو را ای در قلمرو عاشقان شتابان می روی سوی آن دلی که ناز کشی دارد

بیا آرام کنارم باز که امشب با تو غوغا می کند این دل و شیدای به آغوشم نمی ماند

 

بیا امشب

بیا امشب

 

 

+ نوشته شده در  87/09/11ساعت 8:6  توسط دل  | 

یک شب بارانی

 

در یک شب بارانی خسته از ترانه ام، خسته از صدای آب ،خسته از بیگانه ام

در یک شب بارانی تنهاست چراغ خانه ام ،آن شب که سقف خانه ای آمده روی شانه ام

در یک شب بارانی امید با تو بودنم، دیگر به کس نگفته ام که تنها سکوت خانه ام

در این شب بارانی آمدی با من بمانی؟ در این سیاهی شب چی داری برام بخونی؟

وقتی شبها بارون میاد، یک بغل آرزو میاد، یک بغل ستاره تو چشم عاشقون میاد،

منم میخوام عاشق بشم یک عاشق مهربون، زیر بارون بمونم تا آروم جونم

تا آروم بگیره جونم.......................

+ نوشته شده در  87/09/06ساعت 18:41  توسط دل  | 

دلتنگتم

 

دلتنگتم  دلتنگتم ...............من که همیشه فکرتم

شب میاد و روز میره .............. اسیری در سپهرتم

دلتنگم دلتنگم ..........من که همیشه فکرتم

کنار تو میشینم و عاشق حرف و شعرتم

دلتنگتم دلتنگتم .............من که همیشه فکرتم

آب چکیده از چشات گرفته جان و بحرتم

 

من باغی تازه پرورم گلی جزء تو نمی برم

در جاهی که تو باشی نازی دگر نمی خرم

گل بوته های نازی تو عطر چمن و سازی تو

چون بلبلی در این دلم بمون بالای این سرم 

 

+ نوشته شده در  87/09/05ساعت 8:54  توسط دل  | 

ای گل

 

ای گلعزار  گل به بار  گل فروش

قطره ای از شهد گلهایت بنوش

گر فروشی گل یک گل کمتر شود

جای این گل دلبری با من جوش

 

جمع کن آن بسات برگ سبز لاله را

مست کن از عطر خود خوش حاله را

جان من این کار در واقع کم است

جزء من عاشق کسی هم همدم است؟

خاطرت باشد که بودیم غنچه ای

که چنین روزی شدیم بازیچه ای

 

من آن ابری ترین ابرم که با باد تو می جنگم

نخواه از من که در عالم به جزء تو با همه سنگم

 

شب است شب و تو در بوی خواب گم شده ای

افسرده ای ؟ یا که چون یک شهاب گم شده ای؟

به کجا خیره مانده ای در این افق لایزال،بگو

اینک همه جا دریاست ، تو در حباب گم شده ای؟

گوش ما از هم همه های سکوت شب پر شده است

تو چرا چون نگاهی در پس  یک نقاب گم شده ای

 

شب است شب و تو چون بوی خواب در گذری

چون شبنمی که  همه شب در انتظار سحری

تو کیستی؟  بتی؟  بتکده ای؟  یا که چون کوه

به شفق می بالی و با فلک هم بستری؟

+ نوشته شده در  87/08/30ساعت 9:14  توسط دل  | 

خاتون

خاتون شهر رویااااااااااا     توی دلم بکن جاااااااااا

من خسته از زمونم     جانی دادی به جانم

ای مهربنترینم           تو ماه و من زمینم

نکن دگر تو ناله     لبات سرخ است و لاله

خدا کند که روزی     زخمی از من نبینی

 

 

 

من سکوتم خالی از آنچه نامند هم همه

خالیم از یک صدا و این بدان که حقمه

 

من که بودم شیر غران در میان بیشه ها

چون بدیدم من تو را افتاده ام در گوشه ها

 

من شمیم عطر یک گل در بغل را برده ام

زین همه نا مهربانی ها که من غم  خورده ام

 

تو که در آینه غم بیانگر حقیقتی

به دلم نشسته و ندای یک هدایتی

 

تو که در غروب غم غزل عشق را میخونی

میدونی که پاره ای از قلب یک بشارتی

 

 

+ نوشته شده در  87/08/29ساعت 8:20  توسط دل  | 

گفتم نگفتم؟

  خورشید زر کش تاج طلایی

میبینم که باز نشسته بر بالایی

دیشب بگذشت و باز یک روز شد

هرچندکه گذشت ولی غم پیروز شد

با دیده غم اگر تو را می بینم

دانی که چرا گل برات می چینم

از دست من خسته از این دنیایی

آید که روزی با تو باشم تو زیبایی

ما را همه جا به فکر یاری نیست

هر موقع که برم دگر کاری نیست

این بود همه آن عشق بی ارزشم

اگر که روزی تو را به آغوش بکشم

 

آرام بفشار دست مرا در دستهایت

تا آرام بگیره دل و قلب و گریهایت

بنشین بر من شعر من را گوش کن

شاید که کمی کم کنم آن اشکهایت

ای دلبر صاف و دل چو دریایی

عیبم را مبین اگر باز می آیی

من بی همه چیز از این دنیایم

بازم که میگم عشقی من نیابم

گر دشت همه باران خیز است

غربال محبتم فقط تو بیز است

ای شانسی که مرا باز آغاز کرد

از تو نگذشت و باز قصد آواز کرد

بی تو همه شب در رویایم

ای کاش که میشد پیشت بیایم

 

 

 

گفتم که تو را در حد لایق نباشم نگفتم؟

گفتم که من از ساحل غم آب ننوشم نگفتم؟

گفتم که اگر از لب من کام بگیری میمیری نگفتم؟

گفتم که منم آخر هر چی ندار است نگفتم؟

گفتم که من از اشک رخ دوست گریزم نگفتم؟

گفتم که چراغ سوخته ای بر لب بامم نگفتم؟

گفتم که هوایی سرد تر از من نیاید به سراغت نگفتم؟

گفتم نگفتم؟

گفتم نگفتم؟

+ نوشته شده در  87/08/26ساعت 13:54  توسط دل  | 

دلم

 

دلم از نگاه تو یک وقتی بغضش میگیره

 وقتی که میخواد بره تو رو با خود نمیبره

 

دلم از صدای تو آهنگ موندن میخونه

دیگه گریهاش کمه خودش اینو خوب میدونه

 

دلم از گناه خود نمیگزره که چنین آشفته کرده دل تو

 

یه نفر کنار جاده است تو این سرمای زمستون 

او میخواد بره به شهری که داره فصل تابستون

او دیگه خسته شده از این هوای پر بارون

میخواد بره بجای که نباشه رنگین کمون

میخواد که دور باشه از این همه هم همه ها

صدای جیک جیک گنجشک نباشه تو لانه ها

او میخواد کنار بیاد بس کنه این تحملو

میخواد که بشکنه شیشه پر تجملو

کاش همه قناری ها تو قفس عادت بکنن

هیچ کدوم تنها نشن وقتی عبادت میکنن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/08/26ساعت 9:15  توسط دل  |